eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
756 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
به نظرم مسئولیت خیلی سخته و تبریک نداره! من اما تبریک میگم... نه به سید جلیل! که خیلی هم دوست‌ش دارم... به مردمی که فارغ از همه‌ی اتفاقات تلخ و حواشی ناجور این دور، یک مسئول همه‌چی‌تمام رو در کرسیِ خدمت به خودشون، نگه داشتن... مبارک‌تون باشه عزیزای دل... باعث افتخارید... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
از مقارنه‌های نادرِ توی آسمانِ بالای سرمانْ یکی‌ش همین تقارنِ زهره است با مشتری، آن هم طوری که بشود با چشم خشک و خالی و بدون دوربین و تلسکوپ دید. افتاد؟! منظورم همین عکسی‌ست که گذاشته‌ام با توضیح کوتاهی که درباره مقارنه‌ی زهره و مشتری داده‌ام! مقارنه دوربین و ساعت یک‌جورهایی از همین نوع مقارنه‌هاست که البته فقط برای چشمِ غیر مسلحِ دنبال سوژه و یا حتی چشمِ دنبالِ عبرت خودش را نشان می‌دهد! همه‌ی رفتارمان را دارند ضبط می‌کنند آن هم در مدتی معلوم! همین! فقط خواستم بگویم مواظب رفتارمان باشیم... تازه، وقتی هم نداریم! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اسم‌ش که آدم رو یادِ گوگوری‌مگوری یا گوریل‌انگوری یا گوگوریو می‌ندازه...! امیدوارم «اونوره دو بالزاک» رو سفیدمون کنه این شیفتِ شبی و کتاب‌ش واقعاً یه شاهکار ادبیاتی باشه :) اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
📣 با همکاری: اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری، حوزه هنری و نهاد کتابخانه‌های عمومی برگزار می‌کند: 🔅 سومین نشست نقد‌ کتاب 📚 با محوریت کتاب با حضور: ✍️ نویسنده اثر، آقای 📕کارشناس، آقای ⏰ سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۹ 📌 ابتدای بلوار بسیج، کتابخانه مرکزی یزد 🆔️ محفل نویسندگان منادی https://eitaa.com/joinchat/2328953113C3e644bfcef
همینگوی... همینگوی را توی عالمِ نویسندگی خیلی قبول دارم؛ در همین حد البته! خالقِ رمانِ بی‌نظیر «پیرمرد و دریا» که البته به مذاق جوان‌های امروزی شاید زیاد هم خوش نیاید؛ یعنی این را وقتی فهمیدم که دوست لرستانی‌م یک فحش حواله‌ی روح مرحوم همینگوی کرد و سر تا پای این کتاب را بی خاصیت و بی معنی و نا جالب توصیف کرد. البته پیرمرد و دریا حتماً جایزه نوبل را الکی و بیهوده نگرفته! این کتاب یک شاهکار بوده و حتی اگر به مذاق جدیدی‌ها خوش نیاید یک شاهکار مانده هنوز و می‌ماند... همینگوی این کتاب را کوتاه نوشته، نشده شبیه بینوایان یا دیگر کتابهایی که یکی دو ماه باید مثل کَنه بچسبی بهشان تا تمام شود! خودش هم گفته که می‌توانسته همه آدم‌های آن داستان را جدا جدا بنویسد، این قدر اِشراف داشته روی سوژه و شخصیت‌هاش توی کتاب... الغرض همینگوی را می‌گفتم. من فکر می‌کنم این آدم با این همه تجربه‌ی زیستی که برای نویسنده از معدن طلا با ارزش‌تر است، یک جای کارش ناجور می‌لنگد! به خاطر همین لنگ خوردن هم همینگوی هیچ وقت به آن چیزی که می‌توانست برسد نرسید، هر چند به نظر خیلی‌ها به حد اعلای نویسندگی رسیده و شاید خودش هم همین اعتقاد را داشته! وقتی سبک زندگی خصوصی این آدم را مطالعه کردم و حکایت چهار ازدواج‌ش، همینطور مشروب خوردن و زندگی ناسالم‌ش را خواندم، به این باور رسیدم که اگر همین آدم با همین تجربه و با این تلاش بی نظیر، زندگی سالم تری داشت، قطعاً آثاری را خلق می‌کرد که امروز در سطح بالاتری از اینی که معرفی می‌شود، شناخته شود... پیرمرد و دریا را حتما اگر نخوانده‌اید، در تلویزیون دیده‌اید؟! هر چند کتاب‌ش از فیلم به مراتب زیباتر است؛ پیشنهاد می‌کنم کاری به ازدواج و طلاق‌های ارنست نداشته باشید و حداقل پیرمرد و دریایش را بخوانید... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
دوستانی بهتر از برگ درخت! امروز سید تماس گرفت و اعتراض داشت نسبت به کلمه‌ای خاص توی یکی از روایت‌های ! اعتقاد داشت بار معنایی این کلمه تبعاتِ خاصِ خودش را داشته، دارد و جاگذاری‌ش توی متن کار درستی نبوده. سید چند باری برای صراحتِ بیانِ این موضوع عذرخواهی کرد ولی باور کنید وقتی حرف‌ش را می‌زد و حتی بعد از آن و حتی تا الان که نشسته‌ام چند تا کلمه برای الف‌کاف بنویسم، ذره‌ای از این انتقاد ناراحت نشدم. از طرفی خوشحال‌ از این‌م که دوستانی دارم کاملاً مخالفِ دیدگاه‌ها و نظرات‌م و اینها آن قدر خودمانی هستند که تماس می‌گیرند و سرِ کلمه‌ای که از نظرشان نباید استفاده می‌شده توضیح می‌خواهند و نقد می‌کنند. خوبیِ باز بودنِ دایره‌ی رفاقت با افرادِ دارای افکارِ مختلف همین است؛ آدم خودش را از نگاهِ آدم‌‌هایی وزن می‌کند که حلوا حلوایش نمی‌کنند، اینْ به آدم فرصت می‌دهد کمی از آن موضع کاذبی که برای خودش ایجاد کرده پایین بیاید و فرصت فکر کردنِ روی رفتارهای خود را داشته باشد. باور کنید هر چقدر دایره فعالیت‌های آدم بازتر می‌شود، نیازش به دوستانِ غیر هم‌فکر و مخالف، بیشتر از پیش می‌شود و من از این دوستانِ مخالفِ دیدگاه‌ها و گرایش‌های خودم تا دل‌تان بخواهد دارم... فرصتی شد تا در این متن کوتاه از همه‌ی شما تشکر کنم و بگویم که چقدر بودن‌تان برای من حیاتی و مهم است... و به قول دوستانی دارم بهتر از برگ درخت که دعایم گویند و دعاشان گویم... یادشان دردل من ... قلبشان منزل من…... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
استاد «بهزاد دانشگر» در یکی از جلساتی که توی یزد و در جمع فرهیخته‌هایِ عشقِ نویسندگی و کتاب داشت، جوابی به سوال یکی از حاضرین داد که مدتی زندگیِ مرا برد روی دور نظمِ سنجیده‌تر؛ و چقدر خوب بود آن چند ماه. به قول استاد دانشگر رفته بودم توی فازِ «زیستِ نویسندگی!» شب ساعتِ نه و نیم می‌رفتم برای خوابیدن و صبحِ کلاغ‌خواب برپا می‌زدم برای شروع زندگیِ روی اصول و برنامه. برنامه تقریباً دقیقی که نوشتن‌م را هم منظم کرد. و نظم توی نویسندگی یعنی تقویتِ خلاقیتِ نویسنده... ولی از آنجا که آقای روزگار، عکس آدم را چاپ می‌کند و زیرش با فونتِ صد و پنجاهِ تیتر می‌نویسد «تحت تعقیب!» زیاد هم نباید منتظرِ ادامه یافتنِ این سرخوشی‌های محض بود! الغرض روزگار جوری چرخیده که خودم هم نمی‌فهمم کِی سر کارم، کِی خانه، کِی جاهای دیگری که باید باشم! از طرفی بقیه هم انگار انتظار دارند همان طوری که روی اصولِ نظم سابق خوش‌قولی می‌کردم، خوش‌قولی کنم! این بار عکسِ برنامه‌ریزی شیفتِ کارم را گذاشته‌ام که ببینید سر و ته این ملغمه‌ی در هم ریخته را خودمان هم نمی‌فهمیم! یعنی از بس لاک روی لاک کشیدیم که کاغذ بیچاره دیگر به خودش لاک نمی‌گیرد! با برنامه‌ها برای ما بی‌برنامه‌های محتاج، دعای خیر کنند، انصافاً نیازمندیم :( اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
یک کتابِ آدم‌دیوانه‌کن! اولین باری که «صد سال تنهایی» را دست گرفتم و چند صفحه خواندم، سرگیجه گرفتم! کتابِ بد بدنِ چِغری که هیچ‌جوره مچ پا دستم نمی‌داد! نه می‌شد زیرگیری کرد نه می‌شد چشم توی چشمش کرد و دانست که حداقل با خودش چند چند است. یک کتابِ آدم دیوانه‌کنِ همه‌چی تمام! همان اوایل فکر می‌کردم نویسنده هم یک‌چیزی توی همان مایه‌هایی باشد که در جمله‌ی قبلی گفتم! بماند...! مثالِ کتابی‌ش می‌شود چیزی شبیه کتاب‌های فاکنر که خواننده باید همان اولِ بِ بسم‌الله، دنیای مغشوشِ فکرِ نویسنده را بفهمد، تا بتواند برود توی هزار توی پیچشِ کلمات و جملاتِ کتاب. چه می‌گویم؟! خودم هم دارم می‌پیچانم، نه؟! به هر حال «صد سال تنهایی» را بالاخره خواندم. آن هم بعد از دو سه بار تلاشِ ناموفق! نه با همان ترجمه‌های وصله‌پینه‌ایِ قبلی. بلکه با ترجمه‌ی بهمن فرزانه. کتابِ گارسیا مارکز دنیای عجیبی دارد. لاکردار جوری نوشته شده که برای خواندنش حداقل باید یک دوره‌ی رمان‌خوانی را پاس کرده باشی تا بفهمی آقای مارکز سرگذشت خاندانِ خوزه آرکادیو بوئندیا در روستای ماکوندو را چطوری نوشته! علی‌الحساب این مطلب در سالروز تولد این نویسنده نوشته شده تا سفارش‌تان کند به خواندنِ این کتابِ خاص! البته، یادتان باشد قبل از خواندنش، یک دوره‌ی رمان‌خوانی را پشت سر گذاشته باشید! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
از آن روزهایی که شهید سیدمرتضی در «توسعه و مبانی تمدنِ ‌غرب»‌ش چوب نقد می‌زد به سلطه‌گری آمریکا و برخی غرب‌گراهای وابسته، زور می‌زدند که یک جوری دهان‌ش را ببندند، زمان زیادی نگذشته! نه اینکه مثلاً سی و چند سال زمانِ کمی باشد! بلکه برای محقق شدن پیش‌بینی‌هایی که آمریکا را محتضری در آستانه‌ی مرگ می‌دانست، زمانِ زیادی نگذشته. آن روزها سیدمرتضی به تبع پیرِ جماران حرف‌هایی می‌زد و می‌نوشت که عشّاق‌الآمریکا را خوش نمی‌آمد. این نخواستنِ سیدمرتضی حتی کشید به زمان شهادت‌ش! وقتی روی خاک‌های فکّه جان داد و همراهِ رفیق‌ش آوردندش تهران. روزی که امام سید علی بدون اعلام قبلی آمد تا برای آخرین بار آقایِ «روایت فتح» را ببیند؛ در حالی که آن طرفی‌ها حتی زیر تابوت سیدمرتضی را نگرفتند! کینه شتری بود! توهین کرده بود به ارباب‌شان! حالا همان تفکر هنوز نیم‌نگاهی دارد به آمریکا. هنوز هم! یعنی مصدری‌ها...! آن هم به آمریکایی که کارش از ایزی لایف هم گذشته. آمریکایی که دارد درگیرِ دعوای قدرت بین یک مُرده و یک دیوانه می‌شود. نمونه‌اش همین عکسی که گذاشته‌ام. و این ذره‌ای از بوی فاضلابِ آمریکاست که از دهن بایدن بیرون می‌آید! و ترسِ از خطری که عن‌قریب زانو روی گردن‌ش می‌گذارد... ما البته منتظریم! نه تنها منتظرِ نابودی احتشام و شوکت و ابهتِ آمریکا، بلکه منتظر و پی‌جویِ آن دیوانه‌ای که هنوز سرِ ماجرای ترور حاج قاسم باهاش خرده‌حساب داریم! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آن آدم‌های خاص‌الحال و احوالی‌م که بعد از ماجرای تلخِ مهسا امینی کمتر از خانه بیرون می‌روم! نمی‌خواهم موضوع را بپیچانم یا هِی روی کلمات مانور بدهم که متن را با ابهام پیش ببرم. می‌خواهم صریح و روشن بگویم که «دیدنِ دخترها و خانم‌هایی که به یک خطایِ برداشت دچار شده‌اند و به قولِ دکتر شریعتی، زیبایی اندیشه از دست داده‌اند و زیباییِ تن‌شان را به نمایش گذاشته‌اند، آزارم می‌دهد!» خیلی هم مثل بعضی‌ها عذابِ این را نمی‌کشم که کشورِ امام زمان را فلان و بهمان کرده‌اند که بعضی از همین دخترها و خانم‌ها را و عشقی که به امام و ائمه دارند را می‌شناسم و می‌دانم. و ایمان دارم هر چه وضع بدتر بشود، باز