همسایه های گرآمی لطفا کمتر فور بزنید و نهایت پنج تا پشت سرهم باشه.
انقدر رگباری ندیدن عزل میکنم.
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
پنج تا نینی بیان یه پارت دیگه ام میزارم براتوننن
#رمان_سرگذشت_ترلان
#پارت_هفتم
رفتم تو اتاقم. ترگل بیچاره هم کز کرده بود کنج تختش و داشت درس میخوند.
با دیدنم کتابشو محکم بست.
- چه گوهی می خوری بیست و چهار ساعته خونه ی اون پسره ای ؟
دوست نداشتم مثل ترگل رفتار کنم. انقدر تو این زندگی نکبتی سختی کشیده بود که پرخاشگر شده بود.
- پسره کیه! رفتم از الهام جزوه بگیرم.
- کو جزوه ت!
- یهو دیدم ماشین بابا پیچید تو کوچه هول اومدم جزوه یادم رفت.
در عوض یک دنیا عشق از رضا گرفتم و با خودم آوردم.
صدای زنگ پیامکم بلند شد.
تشر زد:
- بیا صدای ا ین عنو ببند تا دهن بابا باز نشده.
شال خیسمو درآوردم. لباسامم خیس شده بودن .
- ترگل چشاتو ببند لباسامو عوض کنم.
با دست بروبابایی گفت که مجبور شدم برم پشت در و لباسامو بپوشم.
کش موهامو باز کردم و صدای رضا تو گوشم پیچید: یه کمی خیس شدن موهای نازت...
لبخند اومد و صاف نشست کنج لبم. اما صدای دمغ و پر از تنفر بابا نذاشت خوشی از لبام فراتر بره و برسه به قلبم.
- چای نمیخوام. جامو بنداز جلو تلوزیون. دخترا کجاان؟
ترگل زیر لب حرص زد:
-معلوم نیست شکمش و زی/ر شکمشو پیش کدوم خرابی جا انداخته که باز مامان شده اخ نمیخواد بره تو اتاقش.
دلم گرفت برا مامان و تنهایی ها و بدبختی اش. هیچی نگفتم که بیحیایی نشه. آخه دهن ترگل چاک و بست نداشت.
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]
جوین چنل بشین🥱🎀 شات بدین پیوی دوتا از اینارو انتخاب کنید براتون بفرستم
☆𝑷𝑽: @H19f19
☆𝑻𝒂𝒈:https://eitaa.com/AH123rn
جوین بزن از دستش ندی خوشگله💅🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/4548988
𝜗ৎ
نینیا بیاین ناشناس حرفی، سخنی...
سوالی داشتین جواب بدم.🤧🎀
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
https://abzarek.ir/service-p/msg/4548988 𝜗ৎ نینیا بیاین ناشناس حرفی، سخنی... سوالی داشتین جواب بدم.🤧
هالو
ꫂ᭪
حنا:هالو. خوبی گل؟
آرین : هلو
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
هالو ꫂ᭪ حنا:هالو. خوبی گل؟ آرین : هلو
ممنون خوبم. شما خوبی؟ آرین کجاس؟
ꫂ᭪
حنا:شکر. بله بدنیستم. خونشون😂نمیدونم والا