eitaa logo
_ عدم .
269 دنبال‌کننده
602 عکس
321 ویدیو
3 فایل
حالی ب حالیم و عدم شاهدشه عدم:شاید نقطه آرمانیم:) چنگی ب دل زد همراهمون شو🫡 کپی؟ خوش بحالت اگه میتونی باباجان 😂. https://eitaa.com/AAbsence
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌دونم چرا ولی یهو یاد این جمله معروف حاج حسین یکتا افتادم تو شبای بله برون رو خاک شلمچه نشستی با تشر مخاطب قرارت میده و میگه: بچه ها یه غلطی بکنید قبل از اینکه به غلط کردن بیوفتید .
_ عدم .
نمی‌دونم چرا ولی یهو یاد این جمله معروف حاج حسین یکتا افتادم تو شبای بله برون رو خاک شلمچه نشستی ب
وای امان از اون شبای تکرار نشدنی، با اینکه سرما به عمق جونمون میرفت اما خیلی میچسبید:)))
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می‌دونم این روز و شبا وقت شادیِ ولی حیفم اومد اشکی که با این ۵۴ ثانیه ریختم و شما ازش بی نصیب بمونید .
اشک بر اباعبدالله و مصیبتش موضوعی است که تا آخر عمر هم شکرش را به جا آوریم کم است ‌.
می‌گفت برید خداروشکر کنید که توانایی دیدن واقعه عاشورا رو ندارید ما با شنیدن روضه های اون چند ساعت تا مرز دق کردن میریم حالا فکر کنید آقایی غریب و بیابان گرد روز های مصیبت چه حالی دارد وقتی تصویر پیکر چاک چاک... . اِلٓهی وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً .
به قول حاج حسین یکتا: انشالله به حق اهل بیت خدا یدونه ازین مربع قرمزا جلو اسم ما بزنه:) .
حلالم کن اگر روزی گرفتار دلت بودم نفهمیدم که خوش بودی و تنها مشکلت بودم .
اتفاق آبشار از رود چیزی کم نکرد از زمین‌خوردن ندارد باک، مستی مثل من .
_ عدم .
🖋صفحه ۱ نام من میرزا حسین است و شغلم کتابت . چهار ده ماه پیش به بیماری سختی دچار شدم که تمام طبیبا
🖋صفحه ۲ از مسلم انکار که:«وقت گیر آورده ای... مثلا ما مهمان هستیم و باشد فردا... پاهایم رنجور است و.. » و از من اصرار که:«فردا دیر است نذرم فنا میشود و... ». عاقبت رضایت دادن راه افتادیم . راست می‌گوید؛ پیر مردی این زنده دل؛ اما پاهایش رنجور است. هم آهسته می آمد ،هم قدم به قدم می‌ایستاد.و با رهگذران خوش و بش میکرد. عاقبت طاقت نیاوردم و پرسیدم:«راه زیادی مانده؟» . سری جنباند و گفت:« یکی دو کوچه دیگر» . گفتم:« نمیشود نشانی اش را به من بگویی من خودم بروم؟» خندیدو گفت:«یا من خیلی آهسته راه می آیم یا تو شش ماهه به دنیا آمده ای؟!» . و با عصا به آخر کوچه اشاره کرد و افزود:«ته کوچه، داخل بن‌بست» . سرعتم را بیشتر کردم . بن بست دراز را تا آخر رفتم . کاش شماره خانه را هم پرسیده بودم. کلی این پا و آن پا کردن تا مسلم سر کوچه پیدایش شدو جلوی اولین خانه ایستاد و خنده ای کرد و با اشاره سر و دست فهماند که بیخود تا ته کوچه رفته ای . تا برگردم مسلم در را زده بود ‌. پسرکی خنده رو در را باز کرد و با دیدن مسلم گل از گلش شکفت . سلام کردو از جلو در کنار رفت . وارد خانه شدیم . بازوی مسلم را گرفتم و آهسته گفتم:« اصلا حواسم نبود، سرزده بد نیست؟» . گفت:« نگران نباش در خانه محمود به روی شیعیان علی (ع) همیشه باز است». دست در جیب عبایش کردو مشتی خرما و کشمش درآورد و به پسرک داد . 📜«وآنکه دیر تر آمد» 🖊الهه بهشتی .
_
هدایت شده از ‹ فاطمھ ›
جنابِ قمر کسی که نمیدونه ولی منکه میدونم عشق منو تو چه ماجرایی دارد + من از کودکی عاشقت بوده ام :))