یک کتابِ آدمدیوانهکن!
اولین باری که «صد سال تنهایی» را دست گرفتم و چند صفحه خواندم، سرگیجه گرفتم! کتابِ بد بدنِ چِغری که هیچجوره مچ پا دستم نمیداد! نه میشد زیرگیری کرد نه میشد چشم توی چشمش کرد و دانست که حداقل با خودش چند چند است. یک کتابِ آدم دیوانهکنِ همهچی تمام!
همان اوایل فکر میکردم نویسنده هم یکچیزی توی همان مایههایی باشد که در جملهی قبلی گفتم! بماند...! مثالِ کتابیش میشود چیزی شبیه کتابهای فاکنر که خواننده باید همان اولِ بِ بسمالله، دنیای مغشوشِ فکرِ نویسنده را بفهمد، تا بتواند برود توی هزار توی پیچشِ کلمات و جملاتِ کتاب. چه میگویم؟! خودم هم دارم میپیچانم، نه؟!
به هر حال «صد سال تنهایی» را بالاخره خواندم. آن هم بعد از دو سه بار تلاشِ ناموفق! نه با همان ترجمههای وصلهپینهایِ قبلی. بلکه با ترجمهی بهمن فرزانه. کتابِ گارسیا مارکز دنیای عجیبی دارد. لاکردار جوری نوشته شده که برای خواندنش حداقل باید یک دورهی رمانخوانی را پاس کرده باشی تا بفهمی آقای مارکز سرگذشت خاندانِ خوزه آرکادیو بوئندیا در روستای ماکوندو را چطوری نوشته!
علیالحساب این مطلب در سالروز تولد این نویسنده نوشته شده تا سفارشتان کند به خواندنِ این کتابِ خاص! البته، یادتان باشد قبل از خواندنش، یک دورهی رمانخوانی را پشت سر گذاشته باشید!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
از آن روزهایی که شهید سیدمرتضی در «توسعه و مبانی تمدنِ غرب»ش چوب نقد میزد به سلطهگری آمریکا و برخی غربگراهای وابسته، زور میزدند که یک جوری دهانش را ببندند، زمان زیادی نگذشته! نه اینکه مثلاً سی و چند سال زمانِ کمی باشد! بلکه برای محقق شدن پیشبینیهایی که آمریکا را محتضری در آستانهی مرگ میدانست، زمانِ زیادی نگذشته.
آن روزها سیدمرتضی به تبع پیرِ جماران حرفهایی میزد و مینوشت که عشّاقالآمریکا را خوش نمیآمد. این نخواستنِ سیدمرتضی حتی کشید به زمان شهادتش! وقتی روی خاکهای فکّه جان داد و همراهِ رفیقش آوردندش تهران. روزی که امام سید علی بدون اعلام قبلی آمد تا برای آخرین بار آقایِ «روایت فتح» را ببیند؛ در حالی که آن طرفیها حتی زیر تابوت سیدمرتضی را نگرفتند! کینه شتری بود! توهین کرده بود به اربابشان!
حالا همان تفکر هنوز نیمنگاهی دارد به آمریکا. هنوز هم! یعنی مصدریها...! آن هم به آمریکایی که کارش از ایزی لایف هم گذشته. آمریکایی که دارد درگیرِ دعوای قدرت بین یک مُرده و یک دیوانه میشود. نمونهاش همین عکسی که گذاشتهام. و این ذرهای از بوی فاضلابِ آمریکاست که از دهن بایدن بیرون میآید! و ترسِ از خطری که عنقریب زانو روی گردنش میگذارد...
ما البته منتظریم! نه تنها منتظرِ نابودی احتشام و شوکت و ابهتِ آمریکا، بلکه منتظر و پیجویِ آن دیوانهای که هنوز سرِ ماجرای ترور حاج قاسم باهاش خردهحساب داریم!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آن آدمهای خاصالحال و احوالیم که بعد از ماجرای تلخِ مهسا امینی کمتر از خانه بیرون میروم! نمیخواهم موضوع را بپیچانم یا هِی روی کلمات مانور بدهم که متن را با ابهام پیش ببرم. میخواهم صریح و روشن بگویم که «دیدنِ دخترها و خانمهایی که به یک خطایِ برداشت دچار شدهاند و به قولِ دکتر شریعتی، زیبایی اندیشه از دست دادهاند و زیباییِ تنشان را به نمایش گذاشتهاند، آزارم میدهد!» خیلی هم مثل بعضیها عذابِ این را نمیکشم که کشورِ امام زمان را فلان و بهمان کردهاند که بعضی از همین دخترها و خانمها را و عشقی که به امام و ائمه دارند را میشناسم و میدانم. و ایمان دارم هر چه وضع بدتر بشود، باز کار از دست خدا و امام زمان در نمیرود که این خانه را صاحبیست که خود هوایش را دارد...
