مصاحبهی انتخاباتی آقا ماشاءالله
انتخابات دور قبلِ مجلس، حاج قاسم تازه شهید شده بود و خبرنگار صدا و سیمای شهرمان صاف رفته بود سراغ آقا ماشاءالله که با واکرش آمده بود برای رأی دادن!
آقا ماشاءالله همینطوری صریح است و جدی، هر چند وقتی مدتی باش زندگی کنی میفهمی این آدم عشقیست که توی قلب بیرون نمیرود؛ اما آن روزْ جوشِ شهادت سردار هم بود و صدایش بیش از حد بالا رفت!
خبرنگار جواب اول را محکم گرفت: «یکی خون سردار سلیمانی برای همه دشمنان بس بود و ...»
آن قدر این جمله را بلند گفت که صدایش چند بار توی فضای گردی زیر گنبد امامزاده سید قنبر طنین خورد و لبخند رفت روی لب حاضرینِ توی صف...
خبرنگار سوال بعدی را پرسید:
«حالا به نظر شما باید به کی رأی بدهیم؟!»
این سوال یعنی در جوابش بگو «به کسی که کاردان و کارآمد باشد...» و از این مدل شعارهایی که همیشه همهجا میدهیم!
آقا ماشاءالله اما نه گذاشت نه برداشت، صاف و ساده با صدای بلند گفت: «من رأی میدم به جانباز مملکت که هفتاد درصد جانبازی داره و ...»
رنگ از رخسار دوست خبرنگار ما پریده بود که با سوال آخری خواست سر و ته قضیه را جمع کند: «انتظار شما از نماینده چه هست؟»
آقا ماشاءالله در حالی که شناسنامهاش را میگرفت گفت: «هیچی... فقط برای خدا کار کنه...!»
کار به آقا ماشاءالله و انتخابش و حتی این گزارشی که پخش نشد و فیلم خامش دستمان رسید و حتی به دعوای بعد از این مصاحبه ندارم که یکی دو نفر به اتهام تبلیغ برای یک کاندیدا راه انداختند! کار دارم به جملهی آخر آقا ماشاءالله؛ اینکه من انتظاری از نماینده ندارم الا اینکه برای خدا کار کند...
الله اکبر از بزرگی روح این آدمها و الله اکبر از این جملهی ناب که همهی حرف را یکجا زده...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سالهاست همزمان با ایام انتخابات این جمله زیاد گفته و شنیده میشود: «برای امنیت کشور هم که شده در انتخابات شرکت کنید!»
اما ارتباط انتخابات پر شور با امنیت من و شما در چیست؟!
👆 گفتگوی مجری و کارشناس شبکهی معاندِ «من و تو» به بهترین شکل ممکن این ارتباط را توضیح میدهد...
اگه اطراف شما کسی هست که رأی نمیده یا تردید داره، راهش بندازید رأی بده. اَزمون خون و جون نخواستن، اَزمون یه اثر انگشت جوهری خواستن... همین
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاشیههای خانم حریر عادلی از رأی دادن حضرت آقا رو ببینید...
یه گزارش جالب 👌
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
به نظرم مسئولیت خیلی سخته و تبریک نداره!
من اما تبریک میگم...
نه به سید جلیل! که خیلی هم دوستش دارم...
به مردمی که فارغ از همهی اتفاقات تلخ و حواشی ناجور این دور، یک مسئول همهچیتمام رو در کرسیِ خدمت به خودشون، نگه داشتن...
مبارکتون باشه عزیزای دل...
باعث افتخارید...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
از مقارنههای نادرِ توی آسمانِ بالای سرمانْ یکیش همین تقارنِ زهره است با مشتری، آن هم طوری که بشود با چشم خشک و خالی و بدون دوربین و تلسکوپ دید.
افتاد؟!
منظورم همین عکسیست که گذاشتهام با توضیح کوتاهی که درباره مقارنهی زهره و مشتری دادهام!
مقارنه دوربین و ساعت یکجورهایی از همین نوع مقارنههاست که البته فقط برای چشمِ غیر مسلحِ دنبال سوژه و یا حتی چشمِ دنبالِ عبرت خودش را نشان میدهد!
همهی رفتارمان را دارند ضبط میکنند آن هم در مدتی معلوم! همین! فقط خواستم بگویم مواظب رفتارمان باشیم...
تازه، وقتی هم نداریم!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اسمش که آدم رو یادِ گوگوریمگوری یا گوریلانگوری یا گوگوریو میندازه...!
امیدوارم «اونوره دو بالزاک» رو سفیدمون کنه این شیفتِ شبی و کتابش واقعاً یه شاهکار ادبیاتی باشه :)
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
📣 #محفل_نویسندگان_منادی با همکاری: اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری، حوزه هنری و نهاد کتابخانههای عمومی برگزار میکند:
🔅 سومین نشست نقد کتاب #سِره
📚 با محوریت کتاب #پایان_یک_نقش
با حضور:
✍️ نویسنده اثر، آقای #جلال_توکلی
📕کارشناس، آقای #هادی_حکیمیان
⏰ سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۹
📌 ابتدای بلوار بسیج، کتابخانه مرکزی یزد
🆔️ محفل نویسندگان منادی
https://eitaa.com/joinchat/2328953113C3e644bfcef
همینگوی...
