eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
755 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خوبه آدم رهبری داشته باشه که با او احساس شکست نکنه، غرور و انسانیتش جریحه‌دار نشه، عزت و شرفش لکه‌دار نشه و پشتش گرم باشه به توان مدیریتش در اوج بحران... الحمدلله رب الحسین پی‌نوشت؛ پیام سوم رهبری درباره عملیات وعده‌ی صادق سه، هر چند دارم کمی دیر بازنشر می‌دهم @ALEF_KAF_NEVESHT
هدایت شده از مکنونات
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 مشکل آمریکا با خود ایران است نه با جمهوری اسلامی خاطره تکان دهنده رضا میرکریمی از الیور استون کارگردان مشهور هالیود! 🆔 @maknounat
کلِ قدّ و قامتش چهار وجب نبود، دو برابر آن سینیِ حلوایی که آورده بود برای بچه‌های ایست و بازرسی. چهار پنج نفرِ خوش‌هیکل را بیشتر رد نکرده بود اما سینیْ دو سومش نبود! معلومم شد آن چند نفرِ شروع ماجرا زیاد هم خود نگه‌داری نکرده‌اند! حسابی مینی‌پسر را تحویل گرفتم و بعد از یک قاشق حلوا، بردمش پیش بقیه. به‌شان گفتم «چیزی خوردن سر پست ممنوعه ولی این یکی ارزشش رو داره!» داوود بود یا حسن، گفت «تعدادی نخوریم که همه با هم شهید نشیم!» ولی به هر حال پسرک، سینی حلوا را حواله‌ی نیروهای بسیج و سپاه و انتظامیِ ایست کرد و یک عالمه آب‌نبات و تافی و هله‌‌هوله دشت کرد. از کجا آمد و کدام پدر مادری فرستادش سراغ ما، این تازه یکی از لطف‌هایی‌ست که مردم دارند به بچه‌های ایست و بازرسی؛ همین عملیاتی که اگر بیرون از موقعیت خطر اتفاق بیفتد، حسابی مردم را شاکی می‌کند. اما حالا...؟! مردم عشق می‌کنند حواس بچه‌هاْ جمع‌وجورِ امنیت‌شان است. و چقدر که لطف دارند واقعاً... @ALEF_KAF_NEVESHT
هادی دو تا دستش را شبیه قنوت نماز آورد بالا: «شهیدی که من دیدم فقط این قدر از بدنش مونده بود» و گفت درباره شهدایی که حتی پود شده بودند! به خاطر حجم و نزدیک بودنِ انفجارها... و من دارم به پودر شدن فکر می‌کنم، وقتی جنگ با اسرائیل برای ما توی مجازی جنگ بود و چیزی از آن حالی‌مان نشد. @ALEF_KAF_NEVESHT
... ایـن وقت‌ها صـدای خـوانـدن زمـزمـه‌وارِ مردها و صـدای پـای جمعیت طنین می‌انداخت توی این حسینیۀ چند صد متری. گاهی وسط دیوارهای بلند و کاهگلی، گاهی زیرِ هشتی‌هشتی‌های خوش‌فرمی که سر به هم گذاشته و سقفی بالای کوچه ساخته بودند. پیچ و تاب کوچه از سرچشمه و بازی شکل‌ها و قاب‌ها و رنگ‌ها جوری بود که بعد از دیدنش، هوس دیدن کوچه خیابان‌های بی‌روح و آن‌کارد شده را نمی‌کردی... گوشه‌ای از روایتِ شاه‌حسن شاه‌حسین ان‌شاءالله به زودی...! @ALEF_KAF_NEVESHT
هزینه‌های نظامی ایران و اسرائیل رو مشاهده می‌کنید...! جالبه، نه؟! @ALEF_KAF_NEVESHT
هدایت شده از سوگند قلم ✍
هفت آسمان با نام ِ «حسین؏» استوار است .. https://eitaa.com/A_karimi_67
متنِ روایتِ یک شاهدِ ماجرا رو بدون دست بردن در متن، براتون می‌ذارم؛ از حواشیِ حمله‌ی وحشیانه‌ی صهیونیست‌ها به ایران هست... و هیچ توضیحی ندارم راستش برای متن و جزئیاتش. فقط به رسم امانت، همانی که برایم فرستاده‌اند رو می‌ذارم بخونید
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
متنِ روایتِ یک شاهدِ ماجرا رو بدون دست بردن در متن، براتون می‌ذارم؛ از حواشیِ حمله‌ی وحشیانه‌ی صهیون
