كو قطره ی اشكى كه به پاى تو بريزم كه بمانى؟
بى اسلحه در جنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم…
ما ،
ابرهاى به هم رسیده بودیم،
از راهى بسیار دور!
حرفى نداشتیم؛ گریستیم...
اگر به کشوری تبدیل شویم چه اتفاقی می افتد؟
من بغداد هستم و تو القدس ، سرم را کمی به شانه ات تکیه می دهم ، دمشق شکوفا می شود و جهان صاف می شود.
چه حسنِ اتفاقی؛ اشتراکِ ما پریشانیست
که هم موی تو هم بغضِ من، آری شانه میخواهد...
"خستهام!
مانند درخت سروی که سالها در برابر طوفان ایستاد،
و روزی که به نسیم دل داد
شکست...!"