اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
استاد جعفری میگفت بعضی از آدمهای این کتاب دیگر نیستند! حالا منظور ایشانِ نویسنده، همان آدمهاییس
اسرائیلیها از زبان فارسی و پرچم ایران هم شکست خوردهاند، توی لبنانِ خالی از نیروی سپاه!
زرنگی نیروی حزبالله را میبینید؟!
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
اسرائیلیها از زبان فارسی و پرچم ایران هم شکست خوردهاند، توی لبنانِ خالی از نیروی سپاه! زرنگی نیرو
گریزی به نوجوانی شهید سیدحسن نصرالله و پیشبینی سیدمحمدباقر صدر درباره او در «جادهی کالیفرنیا»
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
744.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نشد که برای دعایت، حتی دو کلمه بنویسم، نشد...!
پینوشت؛
عزیز من، آمینِ بلند گفتند اما منظورت را متوجه نشدند!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
نشد که برای دعایت، حتی دو کلمه بنویسم، نشد...! پینوشت؛ عزیز من، آمینِ بلند گفتند اما منظورت را مت
یه روز خستهی غمگین، کامل شد...
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
گریزی به نوجوانی شهید سیدحسن نصرالله و پیشبینی سیدمحمدباقر صدر درباره او در «جادهی کالیفرنیا» #ک
آخرین صفحهای که از جادهی کالیفرنیا برایتان میگذارم بخشی از صحبتهای یک دخترِ اسیر صهیونیستهاست...
اینکه میگوید به خاطر همان زمان اسارت، با حجاب و نمازخوان شده من را یاد خاطرات عزتشاهی میاندازد...
عزتشاهی در خاطراتش آورده که با مجاهدین خلق نمیتوانستم درست کار کنم و روی اعصابم بودند. میگوید یکیشان گفت مدتی نماز نخوان، این مشکلت درست میشود!
عزتشاهی میگوید روز اول، ظهر تا نزدیک قضا شدن نماز، تحمل کردم اما آخرش ذاتم نگذاشتم و نمازم را خواندم. همین ماجرا هم باعث جدا شدنش از جریان مجاهدین خلقی شد که بعد از انقلاب منافق شدند!
حالا بحث اینکه اصلأ چرا نماز شده یکجورهایی مرزی بین سقوط و صعود را کار ندارم. بحثی طولانیست که نیازی به اشارهاش توی این مطلب کوتاه هم نیست...
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یقین داریم به والله و اسرائیل را نابود خواهیم کرد به اذن الله...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
پدر دختری شهید را گذاشته بودند وسط حسینیه، جایی روی یک میز که معلوم بود سلیقهای نوجوانانه آن را تز
انشاءالله پنجشنبه میروم استقبال چند تا میهمانِ عزیز، فرودگاه شهید صدوقی یزد. چند نفرشان آمدهاند ماندگارِ شهرهای استان شوند و دو تایشان همسایهی خودمان توی میبد!
و من قرار است برای شما توی همین الفکاف روایت کنم لحظههایی که توی هیچ عکسی، گزارشی یا خبری بازتاب ندارند. قرار است از پنجشنبه تا روز شهادتِ مادرمان برایتان #روایت_گمنامی بنویسم...! به اذنالله...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
این روزهای گذشته جریانِ کمکهایِ طلا جواهراتیِ خانمهای ایرانی به مردم لبنان نمود پیدا کرد، اما جالب است بدانید ماجراهای خیلی خاصتری هم اتفاق افتاده که شنیدن و خواندنش خالی از لطف نیست...
در کتاب «سفیر انقلاب» که مجموعه خاطراتِ سفرای جمهوری اسلامی ایران در دهه اول انقلاب است، به یکی از این ماجراها اشاره شده.
آقای حسین زمانی سفیر ایران در فرانسه در بخشی از خاطراتش گفته که زنی عراقی در فرانسه به سفارت ایران وارد شد و طلاهای خودش را برای کمک به جنگ در مقابل صدام، به سفارت تقدیم کرد. یک اتفاق جالب در نوع خودش که نیاز به تأمل ویژهتری دارد!
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوازده سیزدهها سالههای ایرانی...!
#بدون_شرح
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
انشاءالله پنجشنبه میروم استقبال چند تا میهمانِ عزیز، فرودگاه شهید صدوقی یزد. چند نفرشان آمدهاند م
مهمانها هر کدامشان از سرزمینی مقدس برخواستهاند که خوابگاه شهیدان بوده و هست...
و دو شهید شهر ما از بچههای «مجنون» هستند و در خیبر آسمانی شدهاند...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
روضهی خادم ملت... چقدر زیباست #یادی_از_سید_ابراهیم اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
چقدر دلتنگ تو شدهام سید ابراهیم...
#غلامحسین مدتی پیدایش نبود. و این روزها دوباره سر و کلهاش پیدا شده و من مثل قدیمها همهی زندگیم را برایش میریزم روی دایره!
اعتماد است دیگر! هر چند واژهی اعتماد این سالها سابیده شده و ...، بگذریم، سیاسیش نکنم! اینطوری بگویمْ من به غلامحسین اعتماد که هیچ، اعتقاد هم دارم...
چند دقیقهای که حرف زدیم بهش گفتم که «امروز شهید گمنام داریم و انشاءالله میرم برای ثبت #روایت_گمنامی.» پرسید: «حالا چطور شده یکهو تو توی لپلپ در اومدی برای این کارها؟!»
دستم را کردم توی جیبم و نگاهم را دادم توی افق بالای موهای سرش: «خدا خواسته دیگه... خدا خواسته؛ توفیق شده، منت گذاشتند، راهمون دادند!»
مثل همیشهها که وقتی فکری میشود، انگشت سبابهی راستش را کشید روی ابرویش و همان سر پایین گفت: «خوبه... فقط یه دعا رو مدام تکرار کن...» و راه افتاد برود سراغ کارهایش. منتظر ماندم توی همین ادا اصولها حرفش را تمام کنید، مثل همیشه...
ایستاد و برگشت: «مدام دعا کن به کمالِ فهمیدنِ اینکه هیچ خری نیستی نائل بشی!» و رفت...
و حق گفت. مثل همیشه رک و راست هم حق گفت. و برعکس من که دست و دلم میلرزد، او حرفش را صریح میزند. و چه دعای قشنگی واقعاً! یک عارفانهی داشمشتی که جایش توی معراجالسعاده و فلاحالسائل خالیست: «خدایا، منو به کمالِ فهمیدنِ هیچ خری نیستم نائل کن...!»
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT