هر صُبح که صدای تو طلوع نمیکند
شبی تبعیدی و اندوهناک است
و هفته در آن
به هفت قرن بدل میشود .
به دل گفتم مکن اینقدر فریاد
که اندر خرمن صبر آتش افتاد
بسوزد هستـی فائز ، سراپا
گهی کآن چشم شهلا آیدم یاد .
رک بگویم از همه رنجیدهام
از غریب و آشنا ترسیدهام
رد پای مهربانی نیست، نیست
من تمام کوچه را گردیدهام
سالها از بس که خوشبین بودهام
هر کلاغی را کبوتر دیدهام
وزن احساس شما را بارها
با ترازوی خودم سنجیدهام
بیخیال سردی آغوشها
من به آغوش خودم چسبیدهام
من شما را بارها و بارها
لا به لای هر دعا بخشیدهام
من تمام گریههایم را شبی
لا به لای واژهها خندیدهام .