امیرحسین، زینبش را فرستاد پشت آمبولانس، پیش ما و آقا غلامحسین! یادتان که هست؟! اسمش را گذاشته بودم غلامحسین! همان اهلِ شلمچهی کربلای پنج را منظورم است.
بچهی چهار پنج ساله را فرستاد که یحتمل کنار شهید کسب معنویت کند و خودش با همان پراید خسته افتاد دنبالِ شاسیبلندِ قبراق. و زهی خیالِ خوش! آمبولانس وقتی رانندهاش مهدی نباشد، خودش میشود تراژدی و ماجرا! مخصوصاً وقتی حسین یا هادی پشت فرمان باشند!
شرایط دقیقاً مثل شرایط جنگِ شهری سوریه میشود این وقتها. یعنی انگار چند تا داعشی با موشکهای کورنت دارند زاغ سیاهِ آمبولانس را چوب میزنند و عنقریب است که موشک را بفرستند و همه را جزغاله کنند. فقط همین که زینبِ کوچولو را سالم دادم دست باباش، جای شکرش باقی است، خودمان که نه دست و پای سالم داشتیم، نه دل و رودهمان سر جایش بود!
به هادی میگفتم مطمئنم بعد از شهادت، خدا میدهدت دست همین شهدایی که با آمبولانس جا به جا کردی! تا خودشان با آمبولانس ببرندت بهشت! آن وقت دستت میآید من و عبدالله و بقیه آن پشت چه بر سرمان میآمد :)
#روایت_گمنامی
@ALEF_KAF_NEVESHT
انصافاً انتظار نداشتم این قدر برنامه خوب از آب در آید!
شهید را گذاشتند وسط اتاق اجرایِ زندهی رادیو میبد و محمدجواد مداحی کرد. اولش هم صاف رفتم توی اتاق اجرا برای عکاسی! نوبر بود البته و خودم هم حس میکردم چقدر اضافهام؛ ولی به تجربه کردنش میارزید...
چند دقیقه بعد بیرون آمدم و رفتم پیشِ همان آدمهایی که پشت شیشه و جلوی یک عالمه کلید و دکمه و صفحهی نمایشگر هستند؛ و مدیریت برنامهی رادیویی را هم دید زدم...
خودم همیشه فکر میکردم کیفیتِ کارِ اولین رادیویِ شهری در استان یزد نباید چنگی به دل بزند؛ اما انصافاً حرفهای و فوقالعاده بود. یک برنامهی بسیار خوب و شنیدنی.
#روایت_گمنامی
@ALEF_KAF_NEVESHT
راستش من زنده شدنِ دلهایِ مردهی آدمهایِ زیادی را دیدهام...
و این اگر معجزه نیست، پس چیست؟!
وقتی بعضیها نمیخواهند به قبل از دورانِ دوستیِ با شهدا برگردند و زندگیِ بدونِ آنها برایشان میشود، پوچ، هیچی، برهوت، سراب، تکراری، بیمعنا، خسته کننده، نچسب، ناجور...
#روایت_گمنامی
@ALEF_KAF_NEVESHT
حسین طاهرینماهنگ ای مادر من.mp3
زمان:
حجم:
4M
غم رها نمیکند ما را، یوماه
دریاب...
@ALEF_KAF_NEVESHT
هفت تابوت پرچم خورده که فقط دو تاش قرار بود سهم استان یزد باشد؛ و یکی مال میبد...
وسط شلوغی پیدا کردیم غلامِ حسین را و با زحمتی مسیر تشییع کنندهها را کج کردیم سمت آمبولانس گِلمال.
و داریم میآییم میبد...
#روایت_گمنامی
@ALEF_KAF_NEVESHT
پایین پایِ بچهی حضرت مادر نشستهام و دارم فکر میکنم چقدر آدم میتواند خوشبخت باشد.
با رمز یا زهرا بزنی به دل دشمن و پیکرت سالها بخوابد توی خاک شلمچه؛ و روزِ شهادتش برگردی بین مردم تا یادشان بیاوری مظلومیت هیچ وقت از یاد نمیرود، هیچ وقت کهنه نمیشود، هیچ وقت هیچ کجا متوقف نمیشود، نه بین دیوار و در، نه زیر خاکهای شلمچه...
#روایت_گمنامی
@ALEF_KAF_NEVESHT
«شهید ما پیش شماست؟!»
خوش روزی این را رسیده نرسیده، وقتی موتورش را ول میکرد کنار کوچه گفت!
در بغل را باز کردم بیاید تا اینجا خلوتی ایستادهایم دستی برساند.
پشت آمبولانس سمت من نیامد. مهدی در را باز کرد تا از در اصلی دستی به تبرک به تابوت برساند.
گریه میکرد
وقتی رسید، وقتی حرف میزد با غلامِ حسین، وقتی در را بستیم، وقتی راه افتادیم...
گریه میکرد.
#روایت_گمنامی
@ALEF_KAF_NEVESHT
سربند تازه از سرِ غلامحسین باز شده و گرفتم تا ازش عکس بگیرم. با پسزمینهی تابوتِ خالی شهید که داریم با آمبولانس سپاه بر میگردانیم...
و دارد رمضانی اینجا صدایش پخش میشود «من مادرم همصحبتم با عکسهایت... دست خودم که نیست، دلتنگم برایت...»
#روایت_گمنامی
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
📚🔥 لیگ کتابفروشان کتابشهر اردکان 🔥📚 اگه عاشق کتابی، از معاشرت با آدمها لذت میبری و همیشه رویای کا
خب! به دعوت دوستان عزیزم در «کتابشهر» اردکان، قراره منم جزئی از این ماجرا باشم...!
یعنی چی؟!
یعنی فردا پنجشنبه از ساعت ۱۸ تا ۲۱ انشاءالله میشم کارشناس معرفی کتاب و به مراجعهکنندههای به کتابشهر مشورت کتابی میدم ؛)
امیدوارم که ضایع نشم و مجموعه کتابشهر رو هم ضایع نکنم☺️
خوشحال میشم اونجا ببینمتون 👌
#هم_فال_هم_تماشا
@ALEF_KAF_NEVESHT
امروز سالروز تشکیل بسیج بود و یادم رفت مطلب خاصی برای آن بنویسم...
گفتم این عکس خوشگل از جوانیهای حضرت آقا را بگذارم و بنویسم «با افتخار بسیجیِ سید علی خامنهای بوده و هستم؛ و انشاءالله که پایان مأموریت ما در بسیج آنی باشد که باید!»
@ALEF_KAF_NEVESHT