وقتی یکی مال منه حق نداری بهش بگی دوستت دارم
وقتی یکی مال منه حق نداری دلتنگش بشی
وقتی یکی مال منه حق نداری بری بچسبی
بهش
وقتی یکی مال منه حق نداری براش اهنگ بفرستی
وقتی یکی مال منه حق نداری بهش شب بخیر بگی
وقتی یکی مال منه حق نداری باهاش ست کنی
وقتی یکی مال منه حق نداری از روزت واسش تعریف کنی
وقتی یکی مال منه حق نداری حق نداری نگاهش کنی
وقتی یکی مال منه حق نداری هروز پیامش بدی
وقتی یکی مال منه حق نداری نگرانش بشی
وقتی یکی مال منه حق نداری بهش لقب بدی
وقتی یکی مال منه حق نداری بهش اهمیت بدی
وقتی یکی مال منه حق نداری بهش بگی مراقب خودت باش
وقتی یکی مال منه حق نداری بهش میم مالکیت بدی
وقتی یکی مال منه حق نداری باهاش درد و دل کنی
وقتی یکی مال منه حق نداری براش عشوه بیای
وقتی یکی مال منه حق نداری باهاش لاس بزنی
وقتی یکی مال منه حق نداری بهش بگی من کنارتم
وقتی یکی مال منه حق نداری بغلش کنی
وقتی یکی مال منه حق نداری ببوسیش
وقتی یکی مال منه حق نداری براش کاری کنی
وقتی یکی مال منه حق نداری باهاش گرم بگیری
وقتی یکی مال منه حق نداری براش لوس بشی
وقتی یکی مال منه ، مال منه... فقط من.
قرار نیس با کسی تقسیمش کنم.
پس اینو بفهم نمیخواد براش کاری بکنی، نمیخواد نزدیکش بشی چون من هستم هرکاری لازم باشه و خواد براش میکنم و تو یه شخص اضافه ای همین و تمام.
☆نینیااا
میخوام براتون رمان بزارم🥱🎀
از امشب پارت اولشو شروع میکنممم منتظر باشید.
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
☆نینیااا میخوام براتون رمان بزارم🥱🎀 از امشب پارت اولشو شروع میکنممم منتظر باشید.
#رمان_سرگذشت_ترلان
#پارت_اول
- ترلان خبر مرگ من کجا راه افتادی باز گیس بریده. اینا چیه مالیدی به خودت؟
اون بابای گور به گور شده ت که انشاالله برنگرده الاناست برسه ها! باز صدا سگی شو درنیار. خوبه میدونی من دیگه نمی کشم
صداشو. نرو دور سرت بگردم.
کش چادرم رو روی سرم مرتب کردم.
- خدانکنه. می دونم فدات شم. میام زود مامان. یه دقه یه جزوه س از الهام بگیرم بیام.
خیلی به کنکورم نمونده. زود میام. بابا ام خیالت راحت زنگ زدم هنوز یک و نیم ساعت مونده به رسیدنش. تازه اگه ترافیک نباشه.
خیالش که از نیومدن بابا راحت شد اخم هاش هم کمرنگ شد.
- زود بیا. روتم تو کوچه درست بگیر.
چادر رو کمی جلوتر کشیدم تا خیالش راحت شه.
- باشه دمت گرم مامان. هر چی بابا بده جاش تو گلی.
اخم کرد.
- اینجوری نگو پشت سر بابات.
دورش بگردم که با تموم جفاها و ظلمی که بابا در حقش می کرد بازم حواسش بود که
کامل از چشممون نیوفته.
بوی سوختن پیازداغش که بلند شد منو بیخیال شد و دوید تو خونه.
خیالم که راحت شد و ایستادم جلو آینه. شال بنفشمو کشیدم عقب تر تا چتری موهای مشکیم بریزه بیرون.
لبامو به هم مالیدم تا صورتی ترشه و راه افتادم سمت خونه ی الهامینا. خونه شون دقیقا دیوار به دیوارمون بود.
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]