شرمنده ام…
شرمنده تر از پیرمردی پوتین به گردن و آواره بین دو سپاه؛
شرمنده تر از مردی بچه پنهان کرده پشت عبای رنگین از خون ، شاه دامادش؛
شرمنده تر از مردی دست بسته ، که گوش شنوایش چاه بود؛
شرمنده تر از برادری بی دست ، که چشمی برای گریه نداشت؛
شرمنده ام بابت گریه های دوشنبه و پنجشنبه شبتان…
بابت منتظری که هیچگاه طعم انتظار را، نچشید .
و در یکی از سرد ترین شب های سال کامم به تربتان باز شدو میتوانم زیر لب بگویم:
« ز کودکی خادم این تبار محترمم » .
تولد مرگ را در پِی ندارد...مرگ با او هست
بشر کاش از همان اول به قنداقه کفن می گفت! .
هر صُبح که صدای تو طلوع نمیکند
شبی تبعیدی و اندوهناک است
و هفته در آن
به هفت قرن بدل میشود .
به دل گفتم مکن اینقدر فریاد
که اندر خرمن صبر آتش افتاد
بسوزد هستـی فائز ، سراپا
گهی کآن چشم شهلا آیدم یاد .