eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
756 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی از روی هوس قرآن را مثل استخاره‌بگیرها باز می‌کنم. همینطوری! آیه اول صفحه‌ی سمت راست را می‌خوانم که ببینم چه چیزی برایم افتاده. رفقای همسفر اربعین دو سال پیش البته خاطره خوبی از این قران باز کردنم ندارند. قبل از سفر باز کردم و آیه‌های مربوط به ابراهیم نبی آمد، وقتی می‌اندازنش توی آتش. و وقتی آتش بر او گلستان می‌شود. همین طوری هم شد. باور کنید توی آتش رفتیم تا گلستانِ نجف. تا این آتش هم بر ما گلستان شود یک نصفه روز طول کشید... دیروز اما قبل از نماز توی یکی از مسجدهای خوشگل میبد همین کار را کردم. قرآن را قبل تکبیرِ آخوندِ پیش نماز باز کردم. کنار دستم روی میز کوچکی بود و انگار به من تعارف شد که بردار و باز کن و «بخوان.» باز اما همان آیات ابراهیم آمد. و من، بعد از ماجرای آن سفر کربلا، هر بار آیات مربوط به ابراهیم برایم می آید تنم می‌لرزد. ابراهیم! از پیامبرهای دوست داشتنی که توی حالی کردنِ دین خدا به مردم، آتش پاره‌ای بوده برای خودش! آیه‌ای که این بار آمد، باز هم همان تبر برداشتن ابراهیم بود که برود سراغ بت‌ها. لابد جشنی بوده که ملتِ بت‌پرست رفته بودند سراغ عشق و حالِ بیرون از شهر. ابراهیم وقتِ خالی بودن شهر، تبر می‌اندازد سرِ شانه و خرامان می‌رود سراغ بت‌ها. شاید اگر یکی غیر از پیامبر خدا بود آن وقت سوت هم می‌زد. البته این انگ‌های مسخره‌ی قرنِ بیست و یکی به مقام آقای ابراهیم نمی‌چسبد. ابراهیم به قول همان همشهری ما یَک یَکِ بت‌ها را با تبر می‌فرستد به دستِ سازندگانش. می‌شکند و می‌شکند تا می‌رسد به بتِ بزرگ. ابراهیم اگر برنامه ای هم برای این بت داشته، حتماً آنجا یادش آمده. تبر را می‌گذارد روی شانه بت بزرگ و لابد بشکونی می‌گیرد از لپِّ سنگیِ آن و لبخندی می‌زند، عرق‌ش را توی صورتِ بت خشک می‌کند، می‌چرخد و می‌رود که منتظر تمام شدن مراسم بت پرست‌ها بشود... اصلاً فعلا کاری به بقیه ماجرا ندارم. اینکه برگشتند و دیدند جا تر است و بچه که نه، بت‌ها نیستند و تبر روی شانه بزرگی گذاشته. اینکه آن موقع فقط ابراهیم آمده توی ذهن‌شان! رفتند و ریختند توی خانه‌اش و کشان کشان آوردند که حالی‌ش کنند یک مَن ماست چقدر کره دارد. اینکه دستور آتش زدن ابراهیم آمد و انداختندش توی کوهی از هیزمِ گُر گرفته. و اینکه خدا آتش را گلستان کرد و رسماً به ریش‌شان خندید. به اینها فعلاً کار ندارم. چیزی یادم آمد که اینجا می‌نویسم برای انتقال یک مطلبِ به نظرِ خودم مهم! رفقا، ما توی زندگی امروز دقیقاً مثل ابراهیم هستیم در مواجه با بت‌ها. حتماً ریشه‌کنی بت بزرگِ آمریکا و مخصوصاً اسرائیل یک آرمان بزرگ است و چشم همه ما به آن دوخته شده. اما بت‌های فراوانی توی این بت‌خانه هستند که رها می‌کنیم. که نباید رهاشان کنیم. و بت‌های کوچک می توانند شبهاتی باشند که بین مردم جاری هستند. می‌تواند اصلاً بی‌برنامگی و بی‌حالی ما توی زندگی باشد. می‌تواند کرختی ما توی عبادت باشد. بت کوچک می‌تواند چیزی شبیه رفتارهای ما باشد! کینه‌هایی که به دل گرفته‌ایم یا چالش‌هایی که از طرف ما برای دیگران ایجاد می‌شود. می تواند عدم مطالعه کافی باشد. می تواند ...! از امروز بگردیم توی سوراخ سمبه‌های زندگی خودمان. ببینیم بت‌های کوچکِ زندگی ما کجاها خودشان را مخفی کرده‌اند. یقه‌شان را بگیریم و بکشیم بیرون و تبر را بکوبیم توی فرق سرِ سنگی‌شان. به بت‌های بزرگ هم خواهیم رسید ان شاءالله... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
