𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
☆نینیااا میخوام براتون رمان بزارم🥱🎀 از امشب پارت اولشو شروع میکنممم منتظر باشید.
#رمان_سرگذشت_ترلان
#پارت_اول
- ترلان خبر مرگ من کجا راه افتادی باز گیس بریده. اینا چیه مالیدی به خودت؟
اون بابای گور به گور شده ت که انشاالله برنگرده الاناست برسه ها! باز صدا سگی شو درنیار. خوبه میدونی من دیگه نمی کشم
صداشو. نرو دور سرت بگردم.
کش چادرم رو روی سرم مرتب کردم.
- خدانکنه. می دونم فدات شم. میام زود مامان. یه دقه یه جزوه س از الهام بگیرم بیام.
خیلی به کنکورم نمونده. زود میام. بابا ام خیالت راحت زنگ زدم هنوز یک و نیم ساعت مونده به رسیدنش. تازه اگه ترافیک نباشه.
خیالش که از نیومدن بابا راحت شد اخم هاش هم کمرنگ شد.
- زود بیا. روتم تو کوچه درست بگیر.
چادر رو کمی جلوتر کشیدم تا خیالش راحت شه.
- باشه دمت گرم مامان. هر چی بابا بده جاش تو گلی.
اخم کرد.
- اینجوری نگو پشت سر بابات.
دورش بگردم که با تموم جفاها و ظلمی که بابا در حقش می کرد بازم حواسش بود که
کامل از چشممون نیوفته.
بوی سوختن پیازداغش که بلند شد منو بیخیال شد و دوید تو خونه.
خیالم که راحت شد و ایستادم جلو آینه. شال بنفشمو کشیدم عقب تر تا چتری موهای مشکیم بریزه بیرون.
لبامو به هم مالیدم تا صورتی ترشه و راه افتادم سمت خونه ی الهامینا. خونه شون دقیقا دیوار به دیوارمون بود.
[𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]