7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونم این روز و شبا وقت شادیِ ولی حیفم اومد اشکی که با این ۵۴ ثانیه ریختم و شما ازش بی نصیب بمونید .
اشک بر اباعبدالله و مصیبتش موضوعی است که تا آخر عمر هم شکرش را به جا آوریم کم است .
میگفت
برید خداروشکر کنید که توانایی دیدن واقعه عاشورا رو ندارید ما با شنیدن روضه های اون چند ساعت تا مرز دق کردن میریم
حالا فکر کنید آقایی غریب و بیابان گرد روز های مصیبت چه حالی دارد وقتی تصویر پیکر چاک چاک... .
اِلٓهی وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً .
به قول حاج حسین یکتا:
انشالله به حق اهل بیت خدا یدونه ازین مربع قرمزا جلو اسم ما بزنه:) .
_ عدم .
🖋صفحه ۱ نام من میرزا حسین است و شغلم کتابت . چهار ده ماه پیش به بیماری سختی دچار شدم که تمام طبیبا
🖋صفحه ۲
از مسلم انکار که:«وقت گیر آورده ای...
مثلا ما مهمان هستیم و باشد فردا... پاهایم رنجور است و.. »
و از من اصرار که:«فردا دیر است نذرم فنا میشود و... ».
عاقبت رضایت دادن راه افتادیم . راست میگوید؛ پیر مردی این زنده دل؛ اما پاهایش رنجور است. هم آهسته می آمد ،هم قدم به قدم میایستاد.و با رهگذران خوش و بش میکرد.
عاقبت طاقت نیاوردم و پرسیدم:«راه زیادی مانده؟» .
سری جنباند و گفت:« یکی دو کوچه دیگر» .
گفتم:« نمیشود نشانی اش را به من بگویی من خودم بروم؟»
خندیدو گفت:«یا من خیلی آهسته راه می آیم یا تو شش ماهه به دنیا آمده ای؟!» .
و با عصا به آخر کوچه اشاره کرد و افزود:«ته کوچه، داخل بنبست» .
سرعتم را بیشتر کردم . بن بست دراز را تا آخر رفتم . کاش شماره خانه را هم پرسیده بودم. کلی این پا و آن پا کردن تا مسلم سر کوچه پیدایش شدو جلوی اولین خانه ایستاد و خنده ای کرد و با اشاره سر و دست فهماند که بیخود تا ته کوچه رفته ای . تا برگردم مسلم در را زده بود .
پسرکی خنده رو در را باز کرد و با دیدن مسلم گل از گلش شکفت . سلام کردو از جلو در کنار رفت . وارد خانه شدیم . بازوی مسلم را گرفتم و آهسته گفتم:« اصلا حواسم نبود، سرزده بد نیست؟» .
گفت:« نگران نباش در خانه محمود به روی شیعیان علی (ع) همیشه باز است».
دست در جیب عبایش کردو مشتی خرما و کشمش درآورد و به پسرک داد .
📜«وآنکه دیر تر آمد»
🖊الهه بهشتی .