محمد جهان‌آرا همین غروبِ دهمِ مهر بوده که به محمدتقی و بقیه مدافعان شهر می‌گوید بروند یک جای امن برای استراحت پیدا کنند. روز دهم روز خوبی بوده شاید. می‌گویند مدافعان شهر خوشحال بودند و خسته! دماغ بعثی‌های صدام تکریتی را سوزانده بودند حتماً که راضی از جنگیدن خود می‌رفتند استراحتی بکنند... محمدتقی با ده پانزده نفری می‌روند توی یک مدرسه. همه‌ی روز را دویده بودند، سینه‌خیز رفته بودند، موج‌های انفجار را تحمل کرده بودند، مدام خشاب خالی کرده بودند توی سینه‌ی دشمن و همه‌ی تن و بدن‌شان غرق خاک و دوده‌ی انفجارها و بوی باروت و خون بوده. آن شب منافقین رد مدافعان شهر را گرفته بودند و گرا داده بودند به بعثی‌ها. شب، وقتی رزمنده‌ها خواب بودند، گلوله‌های توپخانه عراق مدرسه را به آتش می‌کشد و محمدتقی با چندین نفر از همراهانش آنجا به شهادت می‌رسند. آنهایی که زنده مانده‌اند تعریف می‌کنند محمد جهان‌آرا فانوسی دست گرفته بوده و نیمه‌های شب، توی آن خرابه‌ی تاریک دنبال بچه‌هایش می‌گشته. تکه‌پاره‌های تنِ مدافعانِ قهرمانِ خرمشهر را می‌جوریده برای پیدا کردنِ آشناهایی که تا چند ساعت قبل کنارش می‌جنگیدند... و محمدتقی دو تا قبر دارد! یک صورت قبر توی زادگاهش میبد و دیگری در خرمشهر که فقط نیمه‌ای از تنِ غرقِ خونش در آن آسوده! و از او همین عکسِ بی کیفیت و یکی دو تا عکس دیگر که از آتش افروزی بعثی‌ها در خرمشهر در امان مانده... و ان‌شاءالله روزی برای او خواهم نوشت...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
سلام بر لحظه های ناب فرود موشک بر سر کافرین و ظالمین... یا زهرا...
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از حمله‌ی موشکی صهیونیست‌سوز چی می‌چسبه؟! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
دیشب شهروند سربازهای اسرائیلی با چشم غیر مسلح بارش موشکی را شاهد بودند که گفته شده توی تاریخ جهان برای اولین بار با این حجم اتفاق افتاده...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
هدایت شده از سوگند قلم ✍
نگوییم گنبد آهنین 🙄 بگوییم آبکش آهنین 😆 https://eitaa.com/A_karimi_67
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدن شادی شما، غم ما رو تسکین می‌ده... هزار تا موشک فدای لبخند شما؛ ان‌شاءالله ما می‌زنیم شما بخندین 🤲 اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انگشتر گرفت... عبا گرفت... بوس هم گرفت ☺️ اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
سفرنامه‌های منصور ضابطیان را دوست دارم به خاطر روایت‌های جذابش از جاهایی که می‌رود.‌ چندین کتابش را هم خوانده‌ام مثل مارک‌و‌پلو، مارک دو پلو، چای نعنا و همین «نوشابه‌ی زرد» که سفرنامه‌ی کاناداست و البته هنوز تمامش نکرده‌ام... در صفحه‌ای که برایتان گذاشته‌ام، ضابطیان با استادِ دانشگاهی اهل ایران که تدریس می‌کند در دانشگاه کونکوردیا همراه می‌شود و حتی در یکی از کلاس‌های درس‌ش حاضر می‌شود. علی‌الحساب این صفحه را بخوانید در حالی که این مطلب هم مورد نظرتان باشد، ایرانی‌ها با تشکیل دادن حدود ۱۲ درصد دانشجوی خارجیِ دانشگاه‌های کانادا، سومین کشورِ بیشترین اعزام دانشجو به کانادا هستند! سومین کشور بعد از هند و چین، آن هم با سه درصد کمتر از این دو کشور! طبیعتاً سطحِ کیفی تحصیلی دانشجویی که می‌رود کانادا هم در این صفحه قابل فهم است! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 جوانان سوری سراپا گوشِ خطبه‌های سیدالقائد! 💥کانال محمدعلی جعفری👇 https://eitaa.com/joinchat/143917280C5518173200
