چشمهاش ...
مثل دریایی بودن که هر بار نگاه میکردم، بیشتر توش غرق میشدم.
یه جور سکوت داشتن، یه آرامشِ عمیق.
انگار وقتی نگاهم میکرد، همهی دنیام توی همون لحظه متوقف میشد.
چشمهاش حرف میزدن، حتی وقتی لبهاش ساکت بودن.
من، هر بار توی اون چشمها گم میشدم، و بدتر از همه این بود که دلم نمیخواست پیدا بشم:(
#مهوا