اَحـلإ
ختم چهله زیارت عاشورا به سبکِ امامهادی علیهآلافالتحیهوالثناء در چهله زیارت عاشورا به روش اما
روز دوازدهم چله!
به نیابت از شهید لاریجانی
التماس دعا 🌱
خدایا باورم نمیشه
میرم تا برای اولین و آخرین بار آقا رو ببینم💔
دلم خیلی شکسته بود دل شکسته هارو خوب میخرن...❤️🩹
هدایت شده از شیخ رمضانی(اسماعیل) 🇮🇷
سلام بر هر کسی که خدا مقدر کرده است نوشته مرا بخواند
خداوند متعال با هر تغییر ما جهان را تغییر میدهد.
حتی به اندازه اینکه از عالم رحم به عالم دنیا منتقل میشویم خداوند شیر را در بدن مادر جاری میکند و بعد از آن دندانی می دهد و برای آن دندان نانی فراهم می کند.
خدا ، خدای تغییرهاست
اگر کسی متوجه تغییرات روحی اجتماع شود می تواند مقدرات جامعه را در آن ببیند.
در تشییع رهبر شهید مردمی را دیدم که با هم متحد و یکرنگ ، دل های غم زده اما پر از شعله انتقام بودند.
مسئولین اگر این تغییر روحی و این تمنای جان مردم را باور کنند باید متوجه شوند که خدا دارد مقدرات را برای انتقام می چیند.
به خدا اعتماد کنید ظرفیت های جمهوری اسلامی را برای کشتن ترامپ و نتانیاهو فعال کنید.
آقایان! از دردسرهای حقوقی تهدید و اقدام به قتل آنها نترسید ، آنها رهبر و مردم ما را کشته اند.
اگر هم نمی توانید لااقل حرفش را بزنید.
شاید یک موشک داشته باشید ولی خدا می تواند آن را در یک قدمی کابینه نتانیاهو بنشاند مگر خدا یک سنگ فلاخن حضرت داوود علیه السلام را بر پیشانی جالوت ننشاند؟؟
خون خواهی رهبر شهید با قصاص آمران و عاملان شروع و با حذف استکبار به سرانجام می رسد.
کسی با استناد به قله ، قدم های اول این حرکت را نباید کمرنگ کند.
۱۵ تیر ۱۴۰۵
شیخ اسماعیل رمضانی
از کنار تلوزیون رد میشوم
تصویر آقا اشکم را در اورده اما خودم را به آن راه میزنم
بغضِ چنگ زده به گلویم را قورت میدهم و از کنار عکسِ اقا که روبهروی کتابخانه بهم لبخند میزند، انگار که اصلا عکس را ندیده باشم، رد میشوم ؛
عرق شرم از پیشانیام جم نمیخورد؛
از همان حوالیِ اذان صبحِ روزِ دهم با خودم میگفتم:
من باید برای بار آخر ،آقایم را ببیینم
برای اولین و آخرین بار عطرش را به نفسهایم بکشم و رزق مسیری را که خودش رسالتش را به شانهام نهاد، بگیرم.
حالا تصورِ اینکه حتی از این دیدار هم جا بمانم روحم را میفشرد💔
بمانم برای چه؟
بمانم تا پیکرِ نیمهجانم از درآغوش کشیدن تابو.تِآقایم محروم شود؟
هیهات💔
باید به هر ضرب و زوری که میشد خودم را به آقا میرساندم !
هربار که اصرار میکردم تا جوازِ دیدنش را بگیرم ، نمیشد
و این نشدنها بیشتر قلبم را به درد میآورد
یک حسِ درونی میگفت تو میتوانی همهی اعضای خانواده را راضی کنی تا برای اخریندیدار همراهیات کنند
شاید هم در مقدراتم زیارتِپیکر اقا را نوشته بودند 💔
نمیدانم چهشد
از من اصرار و از آنها انکار
حُرم گرمای هوا از یکطرف ، مشکلات تکتک اعضایخانواده از طرفی، انرژیِ هربار اصرار را از من میگرفت و نتیجه میشد خیر !
هربار که این جواب را میشنیدم مصمم تر میشدم تا دوباره اصرار کنم انگار که یکچیزی ته دلم میگفت
تو باید بروی؛
میدانستم اگر جا بمانم حسرتِ بوئیدنِ عبایش تا اخر عمر گریبانم را میگیرد
اما بحثِ دلتنگی نبود💔
بحثِ رسالتی بود که آقایِ شهیدمان به گردنِ ملتِ مبعوثشده گمارده بود
باید فریادِ خونخواهیِ ولیّخدا تا آسمان میرفت؛
و این امر میسّر نمیشد جز با حضورِ یکپارچه تکتکِ آحادِ مردم !
بالاخره اصرار هایم جواب داد و حالا
در انتظارِ دیدنِ یارِ خراسانیِ خویشم💔
دستی که در فراق تو میکوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت
عمری دلم به سینه فشردی در انتظار
تا درکشم به سینه و در بر فشارمت