یه مرور بکنیم: - با هایپرسونیک زدیم خار اسرائیل رو خفیف کردیم! (اونی که آمریکا پشتشه) - بعدش توسط اون بزغاله تهدید شدیم! (نتانیاهو منظوره) - رئیس جمهورمون لاتیش رو پر کرد وسط تهدیدا پاشد رفت قطر. (جایی که ترورش عین آب خوردنه) - رهبرمون جلسات معمولشم کنسل نکرد.(ینی پناهگاه نیستم داداش) - وزیر امور خارجه مون وسط بمبارون بیروت پاشد رفت اونجا و راست راست جلوی دوربینا حرکت کرد از فرودگاه تا محل جلسه (دو کیلومتری محل شهادت سید حسن نصرالله) - سردارحاجی زاده و سردار باقری‌مون توی نماز جمعه دیده نشدن (ینی دست به دکمه منتظریم غلطی بکنین) - نصف مسئولین رده اول مملکت الان توی نمازجمعه‌ن. - همزمان با سخنرانی آقا، محل سکونت نتانیاهو رفت زیر موشک باران حزب الله. - رهبرمون هم اعلام میکنه خوب کردیم زدیم. لازم باشه بازم میزنیم! - گنده لات کی بودیم؟ به نظرتون قدرت اول دنیا کیه؟! ✍️ l👇بیا بیناشو l 🆔 @binaasho
این روزها اسرائیل مدام پیغام پسغام می‌کند که آی ایرانی، قرار است فلان کنم و بهمان! و مدام خط و نشان می‌کشد که جواب عملیات موشکی را خواهم داد... ایرانی جماعت را هم که دیده‌اید؟! بعضی یک جوری منتظر حمله اسرائیل به ایران و به تبع آن پاسخ کوبنده‌تر ایران هستند که خود اسرائیلی‌ها اینطوری منتظر نیستند. یعنی دوستانی داریم که شب تا صبح یا بیدارند یا مدام وسط خواب و بیداری توی مجازی سرک می‌کشند که ببیند آن وعده‌ی کاذب اسرائیلی‌ها اتفاق افتاده یا نه! در حالی که اسرائیلی‌ها خودشان توی پناهگاه دارند بوی گندِ مدفوعی که از زیر پوشک‌هایشان بیرون زده را تحمل می‌کنند! البته حالا کاری به این شیرین بودن اخلاقِ ایرانی جماعت ندارم که حتی خیلی از این نماز جمعه نروها را در جمعه‌ی نصر آورد پای کار نماز جمعه تا آن حسِ ایرانی بودن‌شان را به خوبی نشان دهند؛ الان این را نوشتم که در مورد پاسخِ امیرالمومنین علیه السلام به تهدیدهای جنگی دشمنانش بنویسم. به هر حال حق پدری دارد گردن ما و ما ادعا داریم دنباله‌روی او هستیم. از این جهت نامه 64 نهج‌البلاغه را خواستم یاداوری کنم. اینکه امام در جواب خط و نشان کشیدن‌های معاویه که امام را تهدید به حمله می‌کرد، جوابی داده که معاویه را از ریخت انداخته؛ شبیه گوجه‌ی پلاسیده‌ای که زیر پا له شود! امام در جواب تهدیدهای معاویه می‌نویسد: «هنوز آن شمشير كه با آن جد مادرى تو را و دايى تو را و برادرت را كشتم با من است.» لاتی ماجرا یعنی اینکه این قدر زِر زِر نکن؛ بلند شو بیا وسط میدان تا با همان شمشیری که بابابزرگ و دایی و برادرت را نصف کردم، تو را هم نصف کنم! باید یکی همین نامه را به عبری ترجمه کند بفرستد در خانه‌ی لات‌های کوچه خلوتِ اسرائیلی که قبل از مرگ این سخن حکیمانه را از دست ندهند، انصافاً حیف است، نه؟! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT