برای دومین بار دارم «بر باد رفته»ی مارگارت میچل را میخوانم. رمانِ شاهکاری که تنها کتاب نویسنده است و چیزی حدود ده سال طول کشیده تا بنویسدش!
این کتاب به جز حواشیِ خاصی که برای نوشتنش و چاپش داشته، خودش هم یک کتابِ خاص و خواندنیست. میچل، حکایت دختری به اسم اسکارلت را نوشته که توی مزرعهی بزرگ پدری، دارد عوالم عشق را سِیر میکند، اما جنگِ داخلی آمریکا و درگیری شمال و جنوب همه زندگیش را به هم میزند...
نویسنده نه تنها یک درام خوب از این کتاب درآورده که تاریخ جنگهای انفصال در آمریکا را هم به خوبی به تصویر کشیده و سوژههاش را در بستری از واقعیتهای تاریخی آمریکا به بازیِ خوبی گرفته...
قبول دارم که این کتابِ دو جلدیِ حجیم برای خیلیها میتواند حوصلهسر بر باشد، اما برای شخصِ من، این کتاب یک دورهی آموزش نویسندگی بود با انبوهی از آموختههای ناب. دلیلی که باز هم مرا بعد از چند ماه سراغ این کتاب فرستاده تا دوباره بخوانمش...
با ترجمه پرتو اشراق بخوانید...
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
«پوست صورتت رو کشیدی؟!»
«نه... یه کِرِم زدم...!»
«پس منم برم بخرم...!»
این مدت توی تلویزیون از این چرندیاتِ روی مغز و اعصاب زیاد شنیدهاید؟! حتماً مثل من با مغز و اعصابِ شما هم بازی کرده و برای دقایقی شبکه را عوض کردهاید؟!
البته الان کار به تکنیکهای ایجادِ احساسِ نیاز در مخاطب یا اقناع رسانهای ندارم. بلکه میخواهم در موردِ خوشخیالی آدمیزاد بنویسم که همه زورش را میزند تا آن دو تا خط و چروکی که گذرِ عمر روی صورتش انداخته یا آن نخِ موهایی که گذر عمر سفید کرده را نشان کسی ندهد!
جذابیت ماجرا اینجاست که لاپوشانیِ محض برای نادیده گرفتنِ میانسالی و پیری در برخی آن قدر پررنگ میشود که تا نود سالگی در حال جمع و جور کردنِ هنرمندی روزگار روی صورت و موشان هستند.
با این احساسِ آدمها باید هم نانِ این تولید کنندهها توی روغنِ گوسفندی باشد؛ چرا که پایههای درآمدی خودشان را روی ترس آدمها بنا کردهاند! ترس از پیری! ترس از زشت بودن! ترس از معمولی بودن! ترس از پذیرفته نشدن! ترس از انگشتنما شدن! ترس از ...
من از آن آدمهایی هستم که با روزگار ساختهام و دست توی هنرمندیش نبردهام! لاتی ماجرا میشود همینی که هست :) همینی که هستم! از امثال من برای این تولیدکنندههای فرصتطلب هیچ وقت آبی گرم نمیشود...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
سلام ماهِ قشنگِ خدا...
بهونهی ریخت و پاش خدا برای بندهها...
خوش اومدی عشق
@ALEF_KAF_NEVESHT
بابا خوابیده بود وسط حال، زیر پنکه، مچ دست انداخته بود روی پیشانی و خیره مانده بود توی سقف! من پنج شش سالم بود انگار...
نگاهش کردم. حتی پلک نمیزد! خیره شدم به سقف، نمیفهمیدم آنجا چی هست که این قدر خیره خیره نگاهش میکند! ساعد دستم را گذاشتم روی پیشانی و مثل او خیره شدم به سقف. چشمم سوخت و پلک زدم اما باز نفهمیدم به چی نگاه میکند...
سالهای سال گذشته از آن اتفاق ساده. من حالا توی سقف چیزهایی میبینم که آن روزها نمیدیدم! وضع و روز خودم، آیندهی بچههام، حساب و کتابهای زندگی و شغل، فراز و نشیبهای دنیایی که توش نفس میکشیم و هزار تا فکر و خیال دیگر که حواسم را از همهی چیزهای اطرافم پرت میکند...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این آقا احمدرضای علیخانی انشاءالله توی آینده خیلی حرف برای گفتن خواهد داشت...
از الان بگمها!
رفیقِ شفیقِ ماست 😁
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
آدم کمکم توی زندگی، از لوازم ورزشی شیفت میکند سمت لوازم پزشکی!
یک روز فلان کفش ورزشی، فلان راکتِ خوشدست یا بهمان لباسِ آن تیم و این تیم محبوب؛ یک روز هم فلان مدلِ گردنبندِ طبی و فلان ویلچر و بهمان واکر و توالتفرنگی سیار و ...
روزگار است دیگر...!
آدم فرصتی به اندازه چشم به هم زدن را تجربه میکند، از لوازم ورزشی تا لوازم پزشکی؛ از مایبیبی تا ایزی لایف، از کفشِ پرفکت تا واکر و عصا.
از شما چه پنهان این روزها یک گردنبند طبی گرفتهام تشکیل شده از دو تا لایهی پلاستیکِ پیزوریِ نحیف به قیمتِ خدا تومن...!
مواظب کــَت و کول و چشم و چارتان باشید، به سن ما رسیدید نیازتان میشود!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
کسی تا حالا بهتان گفته «کتابهای تخفیفِ چهل پنجاه شصت درصد نخرید؟!»
اگر نگفتهاند، الان از من بشنوید!
اصولاً بین ما اهلالکتابِوالمکاتب مرسوم است از ترجمهها و انتشاراتیهای ضعیف کتاب انتخاب نمیکنیم؛ همینهایی که مثلاً توی میبد و در همین مدت کوتاه دو سه ماهه، دو بار نمایشگاهش را گذاشتهاند و همه شهر را کردهاند «تخفیفِ پنجاه درصدی!»
باید صراحتاً بگویم این مدل فروختن و این مدل تبلیغ کتاب، به ضرر کتاب و کتابخوانی است تا ترویج و تبلیغ آن! و باور کنید این ماجرا فقط به محور اقتصادیِ کتاب مربوط است و به نفع آن، نه به فرهنگِ کتابخوانی؛ که حتی به ضررش هم هست!
کتاب را به قول بچههای پای منقل از ساقی خوب بگیرید! جنس دانسته و اعلا، با قیمتِ آقایونی! و لذتِ استفادهاش را ببرید؛ جنسِ خراب، مریضتان میکند و از علاقه میاندازد :)
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
پنجشنبه بازار میبد...
چند دقیقه مانده به اذانِ مغربِ میبد
ملت توی هم میلولند و فروشندهها به آب و آتش میزنند بیشتر بفروشند
من ایستادهام روبروی کتابخانه امامزاده تا متولیش بیاید کتاب بگیرم و دل توی دلم نیست که قبل از اذان برسد و بگیرم و برم نماز...
پسرکی حدوداً ده ساله جانمازی را میآورد پشت محوطه دستفروشها، پهن میکند زمین، قامت میبندد و دست بسته نماز میخواند! از تیمِ فروشندههاست لابد...
من کِیف میکنم...!
گوشیم را بیرون میآورم و راه میافتم که از تیررس نگاهش بیرون بیایم و بروم از پشت سر ازش عکس بگیرم برای الفکاف...
متولی کتابخانه میآید توی سینهام؛ سلام و احوالپرسی و با حسرت راه میافتم سمت کتابخانه!
حیف، نشد بگیرم...
ولی کِیف میکنم یکی نماز میخواند؛ مخصوصاً اول وقتش؛ مخصوصاً نوجوان باشد؛ حتماً خدا هم خیلی دوست دارد از این رابطههای عشقولانهی اول وقتی را ...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
نمیزدم، میزد...
اونم وقت مطالعه!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
صحبت سرِ باران و برف بود که حرفمان کشید به بارندگیِ این روزهای سیستان بلوچستان. همین طور سررشتهی کلام از دستمان در رفت تا برسد به ماجرای خشکسالیهای سیستان و مشکلاتی که سرِ ماجرای حقآبهی ایران با طالبان داریم!
از آدمهای فعال حوزهی صنعت بود. چند دقیقهای که درباره این موضوعات صحبت میکردیم، گریزی زدم به اتفاقاتِ تلخِ واگذاری هزاران هکتار از زمینهای دشت سیستان به افغانستان که توسط پهلویها انجام شد! همچنینْ بدبختیِ بزرگی که بعد از این بذل و بخشش احمقانه نصیب مردم سیستان شد، که هنوز دارند چوبش را میخورند و خواهند خورد...
حکایتِ دستهگلِ پهلویها را که برای این دوستمان تعریف کردم خیلی رفت توی فکر. آخر کار وقتِ خداحافظی، داشت میرفت سمتِ ماشینش که برگشت طرفم: «فکر کنم خیلی به خوندن تاریخ علاقه پیدا کردم! ترغیب شدم برم مطالعه کنم...!»
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
کتابخوانهایی که ادبیات غربی مطالعه میکنند به این نکتهای که میگویم اذعان دارند؛
اینکه کتابهای ادبیات کلاسیک در غربْ نمودهایی از معنویت در خود داشته و مثل همین تصویری که از «بر باد رفته»ی مارگارت میچل گذاشتهام و حدود صد سال از نوشتنش گذشته، اثری از خدا و اعتقادات داشتهاند ...
وقتی مقایسه میکنیم با کتابهایی که طی همین چند سال گذشته به فروش بالایی رسیدهاند، در مییابیم که غرب تا چه حد از الهیات و معنویت فاصله گرفته!
دیگر آنچه در کتابهای امروز میخوانیم، سوای از سخیف بودنِ بسیاریشان، هیچ ردی از اعتقاد درِشان نیست! و به نظرم دیگر در آن تمدن منحط قرار نیست آثار درخشانی چون بینوایان نوشته شود، ولو اینکه یکی پا به عرصهی نویسندگیشان بگذارد که صد برابر ویکتور هوگو هنر نوشتن داشته باشد!
پینوشت:
انصافاً توی متن این کتابِ آمریکایی، نشانهای از عمیقترین مسائل اخلاقی و عرفانی اسلامی نمیبینید؟
#محاسبه_نفس
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آه، کربلا...
تو با ما چه کردی؟!
که بیچاره و سرگشتهی توئیم...
محفل رو دنبال کنید، اگر مثل من موفق به دیدن خودِ برنامه نمیشوید👇
@mahfeltv3