خسته‌ی خسته با لباسی پر از گرد و غبار، با چهره ای در هم کشیده از غم و غصه بی انتها و انتقام، با قدی که انگار نصف روزه از آن صلابت و جوانی‌اش خمیده شده باشد به سمتم می آید. من بی‌خبر از همه جا به سمتش میروم. سه شبانه روز است که خواب به چشمانم نیامده اما قدرتی عجیب سرتاسر وجودم را گرفته و چشمانم را باز نگه داشته؛ لحظه به لحظه خبرهای جنگ بیشتر و بیشتر می‌شود. دلم شده عین رختشورخانه، پر از لباس های در هم بر هم. کاش میشد چشمی روی هم گذاشت و باز کرد و خبری از این جنگ عجیب و غریب نباشد. کاش میشد گوشه دنجی پیدا کرد و داد زد و گریست. ولی الان فرصت گریستن و عزاداری کردن نیست. ابروانم را در هم میکشم چشم در چشم می‌شویم. پلاستیک دسته دارِ مشکی‌ای که گره خورده به دستم می دهد. شروع میکنم: خدا قوت قهرمان، خسته نباشی. هنوز می‌خواهم برایش بانگ تکبیر سر دهم و از دلاوریش بگویم که روبرویم از هوش می رود . سراسیمه کنده به سمت آشپزخانه میروم و لیوان آب برایش آماده میکنم. بالای سرش می آیم و سرِ سنگین و بی رمقش را در بغل میگیرم و آب به صورتش میزنم. بعد از چندین بار سیلی به صورت زدن به هوش می آید! لیوان آب به گوشه لبهایش می برم و می‌خواهم آبش را بنوشد تا کمی روبراه شود، باز چشم در چشم می‌شویم اشک در چشمانش حلقه می‌زند. با صدایی بغض آلود می‌گوید: بخدا قسم اگر یک روز از زندگیم باقی مانده باشد انتقام خون های رفقای شهیدم را خواهم گرفت. دستانم را میگیرد و میگوید: قول می‌دهی خسته نشوی و این مسیر را ادامه بدهی؟ دستش را محکم میفشارم و محکم جوابش را می‌دهم. می گوید: ماه ها بود خانواده اش را ندیده بود روزی که به ماموریت آمدیم قسم خوردیم بند پوتین هایمان را محکم ببندیم و تا اسرائیل غاصب و آمریکای ملعون را نابود نکنیم به خانه برنگردیم نگاهی به پلاستیک سیاه در دستم انداخت و گفت: هر چه کردی و این امانتی؛ در معرکه نبرد بودیم که ناگهان پهپادی به سرعت به کنارمان آمد و شروع به شلیک کرد. هر کدام به سمتی می دویدیم. صحرای محشری بود برای خودش، صدای انفجار زیاد بود لحظه‌ای به عقب برگشتم و دوستم را دیدم که موشکی به او اصابت کرد و در چند ثانیه پودر شد. انگار نفسش از یک نی بالا و پایین برود ساکت شد. نمی‌خواستم بقیه ماجرای وحشتناکش را بشنوم ولی ادامه داد ... بعد از چند دقیقه پهپاد منفجر شد و سر و صداها خوابید هر کداممان به سمت محل انفجار برگشتیم و دنبال جسد پودر شده رفیقمان. من فقط تکه های ریزی از لباسش و گوشت تنش که روی خاک های گرم آن بیابان سوزناک ریخته بود دیدم آنها را جمع کردم و ریختم داخل این پلاستیک... خشکم زده بود. آخر وزن این پلاستیک آنقدر سبک بود که باورم نمیشد وزن یک انسان 80 کیلویی را به 80 گرم رسانده باشد . مگر می‌شود چه می‌گویی؟ یعنی تمام باقی مانده او در این پلاستیک سیاه است؟ نفسم در سینه حبس شده می‌خواهم زمین دهانش را باز کند و مرا ببلعد و دیگر نه چیزی ببینم و نه چیزی بشنوم. ادامه می‌دهد: آنقدر نبرد سنگین و سخت شده، فعلا خبر شهادتش را دریافت نکردند. ولی این امانتی پیش شما... دیگر سکوت را اختیار کرده و هیچ نمی گوید! من ماندم و دنیای بدون جوانی که قلب اسرائیل رانشانه رفته بوده و الان خونش احیا کننده جان‌های فرسوده و مغزهای زنگ خورده است. همه امید پدر و مادری پیر و فرتوت است. دنیای زنی چشم انتظار و فرزندی که همه لذت های دنیایش بابا گفتن های مکرر اوست. اما چه کنم با این غصه؟ چه کنم با این امانتی؟ خدایا این چه امتحان سختی است!!! مشت هایم را محکم میفشارم بغض سنگینم را مثل همیشه فرو می برم . من ماندم و پلاستیک سیاه دنیایی که طلای سفید بهشتی را با خود دارد. آنرا گرفته ام در دستم. نشستم روی صندلی ماشینی که راننده اش مرا به مقصدم می‌رساند و حتی او هم نمی‌داند که تن مقدس جوان رشیدی که در جنگ با شقی ترین انسانهای روزگار اربا اربا شده را در دامنم گذاشتم. او می راند و من خیره خیره به پلاستیک در دامنم نگاه میکنم و دست های لرزانم را بر رویش می‌کشم می‌رسیم به مقصد پلاستیک به دست حرکت میکنم و دوستانم را در هر نقطه ای میبینم باید مهر سکوت از آنچه دیدم بر زبانم بکوبم تا فرصتی پیدا شود بعد نابودی آن جنایتکار تاریخ لب باز کنم و بگویم فعلا وقت نیست باید آماده شد تا سحر موعود، زمانی نمانده... @ALEF_KAF_NEVESHT