eitaa logo
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
170 دنبال‌کننده
106 عکس
249 ویدیو
2 فایل
«اگر جنونِ نوازشت، مرا به ورطه‌یِ دیوانگی بکشاند؛ خوشا به حالم که دیوانه‌یِ توام.» 𝑻𝒂𝒈:https://eitaa.com/AH123rn 𝑷𝑽: @H19f19 @SoSORRY شروعمون:1405/2/6 :ꫂ᭪ناشناس https://abzarek.ir/service-p/msg/4548988 "گپ چنل" https://eitaa.com/joinchat/333907586C5
مشاهده در ایتا
دانلود
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
#رمان_سرگذشت_ترلان #پارت_هفتم رفتم تو اتاقم. ترگل بیچاره هم کز کرده بود کنج تختش و داشت درس میخوند.
رفتم نشستم رو تختم و گوشیمو دست گرفتم. اول سایلنتش کردم بعد پیامکم رو باز کردم. از سمت رضا بود و قلبم فشرده شد و گریهم گرفت. این که دوستم داشت و همه جوره امشب نشونم داد خیلی خوب بود، اصلا عالی بود ولی رفتار خانواده ی رضا رو دیدم. اونا کجا ما کجا! رضا حتما خبر داشت بابام دست بزن داره و مامانم به خاطر کمبود محبتاش پرخاشگر و منزوی شده. پیامشو از پشت پلکای تارم خوندم. - ترلان رسیدی اتاقت؟ مشکلی پیش نیومد؟ چادرتو گذاشتم پشت چراغ فیتی لهای گوشه ی پشت بومتون. شروع به نوشتن کردم. - ممنون رضا. کمک بزرگ ی کردی بهم. - آدم برای آرامش عزیزش هر کاری کنه کمه. دلم میخواست این پیامک بازی ادامه پیدا کنه ولی حرف دیگه ای نداشتم که بزنم. صدای مامان آهسته و پر از شرم بود ولی انقدر تو خونهمون لال بودیم که راحت بشنویم. - اینجا کمرت درد میگیره بیا تو اتاق بخواب. و صدای منزجر بابا: - راحتم برو. زیرسیگاریمم بذار بالا سرم . از سیگار متنفر بودم. از زیر سیگاری متنفر بودم. از رخت خوابی که جلوی تلویزیون پهن شه متنفر بودم. دراز کشیدم و پتو رو تا زیر گردنم بالا آوردم. باید درس می خوندم و از این شهر نفرین شده میرفتم. ولی رضا رو چی کار میکردم؟ دلم براش یه ذره میشد اما تا وقتی ترگل شوهر نکرده امکان ازدواج من فراهم نبود. تازه از ذهن رضا خبر نداشتم که. شاید حالا حالاها نمیخواست زن بگیره. یا اصلا منو نخواد. زبونمو گاز گرفتم. [𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]
ارادت نینیاا، حنا هستم🎀 بیاید لیست بالا رو پر کنید ببینیم چخبره👀 Me؛ @H19f19 جمعیت زیبامون؛ https://eitaa.com/AH123rn کویررر نکنیدااا جوین باشید.🦈