از آن آدمهاییم که تا اتوبوس راه نیفتد و تا هواپیما تیکآف نزند و تا قطار تلقتولوقش در نیاید، باورم نمیشود راهیم! همیشه همین بوده! یک معتقدِ به اینکه سیبِ روزگار تا برود بالا و برگردد هزار تا چرخ میخورد و نمیشود هیچی را قطعی دانست...
این بار هم همین است. یک سفر در پیش دارم، انشاءالله؛ و دوباره قرار است سر و کارم بیفتد به اتوبوس، جاده، همسفرانِ خاص و روزهایی که در پیش داریم. روی کاغذ همهچیز دارد خوب پیش میرود الحمدلله و من از روزها پیشتر منتظرم! منتظرِ لحظه حرکت، لحظه رسیدن و لحظه درک کردنِ یک هوای تازه.
و مثل #روایت_حسین البته باز هم خواهم نوشت. هر چند نمیدانم چقدر بتوانم آن فضا و ظرفیت را در قالب کلمات روایت کنم و چقدر از عهدهاش بر میآیم، من اما از نوشتن نمیترسم! مینویسم ولو اینکه در حد و اندازهی نوشتن نباشم و کلمات از قد و قواره من بزرگتر باشند...
منتظر روایتهای جدید باشید که سفری در پیش است انشاءالله
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
آرزوهای دیگران توی خونهی من و شماست، حواستون هست؟!
اینجا بخوانید👇
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
آرزوهای دیگران توی خونهی من و شماست، حواستون هست؟! اینجا بخوانید👇 @ALEF_KAF_NEVESHT
سالهای سال پیش آرزو داشتم یک بیاموِیِ سقفبازشویِ شیک داشته باشم که کنار جادهایستادهها را سوار کنم و مفتکی برسانم جایی که میخواهند. کلاسش را دوست داشتم، همچنین ان حس و حالی که قرار بود با نگاه خیرهی مردم به من دست بدهد! البته این آرزو هم مثل آرزوهای دیگرم خاک گرفته و سالهاست که به آنها میخندم. شاید همان طوری که الان شما لبخند زدید!
حالا این تازه یک وَرِ آرزو داشتن است. یک وَرِ دیگری داریم که آدم حیرت میکند از ان؛ اینکه همین آرزوهای خاک گرفتهی ما و ایضاً همان آرزوهایی که الان داریم و میدانیم عمراً اگر برآورده بشود، توی دست و پای دیگران ریخته، اما برایشان عادیِ عادی شده. مثلاً دوستی دارم که همان بیاموِیِ آرزوی من را، البته هزار برابر خوشگلتر و مدرنترش را دارد و عین خیالش هم نیست! یعنی او هم آرزوهایی دارد که میخواهد به آنها برسد ولی در حسرتشان آوارهترینست!
علیالحساب آدمها خیلی چیزها را آرزو دارند که ندارند؛ همان طور که خیلی چیزها دارند که آرزوی نداشتهی دیگرانست. و به نظرم هر چقدر آرزوهایمان بیشتر و در حسرتِ نداشتنشان بیشتر، راضی بودن و قانع بودنِ به داشتههایمان کمتر و محدودتر! همان داشتههایی که اگر چشم بیندازیم به اطراف، حسرت و آرزو و خواستههای دیگران است که ندارند و ما داریم...
حالا ماجرای این عکسهایی که از کتابفروشی حسابی میبد گرفتم همین است. خوشسلیقگی کرده رفیق دوستداشتنی من و دو تا درخت آرزو کاشته وسط کافهکتابش تا ملت آرزوهایشان را به آن آویزان کنند. توی این ورقههای کوچولوی آویزان هم چه چیزهایی که آدم نمیبیند و نمیخواند واقعاً. بعضی را که میخوانی میخندی، بعضی را به حیرت میبینی و بعضی را با تأملی قابل تحسین سِیر میکنی، برای بعضی هم سر تکان میدهی و از ته دل آمین میگویی...
چند تا را برای نمونه گذاشتهام، شاید همان داشتههای شما باشند که کسی دنبالش میگردد، شاید باعث شکرگزاری بیشترمان شود؛ شاید بیشتر بفهمیم که آرزوهای برآورده شدهی دیگران توی زندگی ما، باید قدر دانسته شود و غافل نباشیم...
پینوشت:
این آخر متنی کمی پدرانهطور نصیحت کردم که بماند یادگار :)
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT