اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نود همان اولِ بِ بسماللهِ مشّایه خوردیم به تورِ یک جمعیتِ پر تعداد بچه. انگار هر چی توی ایران مشکل
#نودُ_یک
هر سال، هر بار گفتهام شروع کردهاند به بو کردنِ خودشان و لباسشان! و مگر میشود عرق تن آدم بو نداشته باشد؟! و طبیعتاً باید که عرق آدم بو بدهد دیگر؟! مخصوصاً وقتی به مدت طولانی تعریق اتفاق بیفتد و فرصت حمام رفتن نباشد.
اگر کربلا باشید و مسافرِ مشّایه، این اتفاق خارقالعاده میافتد! بدن شما بو نمیگیرد با اینکه خیسِ عرق هستید. وارد موکبها و خانهها میشوید و راحت در فضای بسته استراحت میکنید و خبری از تعفنِ بوی عرق نیست...
و این فقط یکی از امتیازات خداست به هر چیزی که یک طرفش سیدالشهداء باشد. و خدا ذات چیزها را تغییر میدهد به خاطر او! مثل شفا قرار دادن در خاکِ مدفنش...
حالا حکایت این عکس چیست که ربطی به مطلبِ نوشتهشده هم ندارد؟! بچههای زیادی هستند که راه به راه ایستادهاند توی مسیر مشّایه و کارشان خوشبو کردن زائرهاست. با این عطر غلطکیها یا با اسپری و ادکلن. یکنوع محبتورزی ویژه به مهمانانِ سیدالشهداء...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
پاهای مقدس...!
ده دوازده ساله و زیارت اولی؛ و فقط آدمهایِ آشنا به کربلا میفهمند این پاها چقدر مقدسند...
پینوشت؛
خواب بود گرفتما :)
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ثانیههایی از غوغایِ عشق حسین در مشّایه...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_یک هر سال، هر بار گفتهام شروع کردهاند به بو کردنِ خودشان و لباسشان! و مگر میشود عرق تن آد
#نودُ_دو
یمن یکطورهایی شده علاجِ زخمهای عمیقِ جهان اسلام؛ وقتی تنگهی احدِ عصر جدید را سفت چسبیده و دارد اسرائیل را خفه میکند...
شده علاج...
مثل موکبِ ائمهی بقیع اهالی یمن در عمود ۲۱۲ که موکبِ درمانی است. و بالای آن یک تلویزیون شهری گذاشتهاند که سید ندیم سرورِ پاکستانی درش شور گرفته؛ و عراقی و ایرانی و آذربایجانی و پاکستانی و هندی و ترکیهای و افغانستانی و ... و... دارند از مشّایه میگذرند...
و شاید این نمادی از آغاز ظهور است...!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمه دختر داداش من است! زیارت اولی، ده ساله و توی مشّایه ذوقش گل کرده و در یک تدوین ضربتی و زنده این کلیپ را ساخته...
در این کلیپ همهچیز بداهه است، بدون هیچ پیشفرض ذهنی...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
#نودُ_سه
نرسیده چند نفرمان را دراز کرد ماساژ بدهد. آن قهوهای پوشِ راستِ عکس...
جمعشان با جمعمان روی هم ریخت، مچ انداختند پسرها با هم، برای هم کُریهای عربی فارسی خواندند و چند دقیقهای اطرافمان جنجال بود.
صدایش زدم بیاید یک چفیه بگذارم کف دستش روزش را بسازد. نشست. مدام تعارف که بیا ماساژ بدهم. یک اخلاقِ ضد ماساژی دارم که این وقتها مچِ پا ندهم!
چفیهی متبرک را گذاشتم کف دستش و با عربیِ بومی عراقی حالیش کردم جنسِ ناجور ندادمش. آسمان ریسمان بافت که خودت نیاز داری و آفتابِ داغ عراق توی سرت میخورد و همراهانت بیشتر نیاز دارند و ... و...
خجالت میکشید وسط جمع ایرانیها هدیه بگیرد. یک حسِ غرور نوجوانانه که «مثلاً حالا این یعنی چی؟!» ولی بالاخره کوتاه آمد. گرفت. تعارف و تشکر تیکهپاره کردیم و رفت وسط رفقاش جلوی چشمم نباشد!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
و آخوندی سر صبحِ آفتاب نزده، عدسی میداد؛ با لبخند...
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
من نذر تواَم...
و یاد تو را بر خودم سنجاق کردهام!
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT
تنش نسوخت و آتش گلستان شد
گفتند جملگی میِ ناب خورده است
#روایت_حسین
@ALEF_KAF_NEVESHT