من و حتماً خیلی از آدمهای دنیا و حتماً شما و همینطور فیلمهایی که دنیای آینده را، وقتی درگیر جنگی فراگیر شده و همهچیز نابود شده، تصور کرده و میکنند، آن را دنیایِ برگشته به عصر حجر تصور میکنند؛ شبیه داستان کتابِ «جاده» یا فیلمِ «کتابِ ایلای!»
اما به نظرم اگر هم قرار است این اتفاق بیفتد، منشأ آن تروریسمِ فرزندانِ کوه صهیون باشد! که دقیقاً نمونهی آن را توی همین چند روز قبل و داخل لبنان دیدیم؛ پیجرها، موبایلها، لپتاپها و ... و...!
حالا همین منطقه خاص مکانی و زمانی را جمع کنید با همهی جمعیت دنیا در هر روزی که ممکن است آبستن حوادثی از این قبیل باشد!
جالبِ ماجرا اما آنجاست که نه تنها همهی غولهای تکنولوژی دنیا، که همهی تولیدکنندههای اغذیه دنیا و همینطور هر وسیلهی مصرفی مردم، میتواند به نوعی توسط صهیونیستها درستکاری شود!
و یک پردهی دیگر آن را بگویم که کمی واقعیتر این را درک کنید؛ یهودیهای صهیونیست توی تلمودشان اعتقاد دارند که همهی مردم دنیا حیوان و زیردست و بندهی یهود هستند؛ و چیزهای دیگری که جای نوشتنش اینجا نیست...
انشاءالله که دنیا از شر نجاست این اشرار راحت شود...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
یادش بخیر
دبستان، دلهرهی شب اول مهر...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
خاطرهی روز اول مهرِ کلاس اولم را تعریف کردهام برایتان؟! فکر نکنم! سر بعضی کلاسها برای دانشآموزان گفتهام البته. حسابی بهم خندیدهاند؛ البته توی تعریفهای حضوری و کلاسی، زبانِ بدن میآید کمک آدم؛ اینجا با کلمات باید برایتان بنویسم.
لابد انتظار ندارید بچهی دهه شصتی که توی خاکوخل کوچه میلولیده و یک بند توی این زمین و آن زمینِ خاکی پا میکشیده زیر توپ پلاستیکیِ گورهخری و اصلأ گاهی توی همان خاکهای دمِ خانه و هنگام بازی خوابش میبرده، بیاید مثل یک جنتلمنِ پاکیزه برود روی نیمکتهایِ سهنفرهی زمخت و استخوانی و به قول بزرگترها آدموار بنشیند؟!
منِ اولِ مهرِ اولِ ابتداییِ سال ۱۳۷۰ را مادرم با زور کشید، برد دبستانِ امام! باور کنید همان ابتدای ورودم به آن حیاط عریض و طویل دلم هو برداشت. یک عالمه بچه ریخته بودند توی دست و پای هم و دنبال هم میکردند! من شبیه رابینسون کروزوئه، دقیقاً همان اولی که پاش رسید به ساحل جزیره، متحیر به این شبههجزیرهی پر بچه نگاه میکردم.
تا اینجای کار کاملاً مسالمتآمیز بود. قسمتِ اکشن ماجرا از جایی شروع شد که مادرم میخواست برود پی زار و زندگیش! چسبیدم به چادرش که مرا وسط آن همه موجودِ ناشناخته توی آن جای نچسبِ نخواستنی تنها نگذارد.
من را نه ناظم و مدیر مدرسه، که فراش مدرسه میکشید! با یک دستش. توی دست دیگرش یک گز بود که میخواست با آنْ همهی آرامش کودکیم را بخرد بریزد دور! مادرم هم مرا از پشت هُل میداد که دل بکنم از هفت سال وابستگی!
آن روز که با گریه سر کلاس نشستم ولی تا مدتی که یادم نیست چند ماه یا چند هفته، ساعتهای دوم به بعد را از مدرسه فرار میکردم! گوشه مدرسهْ دیوار ریخته بود و توی شلوغی تفریحِ اول میزدم به چاک دیوار (همان به چاک جاده که میگویند) و در میرفتم...
فکر کنم همینقدر برای شب اول مهر بس است :)
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
خاطرهی روز اول مهرِ کلاس اولم را تعریف کردهام برایتان؟! فکر نکنم! سر بعضی کلاسها برای دانشآموزا
خاطرهی اول مهریِ یکی از بزرگواران 😄
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
دهکدهی خاک بر سر...
برای بار دوم میخونمش! و قطعاً ارزش چند بار خوندن رو داره...
همهی کتاب قشنگه ولی گاهی بعضی صفحات رو برای نمونه میذارم که با من توی لذت خوندنش شریک باشید...
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
دهکدهی خاک بر سر... برای بار دوم میخونمش! و قطعاً ارزش چند بار خوندن رو داره... همهی کتاب قشنگه
📄 دهکدهی خاک بر سر
سبک زندگی سوئیسی!
غیر از اینکه در سوئیس باید یکجورهایی شبیه قبض تلفن و آب و برق، قبض تلویزیون هم پرداخت کنید، در مجتمعهای مسکونی خبری از ماشین لباسشویی هم نیست!
یعنی آن مدل از زندگی شلوغ ایرانیجماعت را توی زندگی سوئیسیها نمیبینید...
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موسیقی دفاعمقدس و مجید انتظامی؛ دو چیزی که با هم شناخته میشوند...
دمِ انتظامی گرم
#هفته_دفاع_مقدس
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
این عکس را بهرام محمدیفر گرفته. در عکس پنج نفر دارند با اسلحههای توی دستشان میروند تا از روی یک پل بگذرند.
دو تای این پنج نفر، تکاور هستند، ارتشی. سه نفر هم از آدمهای معمولی که تا همین چند روز پیش از ثبت عکس، توی بازار و لنج و ساحل و خانهشان داشتند زندگی عادی را میگذراندند. اما حالا دست به اسلحه از پل میگذرند.
و پل...
آخرین پلِ سالمِ بین #خرمشهر و آبادان است. آن طرف پل دست بعثیهاست. پر از نیرو و تجهیزات نظامی. و پنج نفری که دارند میروند، هدفشان معطل کردن یک لشکر مجهز است، ولو به اندازهی ساعتی! تا این طرف پل بیشتر در امان بماند، تا مردمِ کمتری کشته شوند و تا خانههای کمتری آسیب ببیند...
این پنج نفر را کسی نمیشناسد. از عاقبت آنها هم خبری نشد! هیچ کدامشان را هم پیدا نکردند. و بهرامِ عکاسباشی فقط این لحظهی ناب را توانسته برای تاریخ ثبت کند...
پنج قهرمان، که دارند میروند توی دهان اژدها.
پنج قهرمان، که نماد شجاعتِ مردم این کشورند.
پنج قهرمان، که نماد مظلومیتِ این قوم هستند.
پنج قهرمان، که...
سلام بر مدافعان شهر، بر رزمندگانِ قهرمان و بر شهدا...
#هفته_دفاع_مقدس
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پلیس آلمان انداخته دنبال پسرک دهسالهای که پرچم فلسطین دست گرفته!
همین قدر صلحطلب، همین قدر طرفدار حقوق بشر، همین قدر آلمان!!!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
ساعت پنج صبح جلسه!
آن هم جلسهی نویسندگی با بچههای نویسنده، نو نویسنده، کهن نویسنده و به قول استادْ نویسندهنماها :) که البته آخری برچسب نبود، بلکه ادامهی یک طنزِ در کلام بود که روی پای اعضا جفتوجور شد!
طبیعتاً این وقت صبح قاطبهی مردم خوابند. برعکس من که یک برنامهی مهم روزانه را فدای این جلسهی مهمتر کردهام؛ نوشتن و خواندنِ صبحگاهی را...!
و اگر توی ذهنتان وول میخورد که پنج صبح چه وقت جلسه گذاشتن است؟ باید نکتهای عرض کنم که برایتان جالب است؛ توی تشکیلات فرهنگی جلساتِ ساعت صفر داشتیم! همان ساعت دوازده شب؛ تا کی؟ تا چهار صبح. و جلسه با نماز جماعت و صبحانه تمام میشد. هر چند آن زمان از این ظرفیتهای دنیای نت برای جلسه گذاشتن خبری نبود، چیزی که حالا کار را راحتتر کرده...
و من این به هم زدنِ روال متداول و روتین و کلیشه را خیلی دوست دارم. و مثل همه نبودن و توی روال و روزمرگی زندگی نکردن را خیلی دوست دارم...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
قهوه خوردن نیست که 😑 خون جگرِ زلیخا خوردنه!
آخرش هم نفهمیدم چطوری باید قهوه ترک درست کرد!
تازه بعد از قهوه خوردن خواب هم نرفت 🤦♂ چون قهوه که میخورم، تازه خوابم میگیره! مثل اینکه باید برعکس باشه ... 🙄
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT