_ عدم .
[ یک عاشقانه کوتاه ] در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخرین تصویری است که از
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
بغ کرده نشسته بود گوشهی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم . پسرم زیادی مرد بود ، حتی با وجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم . درست مثل ؛ بگذریم !
وقتی دید حرفی نمیزنم سرشو بلند کرد
و طلبکار با همون صدای گرفته ش گفت :
اون برمیگرده ، خودش گفت . سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم ؛ خوردنی شده بود پسر کوچولوم . با احتیاط گفتم :
اگه میخواست برگرده که نمی رفت .
اشکاش دوباره راه گرفتن رو صورتش :
خودش که نمی خواست بره ؛ به زور بردنش .
تکیه مو از چارچوب در گرفتم و رفتم جلوتر
و کنارش نشستم رو زمین .
قیافه ی ناراحتی گرفتم به خودمو شونه بالا انداختم : به هرحال رفته ، خونهشونو عوض کردن ؛ بهتره فراموشش کنی .
گریهش شدت گرفت و با لحنی که سعی میکرد مردونه ترش کنه داد زد : نخیرم .
تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی : )
انگشتای تپل کوچولوشو گرفت جلوی صورتم
و ادامه داد : اون دوتا دوستم داشت ، دوتا . منو حتی از بستنی و پاستیل خرسیم بیشتر دوست داشت . میخواست با من عروسی کنه ، قول داده بودم بزرگ که شدم براش از النگوهای خاله فاطمه بخرم ؛ که جیرینگ صدا بده تو دستش . تو که نمیدونی اون فقط با من بازی میکنه ؛ تازه اون روز زمین که خوردم خیلی درد داشت ، اما من گریه نکردم ، مردا که گریه نمیکنن ؛ ولی اون داشت واسه من گریه میکرد . تو که نمیدونی دوست داشتن چجوریه ؛ تو که تا حالا یه گاز از بستنیت به کسی ندادی ، آخه تو که ..
به هق هق و سکسکه افتاده بود ؛
سرشو بغل گرفتم ، شروع کرد مشتای کوچیکشو ؛ حواله ی سر و سینهم کرد و با هق هق زار زد : فراموشش نمیکنم ، میرم دنبالشو پیداش میکنم ؛ بزرگ میشم بعد اون میشه عروسم . بهش قول دادم گمش نکنم ، بهش قول دادم نرم با فرشته بازی کنم .
من . . ب . . بهش قول دادم . . من . .
یاد حرفای تو افتادم ، یاد قول و قرارامون ؛
یاد همه ی خاطرات خوب و بدمون .
هرچیم که من ضعیف بودمو زود کم آوردم ؛
پسرم به تو رفته ؛ حرفش حرفه .
میدونه دوست داشتن یعنی چی ؛
میدونه دوتا یعنی چی .
چشمامو بستمو سعی کردم به یاد بیارم صورتتو ؛ ناخودآگاه زیرلب اسمتو صدا کردم .
پسر بچهی آروم گرفته تو آغوشم ،
با صدای خش دار و هق هق جواب داد :
دیگه اسممو صدا نزن ؛ دیگه دوستت ندارم .