کار از دست خدا و امام زمان در نمی‌رود که این خانه را صاحبی‌ست که خود هوای‌ش را دارد... الغرض توی همه‌ی کلاس‌ها، جلسات و جاهایی که حرف و حدیث به حجاب و عفاف می‌کشد، کمتر از قال‌الصادق و قال‌الباقر و قولِ قرآن و بیشتر از مسائل اجتماعیِ حجاب و مسائلِ عینی آن حرف می‌زنم. برای دخترها از استادِ دانشگاهی می‌گویم که توی قلبِ آمریکا از عفافِ دخترِ آمریکایی دفاع می‌کند با اینکه خودش یک زنِ فِمنیست است! از نتایجِ بی بندوباریِ در غرب می‌گویم و آسیبی که جنسِ زن به تبعِ آن خورده. کنار اینهاست که از نگاهِ عمیق و دوستانه و مهربانانه‌ی دین به جنس زن و خدایی که با دستورِ حجاب هوای اینِ جنسِ خلقت را داشته می‌گویم. الغرض امروز این فیلم کوتاه از «مارتا بیسمان» نماینده پارلمان اتریش را دیدم؛ خواستم با این متن کوتاه، بهانه‌ای پیدا کرده باشم برای بازنشر این فیلم. تقدیم نگاه‌تان... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
برای دومین بار دارم «بر باد رفته»ی مارگارت میچل را می‌خوانم. رمانِ شاهکاری که تنها کتاب نویسنده است و چیزی حدود ده سال طول کشیده تا بنویسدش! این کتاب به جز حواشیِ خاصی که برای نوشتن‌ش و چاپ‌ش داشته، خودش هم یک کتابِ خاص و خواندنی‌ست. میچل، حکایت دختری به اسم اسکارلت را نوشته که توی مزرعه‌ی بزرگ پدری، دارد عوالم عشق را سِیر می‌کند، اما جنگِ داخلی آمریکا و درگیری شمال و جنوب همه زندگی‌ش را به هم می‌زند... نویسنده نه تنها یک درام خوب از این کتاب درآورده که تاریخ جنگ‌های انفصال در آمریکا را هم به خوبی به تصویر کشیده و سوژه‌هاش را در بستری از واقعیت‌های تاریخی آمریکا به بازیِ خوبی گرفته... قبول دارم که این کتابِ دو جلدیِ حجیم برای خیلی‌ها می‌تواند حوصله‌سر بر باشد، اما برای شخصِ من، این کتاب یک دوره‌ی آموزش نویسندگی بود با انبوهی از آموخته‌های ناب. دلیلی که باز هم مرا بعد از چند ماه سراغ این کتاب فرستاده تا دوباره بخوانم‌ش... با ترجمه پرتو اشراق بخوانید... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
«پوست صورت‌ت رو کشیدی؟!» «نه... یه کِرِم زدم...!» «پس منم برم بخرم...!» این مدت توی تلویزیون از این چرندیاتِ روی مغز و اعصاب زیاد شنیده‌اید؟! حتماً مثل من با مغز و اعصابِ شما هم بازی کرده و برای دقایقی شبکه را عوض کرده‌اید؟! البته الان کار به تکنیک‌های ایجادِ احساسِ نیاز در مخاطب یا اقناع رسانه‌ای ندارم. بلکه می‌خواهم در موردِ خوش‌خیالی آدمیزاد بنویسم که همه زورش را می‌زند تا آن دو تا خط و چروکی که گذرِ عمر روی صورت‌ش انداخته یا آن نخِ موهایی که گذر عمر سفید کرده را نشان کسی ندهد! جذابیت ماجرا اینجاست که لاپوشانیِ محض برای نادیده گرفتنِ میان‌سالی و پیری در برخی آن قدر پررنگ می‌شود که تا نود سالگی در حال جمع و جور کردنِ هنرمندی روزگار روی صورت و موشان هستند. با این احساسِ آدم‌ها باید هم نانِ این تولید کننده‌ها توی روغنِ گوسفندی باشد؛ چرا که پایه‌های درآمدی خودشان را روی ترس آدم‌ها بنا کرده‌اند! ترس از پیری! ترس از زشت بودن! ترس از معمولی بودن! ترس از پذیرفته نشدن! ترس از انگشت‌نما شدن! ترس از ... من از آن آدم‌هایی هستم که با روزگار ساخته‌ام و دست توی هنرمندی‌ش نبرده‌ام! لاتی ماجرا می‌شود همینی که هست :) همینی که هستم! از امثال من برای این تولیدکننده‌های فرصت‌طلب هیچ وقت آبی گرم نمی‌شود... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT