_ عدم .
🖋صفحه۳ به اتاقی کوچک ساده و تمیز راهنمایی شدیم . مردی با قبایی سفید و مو و ریشی سیاه نشسته بود و ق
🖋صفحه۴
گفتم:« من غریبه نیستم برادر! اهل ایمانم و مشتاق شنیدن ماجرا. اگر برایم تعریف نکنید، همین جا بست مینشینم» .
مسلم به کمکم آمد و گفت:« شاید کار خداست و ایشان هم واسطه خیر؛ بلکه آنچه میگویید و مینویسد موجب هدایت دیگران شود» .
شمحمود فارسی بی حرف قرآن را برداشت و رو به قبله نشست تا استخاره کند. خوشبختانه استخاره خوب آمد .
محمود گفت:« من این ماجرا را با زبان الکن خودم میگویم و با شماست که با قلمتان حق مطلب را ادا کنید».
و پس از مکثی طولانی گفت:« اما یک شرط دارم و آن اینکه حقایق مخدوش نشود».
گفتم:« حاشا و کلا که چنین شود».
به سرعت قلم و جوهر و کاغذ را حاضر کردم و آماده به شنیدن و نوشتن نشستم. محمود فارسی اشتیاق مرا که دید، لبخندی زد و چنین آغاز کرد:
📜«وآنکه پیر تر آمد»
🖊الهه بهشتی .
به امید ترس تو دل ما نشستی ؟
آخی عمویی ، ببین منو، مارو از اول به نیت فدا شدن برا این مملکت و اسلام بزرگ کردن؛ خیلی زور نزن دیگه شلوار موجود نداریم😂 .