البته در جریان هستی ،
گفته بودم با همه به سبک خودم پیش میروم و گمان میبرم آنها هم مرا با همان سبک مدیریت میکنند ، اما خب برای رسیدن به نقطه ای که نپرسی و از چشمانم مُهر تایید را بگیری و لب ببندی؛ فرسنگ ها فاصله است .
بعضی وقت ها هم کلمه کم میآید
مثلا بعد از شنیدن تو ، تویی که این روز ها اصلا بلد نیستم حرف زدن را برایت !!
شرمنده .
البته که هرچقدر من ساکت تر تو راحت تری .
امروز یه چیز جدیدی یافتم
دستم سوخت جز میزد خب تا اینجای ماجرا همه چی مثل قبله آما دستم و میبردم سمت گاز غذا رو هم بزنم سوزشش صد هزار برابر میشد
شده داستان جیگرمون که پنجاه و چند روزه سوخته و هر بار با دیدن عکست به عرش میرسه صدای جلزولز کردنش .
از خدا میپرسه خدایا چرا من ؟
چجوری دلت اومد؟
به نظرتون بهش بگم سر عزیز ترین کسایی که خلق کرده بدترین بلایا اومده یا هنوز زوده؟ .
امتحان سختِ ؛ می دونم
داغ جانکاهِ ؛ می دونیم
جیگرت میسوزه ؛ میدونم
ولی طرفت خداستا ، همونی که فکر میکنی همه بدبختیات زیر سرشه .
همونی که کفری از دستش که چرا شد آنچه نباید میشد ولی تو تکتک همون لحظه هایی که نمیبینیش اون تورو میبینه و دل نگرانته .
و کاش زمین دهان باز میکرد و مرا میبلعید!
تا من از کلمه «وَصیَتـ…» برای حرف های شما ،عزیزترینم ؛ استفاده نمیکردم .