_ عدم .
[ یک عاشقانهی کوتاه ] بغ کرده نشسته بود گوشهی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو ن
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
داشتم برگه های دانشجوهامو
تصحیح میکردم یکی از برگه های خالی
حواسمو به خودش جلب کرد .
به هیچ کدوم از سوالها جواب نداده بود
فقط زیر سوال آخر نوشته بود :
نه بابام مریض بوده ، نه مامانم همه صحیح و سالمن شکر خدا .
تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ،
اتفاق بدی هم نیفتاده .
دیشب تولد عشقم بود .
گفتم سنگ تموم بذارم براش .
بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها .
بزن و برقص . شام هم بردمش نایب
و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم .
بعد گفت : بریم دربند ؟
پوست دستمون از سرما ترک برداشت
ولی می ارزید .
مخصوصن باقالی و لبوی داغ
چرخی های ِسر میدون .
بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح ،
دعا کنیم به هم برسیم .
دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون ساعت شده بود یک شب .
راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم .
یعنی لای جزوتم باز کردما ،
اما همش یاد قیافش می افتادم !
وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش .
خندهام می گرفت و حواسم پرت می شد .
یهویی هم خوابم برد . بیهوش شدم انگار .
حالا نمره هم ندادی نده ، فدا سرت .
یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش .
فقط خواستم بدونی که
بی اهمیتی و این چیزا نبوده .
یه وقت ناراحت نشی ..
چند سال بعد تو یک دانشگاه دیگه از پشت زد روی شونهم .
گفت : اون بیستی که دادی خیلی چسبید .
گفتم : اگه لای ِبرگهت یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه .
خندید و دست انداخت دور گردنم .
گفت : بچمون هفت ماهشه استاد ؛
باورت میشه 💙 ؟
ماه گرفتگی ۱۶شهوریور ۱۴۰۴
شروع ساعت ۱۹ و ۵۷ دقیقه
خاتمه ساعت ۲۳ و ۲۷ دقیقه
نماز آیات فراموش نشه.
میترسیدم نفسم دور از نفست در سینه بپوسد
اما سرانجام دیدم دوری و دوستی برای ما بهتر است .
خوبیِ گذر زمان اینه که همه چیو برات عادی میکنه ؛ هر نبودنی ، هر کمبودی ، هر سختیای ، هر غمی .