eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
755 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
📣 #محفل_نویسندگان_منادی با همکاری: اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهردار
⭕️ نشست نقد کتاب لغو شد! ♦️ به دليل وقوع شرايط خاص و كنسلي ناگهاني برخي پروازها، نتوانستیم در خدمت مهمان نشست نقد كتاب باشیم. ♦️ نشست نقد کتاب به دوشنبه سوم ارديبهشت موكول شد. 🆔 محفل نویسندگان منادی https://eitaa.com/joinchat/2328953113C3e644bfcef
دوستی تماس گرفت «کجایی؟! بیا با هم باشیم!» ساعت دو و سه نیمه شب بود. تخمه گرفته بودند و دورهمی داشتند! یک‌هویی هم نشده بود. نزدیک دو هفته توی گروه، شوخی‌جدی منتظر آن لحظه‌ها بودند! و بعد از سیزده روز، موعدش رسیده بود؛ وعده‌ی صادق! موشک‌ها و پهپادهای سپاه رفته بودند برای انتقام. من به خاطر شیفت شب نشد که بروم، اما حکایت برخورد منِ ایرانی با یکی از خاص‌ترین مواجهه‌های تاریخ بشر اینطوری بوده! به همین سرخوشی و شادمانگی! این سرخوشی حتی مال بعد از حمله و شروع شدن تهدیدات اسرائیل هم هست! دیروز سر دو سه تا کلاس، بچه‌ها شاد و شنگول می‌پرسند «حالا یهو جنگ نشه؟!» و من توضیح دادم ولو اینکه وارد یک تنش نظامی مستقیم هم بشویم، شرایط کاملاً به نفع ماست و حمله موشکی به رژیم در سرزمین اشغالی یک حرکت بسیار دقیق و درست بوده... به راستی این اطمینان و آرامشی که بین مردم ما دارد خودش را نشان می‌دهد، از کجا آمده...؟! اینکه ایرانی این روزها گردن افراخته و سر بالا و با افتخار زندگی عادی‌ش را می‌کند و مثل بقیه مردم دنیا در شرایط مشابه دنبال سوراخ موش نمی‌گردد برای چیست؟! شما چه برداشتی دارید؟! ده تا نظر ارسالی اول رو میذارم کانال👌 @ahmadkarimii اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز که شایعات حمله اسرائیل کمی داغ شده، این کلیپ رو مجدداً ببینیم! فلسطینی‌ها در کنار همه شعارهای جالب، کلمه‌ی «بزن...بزن...» را فارسی می‌گویند😂 زیبایی... زیبایی... زیبایی... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
منابع غیررسمی از شهادت چندین نفر بعد از حمله امروزِ اسرائیل به اهدافی در ایران خبر می‌دهند که از جانب منابع معتبر، رد شده! منابع غیررسمی اذعان داشتند که این شهدا بعد از هدف قرار گرفتن ریزپرنده‌ها و در نتیجه خنده‌ی بیش از حد به شهادت رسیده‌اند :) اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
چهار ساعت جلسه! این جدا از کارهای صبح بود که رمق‌مان را گرفته بود! باز هم عملیات و منطقه دلتا و تدارک برنامه‌ها... موقع اذان مغرب برگشتیم. خسته و کوفته. حسین نزدیک چادر فرماندهی پیاده‌ام کرد. راهش را کشید برود سمت نیروهای تدارکات که سرشان گرمِ بارگیری مهمات بود. «حسین کجا...؟!» «بچه‌ها دست تنها هستن، میرم کمک...!» گفتم «تو دیگه چه جونی داری به خدا...» خستگی حالی‌ش نمیشد. دنبال بهانه بود خودش را مشغول کاری کند. سال 95 و توی سرمای حلبِ سوریه در سالنی اسکان داشتیم که یک آبگرمکن کوچک بیشتر نداشت. دو نفر می‌رفتند حمام کارش به تته‌پته می‌افتاد و دو تا قاشق آب گرم پس نمی‌داد. هوا آن قدر سرد بود که توی دو ماهی که آنجا بودیم، چهار بار برف آمد. مکافاتی داشتیم سر حمام رفتن و نظافت خودمان. کار که بیخ پیدا کرد، آبگرمکن را خِفت کردند و بردند بیرون. دوده زده بود و ناساز کار می‌کرد. دو تا دیگر از بچه ها هم بودند. با حسین افتادند به جان آن و سر و سامانش دادند. وقتی آمد داخل شده بود مثل نیروهایی که توی دل شب صورت خودشان را سیاه می‌کنند برای استتار... چهره‌ی دود زده‌اش از جلوی چشمم دور نمی‌شود... راوی: خراسانی اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
زیبایی را می‌شود با کاشتِ کاکتوس توی تایرهای بی‌فایده، آن هم کنار کوچه به نگاه دیگران هدیه کرد... :) اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
رزمایش داشتیم و قرار بود رهبری هم به صورت ویدئوکنفرانسی شاهد آن باشند. سال ۸۹ بود و هنوز ابتدای تشکیل تیپ‌های مردم‌پایه و گردان‌های امام حسین علیه السلام... گردان ما ماموریت داشت پهپاد منهدم کند. برای همین قبضه‌ها را مستقر کردیم. فرمانده آتشبار بودم و حسین فرمانده قبضه... وقت پرواز پهپاد که شد، آقای قاسمی فرمانده گردان خودش نشست پشت قبضه. با اولین رگبار هم پهپاد را زد و ساقط کرد. پایین که آمد قلنج گردنش را پر صدا شکست و گفت: «این قبضه رو کی محوریابی کرده بود؟!» گفتم: «حسین انتظاریان...» در حال رفتن و دور شدن از قبضه گفت: «حدس زدم...! غیر از او کسی نمی‌تونست اینطوری با دقت تنظیم کنه...» راوی: خراسانی اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
به بچه‌ها می‌گویم «ما نسل پدرسالاری‌م، شما نسل پایتخت!» نسل‌ی که بزرگ و فرمانروای خانه‌ای که توش زندگی می‌کرد پدر یا مادرش بود، شبیه آن چیزی که توی فیلم پدرسالار می‌دیدیم؛ البته نه به آن شوری و تندی، بلکه چیزی شبیه آن... امروزه روز اما با نسل پایتخت طرفیم! که روابط بچه‌ها و والدین‌شان شده رابطه بهتاش و فریبا! و اصلأ عجیب هم نیست! خوراکِ رسانه‌ای این بوده و آدم‌های این زمان را هم همین‌طور تربیت کرده! اما چیزی که علی‌الحساب اصلأ تغییر نکرده، همان جایگاه پدر و مادر برای خداست و انتظاری که او دارد از ما برای رعایت حد و حدود این دو نفر. یعنی خدا همان خداست و پدر و مادر همانی هستند که خدا، ناموسی روی آنها حساسیت دارد...! به بچه‌ها گفته‌ام و می‌گویم: «زندگی و حال و روز شما، شبیه دل مادر و پدر شماست!» یعنی «اگر دل این دو تا از دست شما آشوب است، زندگی‌تان آشوب می‌شود؛ اگر از شما ناراحتند، زندگی شما در ناراحتی می‌گذرد و اگر دلشان به شما خوش است، خوشحالی نصیب شماست توی زندگی!» می‌خواهید خدا هوای شما را داشته باشد؟ هوای این دو نفر را داشته باشید... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید بهشتی می‌گفت: «دانشجو موذن جامعه است، اگر خواب بماند نماز امت قضا می شود!» من فکر می‌کنم دانشجو حتی توی آمریکای ایوانجلیست هم می‌تواند موذن جامعه‌اش باشد. هر چند بیداری دانشجوی آمریکایی در این سطح، دیر اتفاق افتاده اما شاخه‌ای از طوفان‌الاقصی‌ست که دارد توی آمریکا بروز و ظهور می‌کند! و این حرکت، مقدس است ان‌شاءالله... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
امروز باز هم با کودکی‌ام، توی این کوه و دشت، زیر آسمانِ خوش‌رنگِ آبی، خاطره‌بازی کردم... و بهشت خدا برای من، قدیم‌های همین روستای کوچک و دوست‌داشتنی‌ست، با همه‌ی آدم‌هاش... امروز چقدر دلم تنگِ آن روزها شد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
امروز باز هم با کودکی‌ام، توی این کوه و دشت، زیر آسمانِ خوش‌رنگِ آبی، خاطره‌بازی کردم... و بهشت خدا
از عکس گرفتن بدش می‌آید. هر بار برای ثبت خاطره‌ای گرفتم، پنهانی گرفتم. و اگر گالری گوشی و عکس‌ش را می‌دید، مجبورم می‌کرد پاک کنم... امروز دست توی دست هم فراز و فرود خلقت خدا را قدم می‌زدیم که گفت بیا عکس بگیریم! سلفی گرفتیم! ایستاد ازش عکس بگیرم! و گفت بیا از تو هم تکی بگیرم...! توی افقِ ذهنم کسی ضبط تاکسیِ قرمزنارنجیِ پوکیده‌ای را روشن کرده: «آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی...» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT