کلِ قدّ و قامتش چهار وجب نبود، دو برابر آن سینیِ حلوایی که آورده بود برای بچههای ایست و بازرسی. چهار پنج نفرِ خوشهیکل را بیشتر رد نکرده بود اما سینیْ دو سومش نبود! معلومم شد آن چند نفرِ شروع ماجرا زیاد هم خود نگهداری نکردهاند!
حسابی مینیپسر را تحویل گرفتم و بعد از یک قاشق حلوا، بردمش پیش بقیه. بهشان گفتم «چیزی خوردن سر پست ممنوعه ولی این یکی ارزشش رو داره!»
داوود بود یا حسن، گفت «تعدادی نخوریم که همه با هم شهید نشیم!» ولی به هر حال پسرک، سینی حلوا را حوالهی نیروهای بسیج و سپاه و انتظامیِ ایست کرد و یک عالمه آبنبات و تافی و هلههوله دشت کرد.
از کجا آمد و کدام پدر مادری فرستادش سراغ ما، این تازه یکی از لطفهاییست که مردم دارند به بچههای ایست و بازرسی؛ همین عملیاتی که اگر بیرون از موقعیت خطر اتفاق بیفتد، حسابی مردم را شاکی میکند. اما حالا...؟! مردم عشق میکنند حواس بچههاْ جمعوجورِ امنیتشان است. و چقدر که لطف دارند واقعاً...
#روایت_جنگ
@ALEF_KAF_NEVESHT
هادی دو تا دستش را شبیه قنوت نماز آورد بالا:
«شهیدی که من دیدم فقط این قدر از بدنش مونده بود»
و گفت درباره شهدایی که حتی پود شده بودند! به خاطر حجم و نزدیک بودنِ انفجارها...
و من دارم به پودر شدن فکر میکنم، وقتی جنگ با اسرائیل برای ما توی مجازی جنگ بود و چیزی از آن حالیمان نشد.
#روایت_جنگ
#وعده_صادق_۳
@ALEF_KAF_NEVESHT
... ایـن وقتها صـدای خـوانـدن زمـزمـهوارِ مردها و صـدای پـای جمعیت طنین میانداخت توی این حسینیۀ چند صد متری.
گاهی وسط دیوارهای بلند و کاهگلی، گاهی زیرِ هشتیهشتیهای خوشفرمی که سر به هم گذاشته و سقفی بالای کوچه ساخته بودند.
پیچ و تاب کوچه از سرچشمه و بازی شکلها و قابها و رنگها جوری بود که بعد از دیدنش، هوس دیدن کوچه خیابانهای بیروح و آنکارد شده را نمیکردی...
گوشهای از روایتِ شاهحسن شاهحسین
انشاءالله به زودی...!
#روایت_حسین
#کتاب_بخونید
@ALEF_KAF_NEVESHT
هزینههای نظامی ایران و اسرائیل رو مشاهده میکنید...!
جالبه، نه؟!
#وعده_صادق_نابودیِ_اسرائیل
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
هزینههای نظامی ایران و اسرائیل رو مشاهده میکنید...! جالبه، نه؟! #وعده_صادق_نابودیِ_اسرائیل @AL
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعتراف خبرنگارِ ارشدِ رسانهی سلطنتی انگلستان هم ببینید جالبه!
نفیسه کوهنورد هستن، خبرنگار بیبیسی
#وعده_صادق_نابودیِ_اسرائیل
@ALEF_KAF_NEVESHT
هدایت شده از سوگند قلم ✍
هفت آسمان با نام ِ «حسین؏» استوار است ..
#یا_حسین
#ایران_حسین_تا_ابد_پیروز_است
https://eitaa.com/A_karimi_67
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوب پای ایرانِ عزیزمون ایستادید...
#سیدمجید_بنیفاطمه
@ALEF_KAF_NEVESHT
متنِ روایتِ یک شاهدِ ماجرا رو بدون دست بردن در متن، براتون میذارم؛ از حواشیِ حملهی وحشیانهی صهیونیستها به ایران هست...
و هیچ توضیحی ندارم راستش برای متن و جزئیاتش. فقط به رسم امانت، همانی که برایم فرستادهاند رو میذارم بخونید
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
متنِ روایتِ یک شاهدِ ماجرا رو بدون دست بردن در متن، براتون میذارم؛ از حواشیِ حملهی وحشیانهی صهیون
خستهی خسته با لباسی پر از گرد و غبار، با چهره ای در هم کشیده از غم و غصه بی انتها و انتقام، با قدی که انگار نصف روزه از آن صلابت و جوانیاش خمیده شده باشد به سمتم می آید.
