بعد جالبه خواستار براندازی هستی به قول خودت
پهلوی و که قبول نداری ، رجوی و منافقین هم که هیچی ، تجزیه طلب هم که استغفرالله ولی پشت دست همشون یکی دو دور بازی میکنی 😂 .
خب بدبخت تو خیابون که میری برا آتیش زدن اموال همین مردمی که میگی باید برای آزادیشون تلاش کنند یه نگاه به اطرافت بنداز ببین اونکه کنارته از کدوم وریاس .
البته به قول یکی از رفقا این زندگی به دل امیرالمومنین نساخت زهراش و ازش گرفت ما دیگه کی باشیم .
_ عدم .
🖋صفحه ۲ از مسلم انکار که:«وقت گیر آورده ای... مثلا ما مهمان هستیم و باشد فردا... پاهایم رنجور است
🖋صفحه۳
به اتاقی کوچک ساده و تمیز راهنمایی شدیم .
مردی با قبایی سفید و مو و ریشی سیاه نشسته بود و قرآن می خواند.
سلام کردیم .سر بلند کرد و با دو چشم آبی و بسیار درخشان به ما خیره شد .
با دیدن مسلم تبسم می کرد و خواست از جا بلند شود.
گفتم:«خجالتمان ندهید» .
جلو رفتم و دست روی شانه اش گذاشتم؛ اما با وجود فشار دستم از جا برخاست. پیش خودم فکر کردم چقدر رشید است. گفتم:« شرمنده مان کردید».
با صدای پرطنینی گفت:«دشمنتان شرمنده باشد چه سعادت افتخار بالاتر از دیدن روی مومن».
روبوسی کردیم آهسته گفت:« مخصوصا که بوی بهشتم بدهد» .
حرفش به دلم نشست؛با مسلم هم ربوسی کرد و نشستیم.
چشمان نافذ و درخشان محمود فارسی مانعم شد مستقیم ب در چشمانش نگاه کنم و حرف بزنم . مسلم سینه ای صاف کرد و گفت:«در مجلسی بودیم صحبت شما شد و ماجرایی که به شما رفته این آقا مشتاق شد که ماجرا را از زبان خودتان بشنود. ایشان میرزا حسین کاتب هستند و گویا نزد دارند روایات مربوط به ائمه را بنویسند. حال اگر صلاح می دانید ، ماجرا را برای ایشان نقل کنید».
محمود نفسش را به آهی بیرون داد و گفت:«مسلم جان شما می دانید که من برای هر کسی این ماجرا را نقل نمی کنم مخصوصا برای غریبه ها گوش های نامحرمی هستند که از شنیدن این ماجرا نه تنها اثر نمی گیرند بلکه موجب زحمت هم می شوند» .
📜«وآنکه دیر تر آمد»
🖊 الهه بهشتی .