_ عدم .
رفقا نیت کردیم با دوستان برای سلامت امام زمان و درست شدن وضعیت معیشتی و به اغتشاشات کشیده نشدن این ا
روز بیستم چله .
انشالله که هر روز و خوندین ، ها باباجان؟!
پنهان مکن آتش درون را
زین سوخته جان شنو یکی پند
گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت، به جانت سوگند .
آدمها فراموش میکنند ؛ رفیق را، همسایه را، رهگذر را، حتی گاهی خود را.
اما کسی را که با او دیوانگی کردهاند را هرگز! .
خب بریم برای شروع کتابمون
جون عزیزدون وقت بزارید بخونید وقت میزارم تایپ میکنم😂
به درد خودتون میخوره خداوکیلی بعد از پارت سوم داستانش جذاب میشه البته .
🖋صفحه ۱
نام من میرزا حسین است و شغلم کتابت .
چهار ده ماه پیش به بیماری سختی دچار شدم که تمام طبیبان از درمانم عاجز ماندند .
دست به دامان ائمه علیهالسلام شدم که اگر از این بیماری نجات پیدا کنم، در چهار ده ماه و هر ماه یک حکایت
در وصف حال ائمه بنویسم .
سیزده حکایت را نوشتم، اما چهاردهمین شکایت را که شایسته شأن باشد نیافتم .
نامید بودم که چطور نذرم را ادا کنم .
تا اینکه یک روز مانده به تمام شدن مهلت، به مجلسی دعوت شدم .
رغبتی به رفتن نداشتم اما رفتم ؛ چون در جمع بودن مرا از خود خوری باز میداشت و عجیب آنکه در آنجا حکایتی بسیار غریب شنیدم که برای مردی به نام «محمود فارسی » رخ داده بود ؛ اما چون در جزئیات واقعه اختلاف نظر بود و من که از خوشی یافتن چهاردهمین حکایت سر از پا نمیشناختم عزم جزم کردم و هر طور شده از زبان محمود فارسی ماجرا بشنوم
به خصوص که فهمیدم منزلش در همان شهرو حتی در نزدیکی است.
پس به اصرار از مسلم که حکایت محمود فارسی را شرح داده بود خواستم مرا به خانه او ببرد .
📜 «وآنکه دیر تر آمد»
🖊 الهه بهشتی .