من بیخبر از همه جا به سمتش میروم.
سه شبانه روز است که خواب به چشمانم نیامده اما قدرتی عجیب سرتاسر وجودم را گرفته و چشمانم را باز نگه داشته؛ لحظه به لحظه خبرهای جنگ بیشتر و بیشتر میشود.
دلم شده عین رختشورخانه، پر از لباس های در هم بر هم.
کاش میشد چشمی روی هم گذاشت و باز کرد و خبری از این جنگ عجیب و غریب نباشد.
کاش میشد گوشه دنجی پیدا کرد و داد زد و گریست.
ولی الان فرصت گریستن و عزاداری کردن نیست.
ابروانم را در هم میکشم
چشم در چشم میشویم. پلاستیک دسته دارِ مشکیای که گره خورده به دستم می دهد.
شروع میکنم: خدا قوت قهرمان، خسته نباشی.
هنوز میخواهم برایش بانگ تکبیر سر دهم و از دلاوریش بگویم که روبرویم از هوش می رود .
سراسیمه کنده به سمت آشپزخانه میروم و لیوان آب برایش آماده میکنم. بالای سرش می آیم و سرِ سنگین و بی رمقش را در بغل میگیرم و آب به صورتش میزنم. بعد از چندین بار سیلی به صورت زدن به هوش می آید! لیوان آب به گوشه لبهایش می برم و میخواهم آبش را بنوشد تا کمی روبراه شود، باز چشم در چشم میشویم اشک در چشمانش حلقه میزند.
با صدایی بغض آلود میگوید: بخدا قسم اگر یک روز از زندگیم باقی مانده باشد انتقام خون های رفقای شهیدم را خواهم گرفت.
دستانم را میگیرد و میگوید: قول میدهی خسته نشوی و این مسیر را ادامه بدهی؟
دستش را محکم میفشارم و محکم جوابش را میدهم.
می گوید: ماه ها بود خانواده اش را ندیده بود روزی که به ماموریت آمدیم قسم خوردیم بند پوتین هایمان را محکم ببندیم و تا اسرائیل غاصب و آمریکای ملعون را نابود نکنیم به خانه برنگردیم
نگاهی به پلاستیک سیاه در دستم انداخت و گفت: هر چه کردی و این امانتی؛ در معرکه نبرد بودیم که ناگهان پهپادی به سرعت به کنارمان آمد و شروع به شلیک کرد. هر کدام به سمتی می دویدیم. صحرای محشری بود برای خودش، صدای انفجار زیاد بود لحظهای به عقب برگشتم و دوستم را دیدم که موشکی به او اصابت کرد و در چند ثانیه پودر شد.
انگار نفسش از یک نی بالا و پایین برود ساکت شد.
نمیخواستم بقیه ماجرای وحشتناکش را بشنوم ولی ادامه داد ...
بعد از چند دقیقه پهپاد منفجر شد و سر و صداها خوابید هر کداممان به سمت محل انفجار برگشتیم و دنبال جسد پودر شده رفیقمان.
من فقط تکه های ریزی از لباسش و گوشت تنش که روی خاک های گرم آن بیابان سوزناک ریخته بود دیدم آنها را جمع کردم و ریختم داخل این پلاستیک...
خشکم زده بود. آخر وزن این پلاستیک آنقدر سبک بود که باورم نمیشد وزن یک انسان 80 کیلویی را به 80 گرم رسانده باشد .
مگر میشود چه میگویی؟ یعنی تمام باقی مانده او در این پلاستیک سیاه است؟
نفسم در سینه حبس شده میخواهم زمین دهانش را باز کند و مرا ببلعد و دیگر نه چیزی ببینم و نه چیزی بشنوم.
ادامه میدهد: آنقدر نبرد سنگین و سخت شده، فعلا خبر شهادتش را دریافت نکردند. ولی این امانتی پیش شما...
دیگر سکوت را اختیار کرده و هیچ نمی گوید!
من ماندم و دنیای بدون جوانی که قلب اسرائیل رانشانه رفته بوده و الان خونش احیا کننده جانهای فرسوده و مغزهای زنگ خورده است.
همه امید پدر و مادری پیر و فرتوت است.
دنیای زنی چشم انتظار و فرزندی که همه لذت های دنیایش بابا گفتن های مکرر اوست.
اما چه کنم با این غصه؟
چه کنم با این امانتی؟
خدایا این چه امتحان سختی است!!!