الغرض توی همهی کلاسها، جلسات و جاهایی که حرف و حدیث به حجاب و عفاف میکشد، کمتر از قالالصادق و قالالباقر و قولِ قرآن و بیشتر از مسائل اجتماعیِ حجاب و مسائلِ عینی آن حرف میزنم. برای دخترها از استادِ دانشگاهی میگویم که توی قلبِ آمریکا از عفافِ دخترِ آمریکایی دفاع میکند با اینکه خودش یک زنِ فِمنیست است! از نتایجِ بی بندوباریِ در غرب میگویم و آسیبی که جنسِ زن به تبعِ آن خورده. کنار اینهاست که از نگاهِ عمیق و دوستانه و مهربانانهی دین به جنس زن و خدایی که با دستورِ حجاب هوای اینِ جنسِ خلقت را داشته میگویم.
الغرض امروز این فیلم کوتاه از «مارتا بیسمان» نماینده پارلمان اتریش را دیدم؛ خواستم با این متن کوتاه، بهانهای پیدا کرده باشم برای بازنشر این فیلم.
تقدیم نگاهتان...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
برای دومین بار دارم «بر باد رفته»ی مارگارت میچل را میخوانم. رمانِ شاهکاری که تنها کتاب نویسنده است و چیزی حدود ده سال طول کشیده تا بنویسدش!
این کتاب به جز حواشیِ خاصی که برای نوشتنش و چاپش داشته، خودش هم یک کتابِ خاص و خواندنیست. میچل، حکایت دختری به اسم اسکارلت را نوشته که توی مزرعهی بزرگ پدری، دارد عوالم عشق را سِیر میکند، اما جنگِ داخلی آمریکا و درگیری شمال و جنوب همه زندگیش را به هم میزند...
نویسنده نه تنها یک درام خوب از این کتاب درآورده که تاریخ جنگهای انفصال در آمریکا را هم به خوبی به تصویر کشیده و سوژههاش را در بستری از واقعیتهای تاریخی آمریکا به بازیِ خوبی گرفته...
قبول دارم که این کتابِ دو جلدیِ حجیم برای خیلیها میتواند حوصلهسر بر باشد، اما برای شخصِ من، این کتاب یک دورهی آموزش نویسندگی بود با انبوهی از آموختههای ناب. دلیلی که باز هم مرا بعد از چند ماه سراغ این کتاب فرستاده تا دوباره بخوانمش...
با ترجمه پرتو اشراق بخوانید...
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
«پوست صورتت رو کشیدی؟!»
«نه... یه کِرِم زدم...!»
«پس منم برم بخرم...!»
این مدت توی تلویزیون از این چرندیاتِ روی مغز و اعصاب زیاد شنیدهاید؟! حتماً مثل من با مغز و اعصابِ شما هم بازی کرده و برای دقایقی شبکه را عوض کردهاید؟!
البته الان کار به تکنیکهای ایجادِ احساسِ نیاز در مخاطب یا اقناع رسانهای ندارم. بلکه میخواهم در موردِ خوشخیالی آدمیزاد بنویسم که همه زورش را میزند تا آن دو تا خط و چروکی که گذرِ عمر روی صورتش انداخته یا آن نخِ موهایی که گذر عمر سفید کرده را نشان کسی ندهد!
جذابیت ماجرا اینجاست که لاپوشانیِ محض برای نادیده گرفتنِ میانسالی و پیری در برخی آن قدر پررنگ میشود که تا نود سالگی در حال جمع و جور کردنِ هنرمندی روزگار روی صورت و موشان هستند.
با این احساسِ آدمها باید هم نانِ این تولید کنندهها توی روغنِ گوسفندی باشد؛ چرا که پایههای درآمدی خودشان را روی ترس آدمها بنا کردهاند! ترس از پیری! ترس از زشت بودن! ترس از معمولی بودن! ترس از پذیرفته نشدن! ترس از انگشتنما شدن! ترس از ...
من از آن آدمهایی هستم که با روزگار ساختهام و دست توی هنرمندیش نبردهام! لاتی ماجرا میشود همینی که هست :) همینی که هستم! از امثال من برای این تولیدکنندههای فرصتطلب هیچ وقت آبی گرم نمیشود...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
سلام ماهِ قشنگِ خدا...
بهونهی ریخت و پاش خدا برای بندهها...
