نشسته بود یه گوشه خیره شده بود به جلوش .
رفتم کنارش نشستم گفتم :
ـ چته باباجان؟!
+یه جوجه داشتم یادته؟
ـ آره یادمه ، خب؟
+مُرد، جلو چشام ، جون دادانش و دیدم .
ـ آخی ، غصه نخور یکی دیگه برات میخرم .
+هیچ کاری از دستم بر نیومد براش ، میفهمی؟ جلوم جون کند و هیچ کاری نمیتونستم بکنم.
فقط بهش خندیدم تکتک لحظات اومد جلو چشام… ؛
سخته سخت تر از چیزی که فکرش و بکنی ، اینکه کاری از دستت برنیاد…:) .