مشت هایم را محکم میفشارم بغض سنگینم را مثل همیشه فرو می برم .
من ماندم و پلاستیک سیاه دنیایی که طلای سفید بهشتی را با خود دارد.
آنرا گرفته ام در دستم.
نشستم روی صندلی ماشینی که راننده اش مرا به مقصدم میرساند و حتی او هم نمیداند که تن مقدس جوان رشیدی که در جنگ با شقی ترین انسانهای روزگار اربا اربا شده را در دامنم گذاشتم.
او می راند و من خیره خیره به پلاستیک در دامنم نگاه میکنم و دست های لرزانم را بر رویش میکشم
میرسیم به مقصد
پلاستیک به دست حرکت میکنم و دوستانم را در هر نقطه ای میبینم باید مهر سکوت از آنچه دیدم بر زبانم بکوبم تا فرصتی پیدا شود بعد نابودی آن جنایتکار تاریخ لب باز کنم و بگویم
فعلا وقت نیست باید آماده شد تا سحر موعود، زمانی نمانده...
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
ما ملت امام حسینیم... #وعده_صادق_۳ @ALEF_KAF_NEVESHT
تو و شیطان...
ما و خدا...
بیا که منتظرتیم لعنتی!
@ALEF_KAF_NEVESHT
پیامِ یه دوست عزیز رو میذارم و یه نکته در موردش مینویسم؛ 👇
«... پریشب پسر من تو یه مراسم عزاداری البته غیر از یزد، سر سفره شام مسجد با دیدن نوشابه پپسی، بلند به همه میگه واقعا زشته برای امام حسین عزاداری کنین و بعد نوشابه اسرائیلی بخورین. پول این نوشابه ها همون گلولهها و بمبهایی میشه که ۱۲ روز رو سر زن و بچهها ریختند.
واقعا از دیشب چند تا مراسم حاجیها و شام هئیت دیگه نوشابه ایرانی دادند، یه تذکر از یه نوجوون ۱۷ ، ۱۸ ساله همون امر به معروف و نهی از منکر امام حسین علیه السلام هست که بخاطرش قیام کرد.
کاش مسأله حجاب هم با توجه به شروع ماه محرم کم کم تذکر داده بشه، مردم الان راحت تر میپذیرند، علی الخصوص بعد از جنگ اخیر و بیداری اسلامی و روحیه انقلابی که در همه اقشار مردم بوجود اومده...»
پینوشت؛
مطلب زیاد دارم در مورد این قضیه بنویسم اما نکتهی مهمی که از بین همه قابل تأمل هست، عملگراییِ یه دهه هشتادیه که هیچ ادعایی هم نداره. اما امثال من توی این موضوعات دچار هزار تا محافظه کاری و توجیه هستیم...!
به بزرگواری گفتم چرا پپسی و کوکا، گفت زمزم آشغاله! به یکی گفتم شما که هر روز خرید دارید برای مجموعهتون، ایرانی بخرید؛ گفت رستوران ایرانی نمیاره! و همینطور هزار تا بهانه برای عمل نکردن به سادهترین چیزایی که میدونیم...
انشاءالله یه مسلمونِ شیعهی همهچی تمام باشیم برای سیدالشهداء ...
@ALEF_KAF_NEVESHT
هدایت شده از خبر فوری سراسری
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ واکنش سفیر ایران به حضور نماینده رادیو آزادی «رادیو فردا»در نشست کلوب ملی مطبوعات در ارمنستان
🔹سفیر ایران در ارمنستان، در جلسهای در کلوب ملی مطبوعات خواستار ترک نماینده رادیو آزادی از سالن شد و تصریح کرد که «این رسانه اکنون برای دشمنان ما کار میکند».
🔹نارینه مکرتچیان دوباره اشاره کرد که نمیتواند روزنامهنگار را بیرون کند، او درخواست کرد که جلسه را شروع کنند و اوضاع را از این بدتر نکنند. سفیر هم گفت: «من شرکت نخواهم کرد» و سالن را ترک کرد.
🔹برای اینکه جلسهای که توسط کلوب ملی مطبوعات تشکیل شده بود، مختل نشود، رادیو آزادی تصمیم گرفت اتاق را ترک کند.
🔹وقتی به سفیر اطلاع داده شد که این رسانه در حال ترک محل است، سبحانی از نیمه راه برگشت.
📌 #فوری_سراسری
به بزرگترین کانال ایتا بپیوندید👇
@fori_sarasari