eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
755 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از پایگاه خبری میبدما
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 ببینید: وفاداری پیرزن میبدی به آرمانی که برایش مو سپید کرده❤️ (در حاشیه راهپیمایی عاشوراییان میبد در سوگ شهادت رهبر شیعیان جهان) یک دست عصا و دست دیگر به کمر انگار نه انگار که جنگ است و خطر این مادر خسته، از من و تو بهتر فهمیده که می رود نه با پا، که به سر تصویر: صابر آقایی شعر: سید جواد امامی 📣برای مشاهده آخرین اخبار به جمع ما بپیوندید 👇 🆔 @MEYBODE_MA
30.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نخل‌برداری و تشییع نمادین امام خامنه‌ای توسط مردم عزیز اردکان @ALEF_KAF_NEVESHT
از دیشب که عبدالله تماس گرفت «فردا میای یزد؟!» تا الانی که بچه‌ها دارند آمبولانس پلاک نظامی را برای رفتن آماده می‌کنند، فکرم درگیر است! درگیر اینکه خدا هم چه سیستم و سنتِ غریبی گذاشته آپشن این دنیا و زندگیش! و تهِ عشق و عاشقی با خودش و اِندِ بندگی را گذاشته کشته شدن در راه خدا... و این مرکبِ مقدس دارد می‌رود یک سربازِ عاشق را برگرداند به شهرش... بگذارید برای این روایت‌ها هم هشتکِ روایت گمنامی را ثبت کنم! چون یکی مثل «مصطفی» برای یکی مثلِ مایِ میبدی و یزدی گمنام بود، حتی غریب، ناشناخته، سر در پی کارهایی که مهم بودند و واجب، بی‌خیالِ شناخته شدن‌ها و تبلیغات و خودنمایی... @ALEF_KAF_NEVESHT
شاید از هر کدام از خادم‌الشهدا بپرسید «چه آرزویی داری؟!» از جواب‌های اولی که می‌دهد این باشد «شهید بشم، با پلاک نظامی تشییع‌م کنن!» و جای خالی تابوتِ پرچم‌خورده را همیشه یکی پر می‌کند، تا رسیدن به تحویل گرفتن شهید یا بعد از انتقال و تحویل دادن شهید... و آنی که این جا می‌خوابد، فقط نمی‌خوابد که خوابیده باشد، برای استراحت یا وقت‌گذرانی. اینجا شبیه همان قبری‌ست که توی جبهه‌ها می‌کندند رزمنده‌ها و برای گرفتن حوائج خود در آن دعا می‌کردند! روی این تخت، آدم به خدا می‌رسد؛ تختی که جایگاه بسیاری از شهدای گمنام و خوشنام بوده. @ALEF_KAF_NEVESHT
حسین ستوده دارد «بعضی شبا...» را می‌خواند و من توی آینه قد و بالای پلاک نظامیِ گِل‌مال را سیر می‌کنم... «محمد» از شیشه‌ی وسط کابین جلو و عقب خودش را نشان می‌دهد: «چه خوبه شهید بلند بشه باهاتون حرف بزنه اینطوری و دوباره بخوابه...!» فانتزی جذابی‌ست اما واقعیت همینی هست که گفت! با کمی تغییر و تحول! شهید و اصلأ شهدا سراپا حرف‌های نگفته و گفته‌اند که گوش شنوایی اگر باشد، همه را می‌شنود. @ALEF_KAF_NEVESHT
لحظه رسیدن به مصطفی، خانواده‌اش هم سر می‌رسند. و دقایقی را می‌ایستیم پای دردِ دل‌های خانمِ آقا مصطفی... و من نوشتم درد دل، شما بخوانید یک روضه‌ی سوزناک؛ از همسری که با بهانه‌های کودکانه‌ی دخترکی طرف است و سوال مداومِ «بابا کی میاد؟!» خانمِ آقا مصطفی وقتی پیاده می‌شود می‌گوید «تو برو... من هستم... همه‌ی کارهای روی زمین مانده را خودم انجام می‌دهم... تو با خیال راحت برو...» و آقا مصطفی الآن با ماست؛ و شاید اینطور باید بنویسم که ما با او هستیم! می‌دانید؟! دنیا برای بعضی‌ها خیلی کوچولو و به درد نخور می‌شود گاهی که دیگر توی کالبد جسم نمی‌گنجند؛ می‌روند! می‌روند با صاحب‌الزمان برگردند... @ALEF_KAF_NEVESHT
مهدی آهسته می‌رود! فرق دارد با زمانی که شهید گمنام انتقال می‌دادیم. بدن پاک شهید تازه از میدان جنگ برگشته و قد تا قد این تابوت پرچم زده با آرامش خفته است... شب بیداری‌ها، خستگی‌ها، آماده‌باش‌های مداوم و سختی‌های تمام‌ناشدنی، تمام شد... حالا وقت استراحت است @ALEF_KAF_NEVESHT
همیشه وقتی شهید داشتیم، می‌رفتیم معراج‌الشهدا. دو سه روز مدام مراسم‌های مختلف، حسینیه‌ها، حتی مدارس را می‌رفتیم تا مردم با قهرمان‌های واقعی کشور وداع کنند... الان فرق دارد! امشب از ۲۰:۳۰ تا حدود دو ساعت شهید را در مصلی میبد تکریم می‌کنیم، برایش مراسم می‌گیریم و مردم می‌آیند برای قدردانی از قهرمانی که راهی خانه‌ی آخرت است... یادتان نرود. مهمان داریم؛ یک مهمان عزیز؛ باید حق مهمان عزیزی چون او را درست به جا بیاوریم. شب، وعده مصلی آیت‌الله اعرافی @ALEF_KAF_NEVESHT
وداع، مخصوصاً که وداع آخر باشد، سخت است؛ سخت که نه، زجرآور است؛ و این‌جا جای وداع است، آخرین لحظه‌های دیدار پدر و مادر با فرزند، همسر با شریک‌زندگی یا... من اولین بار است اینجام، یا این‌طور جایی. و حال و روز آدم‌های اینجا عجیب است! همان اول کار خانمِ آقا مصطفی همه را به سکوت دعوت می‌کند؛ و به گریه‌های در آرامش. آدم را می‌برد به تاریخ غم‌انگیز و غم‌بار شیعه و همه‌ی گریه‌های در سکوت... پدر شهید رجز می‌خواند، مادر دشمن را نفرین می‌کند، محمدجواد روضه‌ی حسین و دختر سه‌ساله می‌خواند و هر کسی دارد جوری این لحظه‌ها را سر می‌کند... @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
وداع، مخصوصاً که وداع آخر باشد، سخت است؛ سخت که نه، زجرآور است؛ و این‌جا جای وداع است، آخرین لحظه‌ها
بچه‌های شهید رو آوردن، یه دختر دوازده-سیزده ساله و یه شش ساله... رفتم بیرون! از عهده تحمل من خارجه