همینگوی را توی عالمِ نویسندگی خیلی قبول دارم؛ در همین حد البته! خالقِ رمانِ بینظیر «پیرمرد و دریا» که البته به مذاق جوانهای امروزی شاید زیاد هم خوش نیاید؛ یعنی این را وقتی فهمیدم که دوست لرستانیم یک فحش حوالهی روح مرحوم همینگوی کرد و سر تا پای این کتاب را بی خاصیت و بی معنی و نا جالب توصیف کرد.
البته پیرمرد و دریا حتماً جایزه نوبل را الکی و بیهوده نگرفته! این کتاب یک شاهکار بوده و حتی اگر به مذاق جدیدیها خوش نیاید یک شاهکار مانده هنوز و میماند...
همینگوی این کتاب را کوتاه نوشته، نشده شبیه بینوایان یا دیگر کتابهایی که یکی دو ماه باید مثل کَنه بچسبی بهشان تا تمام شود! خودش هم گفته که میتوانسته همه آدمهای آن داستان را جدا جدا بنویسد، این قدر اِشراف داشته روی سوژه و شخصیتهاش توی کتاب...
الغرض همینگوی را میگفتم. من فکر میکنم این آدم با این همه تجربهی زیستی که برای نویسنده از معدن طلا با ارزشتر است، یک جای کارش ناجور میلنگد! به خاطر همین لنگ خوردن هم همینگوی هیچ وقت به آن چیزی که میتوانست برسد نرسید، هر چند به نظر خیلیها به حد اعلای نویسندگی رسیده و شاید خودش هم همین اعتقاد را داشته!
وقتی سبک زندگی خصوصی این آدم را مطالعه کردم و حکایت چهار ازدواجش، همینطور مشروب خوردن و زندگی ناسالمش را خواندم، به این باور رسیدم که اگر همین آدم با همین تجربه و با این تلاش بی نظیر، زندگی سالم تری داشت، قطعاً آثاری را خلق میکرد که امروز در سطح بالاتری از اینی که معرفی میشود، شناخته شود...
پیرمرد و دریا را حتما اگر نخواندهاید، در تلویزیون دیدهاید؟! هر چند کتابش از فیلم به مراتب زیباتر است؛ پیشنهاد میکنم کاری به ازدواج و طلاقهای ارنست نداشته باشید و حداقل پیرمرد و دریایش را بخوانید...
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
دوستانی بهتر از برگ درخت!
امروز سید تماس گرفت و اعتراض داشت نسبت به کلمهای خاص توی یکی از روایتهای #خانهی_هدایت! اعتقاد داشت بار معنایی این کلمه تبعاتِ خاصِ خودش را داشته، دارد و جاگذاریش توی متن کار درستی نبوده.
سید چند باری برای صراحتِ بیانِ این موضوع عذرخواهی کرد ولی باور کنید وقتی حرفش را میزد و حتی بعد از آن و حتی تا الان که نشستهام چند تا کلمه برای الفکاف بنویسم، ذرهای از این انتقاد ناراحت نشدم.
از طرفی خوشحال از اینم که دوستانی دارم کاملاً مخالفِ دیدگاهها و نظراتم و اینها آن قدر خودمانی هستند که تماس میگیرند و سرِ کلمهای که از نظرشان نباید استفاده میشده توضیح میخواهند و نقد میکنند.
خوبیِ باز بودنِ دایرهی رفاقت با افرادِ دارای افکارِ مختلف همین است؛ آدم خودش را از نگاهِ آدمهایی وزن میکند که حلوا حلوایش نمیکنند، اینْ به آدم فرصت میدهد کمی از آن موضع کاذبی که برای خودش ایجاد کرده پایین بیاید و فرصت فکر کردنِ روی رفتارهای خود را داشته باشد.
باور کنید هر چقدر دایره فعالیتهای آدم بازتر میشود، نیازش به دوستانِ غیر همفکر و مخالف، بیشتر از پیش میشود و من از این دوستانِ مخالفِ دیدگاهها و گرایشهای خودم تا دلتان بخواهد دارم...
فرصتی شد تا در این متن کوتاه از همهی شما تشکر کنم و بگویم که چقدر بودنتان برای من حیاتی و مهم است...
و به قول #سهراب
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم...
یادشان دردل من ...
قلبشان منزل من…...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
استاد «بهزاد دانشگر» در یکی از جلساتی که توی یزد و در جمع فرهیختههایِ عشقِ نویسندگی و کتاب داشت، جوابی به سوال یکی از حاضرین داد که مدتی زندگیِ مرا برد روی دور نظمِ سنجیدهتر؛ و چقدر خوب بود آن چند ماه. به قول استاد دانشگر رفته بودم توی فازِ «زیستِ نویسندگی!»
شب ساعتِ نه و نیم میرفتم برای خوابیدن و صبحِ کلاغخواب برپا میزدم برای شروع زندگیِ روی اصول و برنامه. برنامه تقریباً دقیقی که نوشتنم را هم منظم کرد. و نظم توی نویسندگی یعنی تقویتِ خلاقیتِ نویسنده...
ولی از آنجا که آقای روزگار، عکس آدم را چاپ میکند و زیرش با فونتِ صد و پنجاهِ تیتر مینویسد «تحت تعقیب!» زیاد هم نباید منتظرِ ادامه یافتنِ این سرخوشیهای محض بود!
الغرض روزگار جوری چرخیده که خودم هم نمیفهمم کِی سر کارم، کِی خانه، کِی جاهای دیگری که باید باشم! از طرفی بقیه هم انگار انتظار دارند همان طوری که روی اصولِ نظم سابق خوشقولی میکردم، خوشقولی کنم! این بار عکسِ برنامهریزی شیفتِ کارم را گذاشتهام که ببینید سر و ته این ملغمهی در هم ریخته را خودمان هم نمیفهمیم! یعنی از بس لاک روی لاک کشیدیم که کاغذ بیچاره دیگر به خودش لاک نمیگیرد!
با برنامهها برای ما بیبرنامههای محتاج، دعای خیر کنند، انصافاً نیازمندیم :(
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
یک کتابِ آدمدیوانهکن!
اولین باری که «صد سال تنهایی» را دست گرفتم و چند صفحه خواندم، سرگیجه گرفتم! کتابِ بد بدنِ چِغری که هیچجوره مچ پا دستم نمیداد! نه میشد زیرگیری کرد نه میشد چشم توی چشمش کرد و دانست که حداقل با خودش چند چند است. یک کتابِ آدم دیوانهکنِ همهچی تمام!
همان اوایل فکر میکردم نویسنده هم یکچیزی توی همان مایههایی باشد که در جملهی قبلی گفتم! بماند...! مثالِ کتابیش میشود چیزی شبیه کتابهای فاکنر که خواننده باید همان اولِ بِ بسمالله، دنیای مغشوشِ فکرِ نویسنده را بفهمد، تا بتواند برود توی هزار توی پیچشِ کلمات و جملاتِ کتاب. چه میگویم؟! خودم هم دارم میپیچانم، نه؟!
به هر حال «صد سال تنهایی» را بالاخره خواندم. آن هم بعد از دو سه بار تلاشِ ناموفق! نه با همان ترجمههای وصلهپینهایِ قبلی. بلکه با ترجمهی بهمن فرزانه. کتابِ گارسیا مارکز دنیای عجیبی دارد. لاکردار جوری نوشته شده که برای خواندنش حداقل باید یک دورهی رمانخوانی را پاس کرده باشی تا بفهمی آقای مارکز سرگذشت خاندانِ خوزه آرکادیو بوئندیا در روستای ماکوندو را چطوری نوشته!
علیالحساب این مطلب در سالروز تولد این نویسنده نوشته شده تا سفارشتان کند به خواندنِ این کتابِ خاص! البته، یادتان باشد قبل از خواندنش، یک دورهی رمانخوانی را پشت سر گذاشته باشید!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
از آن روزهایی که شهید سیدمرتضی در «توسعه و مبانی تمدنِ غرب»ش چوب نقد میزد به سلطهگری آمریکا و برخی غربگراهای وابسته، زور میزدند که یک جوری دهانش را ببندند، زمان زیادی نگذشته! نه اینکه مثلاً سی و چند سال زمانِ کمی باشد! بلکه برای محقق شدن پیشبینیهایی که آمریکا را محتضری در آستانهی مرگ میدانست، زمانِ زیادی نگذشته.
آن روزها سیدمرتضی به تبع پیرِ جماران حرفهایی میزد و مینوشت که عشّاقالآمریکا را خوش نمیآمد. این نخواستنِ سیدمرتضی حتی کشید به زمان شهادتش! وقتی روی خاکهای فکّه جان داد و همراهِ رفیقش آوردندش تهران. روزی که امام سید علی بدون اعلام قبلی آمد تا برای آخرین بار آقایِ «روایت فتح» را ببیند؛ در حالی که آن طرفیها حتی زیر تابوت سیدمرتضی را نگرفتند! کینه شتری بود! توهین کرده بود به اربابشان!
حالا همان تفکر هنوز نیمنگاهی دارد به آمریکا. هنوز هم! یعنی مصدریها...! آن هم به آمریکایی که کارش از ایزی لایف هم گذشته. آمریکایی که دارد درگیرِ دعوای قدرت بین یک مُرده و یک دیوانه میشود. نمونهاش همین عکسی که گذاشتهام. و این ذرهای از بوی فاضلابِ آمریکاست که از دهن بایدن بیرون میآید! و ترسِ از خطری که عنقریب زانو روی گردنش میگذارد...
ما البته منتظریم! نه تنها منتظرِ نابودی احتشام و شوکت و ابهتِ آمریکا، بلکه منتظر و پیجویِ آن دیوانهای که هنوز سرِ ماجرای ترور حاج قاسم باهاش خردهحساب داریم!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT