_ عدم .
بگو که تو هم مثل من زندگی کردن و تازه داری یاد میگیری ؟! .
اره اره
غمی مهلک که قلبمان را تکه تکه کرده را بر جان میکشیم ولی گویی استقامت را ب تازگی داریم سر مشق میزنیم..
میسوزیم و هر شب سر در چاه میکنیم از این غم شبیه مولایمان اما استقامت را از دختر امیرالمومنینمان آموختیم و سلحشوری را از عباس ابن علی بیایید و ببینید درس پس دادن مارا این روزو شب ها .
ولی صدای این یارو که هی میادو میره رومخه بابا یه بیصداش و میساختید میخوایم بخوابیم بشه!! .
_ عدم .
سلامتی حضرت آقا و عاقبت بخیر همه مون… قبول باشه اولین روزتون .
کجا رفتی دور سرت بگردم؟ .
۳ روز بود ،
میانِ زمین و آسمان معلق بودم ..
۳ روز بود ،
علیرضا را به اغوش میکشیدم ؛
و منتظرِ صدایی از زیر خروار خروار
اجر و خاک بودم ..
با اشک شب را سحر میکردم ؛
و با بوی گرد و غبار افطار ..
نفس میکشیدم ، ضربانِ قلبم بود ..
اما زنده نبودم ..
بلاخره انتظار به پایان رسید ؛
عزیزکرده ام از زیر اوار بیرون آمد ..
اما نه پای خودش ..
نه با قدِ رعنایی که تمام دلخوشیم بود ..
او برخلاف من
ضربان نداشت ؛
نفس نمیکشید ..
ولی زنده بود ..
زنده تر از همیشه ؛
فقط حیف ..
حیف که علیرضا هنوز زبان باز نکرده بود ؛
حیف که نمیتوانست اورا صدا کند ..
حیف که حسرتِ «بابا» صداکردنش
تمام عمر اوارِ دل ما میشود ..
حیف که عمرِ این شرینی زندگی با او ، کوتاه بود ..
* همسر ِشهیدامیر محمد علیمحمدی