خوش اومدی عشق
@ALEF_KAF_NEVESHT
بابا خوابیده بود وسط حال، زیر پنکه، مچ دست انداخته بود روی پیشانی و خیره مانده بود توی سقف! من پنج شش سالم بود انگار...
نگاهش کردم. حتی پلک نمیزد! خیره شدم به سقف، نمیفهمیدم آنجا چی هست که این قدر خیره خیره نگاهش میکند! ساعد دستم را گذاشتم روی پیشانی و مثل او خیره شدم به سقف. چشمم سوخت و پلک زدم اما باز نفهمیدم به چی نگاه میکند...
سالهای سال گذشته از آن اتفاق ساده. من حالا توی سقف چیزهایی میبینم که آن روزها نمیدیدم! وضع و روز خودم، آیندهی بچههام، حساب و کتابهای زندگی و شغل، فراز و نشیبهای دنیایی که توش نفس میکشیم و هزار تا فکر و خیال دیگر که حواسم را از همهی چیزهای اطرافم پرت میکند...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این آقا احمدرضای علیخانی انشاءالله توی آینده خیلی حرف برای گفتن خواهد داشت...
از الان بگمها!
رفیقِ شفیقِ ماست 😁
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
آدم کمکم توی زندگی، از لوازم ورزشی شیفت میکند سمت لوازم پزشکی!
یک روز فلان کفش ورزشی، فلان راکتِ خوشدست یا بهمان لباسِ آن تیم و این تیم محبوب؛ یک روز هم فلان مدلِ گردنبندِ طبی و فلان ویلچر و بهمان واکر و توالتفرنگی سیار و ...
روزگار است دیگر...!
آدم فرصتی به اندازه چشم به هم زدن را تجربه میکند، از لوازم ورزشی تا لوازم پزشکی؛ از مایبیبی تا ایزی لایف، از کفشِ پرفکت تا واکر و عصا.
از شما چه پنهان این روزها یک گردنبند طبی گرفتهام تشکیل شده از دو تا لایهی پلاستیکِ پیزوریِ نحیف به قیمتِ خدا تومن...!
مواظب کــَت و کول و چشم و چارتان باشید، به سن ما رسیدید نیازتان میشود!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
کسی تا حالا بهتان گفته «کتابهای تخفیفِ چهل پنجاه شصت درصد نخرید؟!»
اگر نگفتهاند، الان از من بشنوید!
اصولاً بین ما اهلالکتابِوالمکاتب مرسوم است از ترجمهها و انتشاراتیهای ضعیف کتاب انتخاب نمیکنیم؛ همینهایی که مثلاً توی میبد و در همین مدت کوتاه دو سه ماهه، دو بار نمایشگاهش را گذاشتهاند و همه شهر را کردهاند «تخفیفِ پنجاه درصدی!»
باید صراحتاً بگویم این مدل فروختن و این مدل تبلیغ کتاب، به ضرر کتاب و کتابخوانی است تا ترویج و تبلیغ آن! و باور کنید این ماجرا فقط به محور اقتصادیِ کتاب مربوط است و به نفع آن، نه به فرهنگِ کتابخوانی؛ که حتی به ضررش هم هست!
کتاب را به قول بچههای پای منقل از ساقی خوب بگیرید! جنس دانسته و اعلا، با قیمتِ آقایونی! و لذتِ استفادهاش را ببرید؛ جنسِ خراب، مریضتان میکند و از علاقه میاندازد :)
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
پنجشنبه بازار میبد...
چند دقیقه مانده به اذانِ مغربِ میبد
ملت توی هم میلولند و فروشندهها به آب و آتش میزنند بیشتر بفروشند
من ایستادهام روبروی کتابخانه امامزاده تا متولیش بیاید کتاب بگیرم و دل توی دلم نیست که قبل از اذان برسد و بگیرم و برم نماز...
پسرکی حدوداً ده ساله جانمازی را میآورد پشت محوطه دستفروشها، پهن میکند زمین، قامت میبندد و دست بسته نماز میخواند! از تیمِ فروشندههاست لابد...
من کِیف میکنم...!
گوشیم را بیرون میآورم و راه میافتم که از تیررس نگاهش بیرون بیایم و بروم از پشت سر ازش عکس بگیرم برای الفکاف...
متولی کتابخانه میآید توی سینهام؛ سلام و احوالپرسی و با حسرت راه میافتم سمت کتابخانه!
حیف، نشد بگیرم...
ولی کِیف میکنم یکی نماز میخواند؛ مخصوصاً اول وقتش؛ مخصوصاً نوجوان باشد؛ حتماً خدا هم خیلی دوست دارد از این رابطههای عشقولانهی اول وقتی را ...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
نمیزدم، میزد...
اونم وقت مطالعه!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT