eitaa logo
˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
576 دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
5هزار ویدیو
117 فایل
📍تحت مدیریت تر‌ک اوشاخلاری - شهرستان پارس آبادمغان - - کپۍ؟ حلالت‌ رفیق! https://abzarek.ir/service-p/msg/2466108
مشاهده در ایتا
دانلود
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲⃟🍯 ●بہ‌جزدیدنت‌آقا ●چیز؁‌نمیخوام‌ا‌زخدا حسین‌جانم🦋 📲|↫ استوࢪیمونہ
•⊰ @DAR_ALHANIN ⊱•3754675201.mp3
زمان: حجم: 9.2M
🎼⃟🍎 ●از‌آخرین‌زیارتم‌چقدر‌گذشتہ.. ●دست‌رو‌دلم‌بذار‌حسین‌دلم‌شڪستہ.💔 🎼|↫ مـداحـمونہ 🍎|↫ گوش‌جاݩ‌فࢪا‌دهید 🎙|↫ طاهری «
||•• ••🖇 (✌️⃟🔥) تاریخ نشان داده است از هر صدایی بلندتر است...
همه انسانها می میرند ولی شهیدان این سرنوشت همگانی را به بهترین وجه سپری کردند ، وقتی قرار است این جان برای انسان نماند چه بهتر در راه خدا این رفتن انجام بگیرد.
〖🤞🏻〗 ‌• . بہ‌نیابت‌از آن‌ دست‌و انگشتر رأی‌میدهم✌️🏻 • . ¦🕊⃟🌿¦↬ ¦🕊⃟🌿¦↬
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری در خدمت شیعیانش باش، خودش میاد دیدنت... #
‹🌱🌵› ‌ - - مَن‌ڪان‌لِلّٰھ،ڪان‌الله‌ُلَھ..! تُـوبرا؎خُدابـٰاش؛خُداوهمـِھ‌مَلائڪھ‌اش، بَـرا؎تُوخواهَندبُـود ...(:'! "آشیخ‌رجبعلۍ‌خیاط" ‌- - 💚⃟🌿¦⇢ ••
خـــــوشبختے یـــــعنے: حس ڪـــــنی شـــــهید دارد تـــــو را می نـــــگرد و تـــــو بـــــہ احتـــــرامش از گـــــناه فـــــاصلـــــہ می گـــــیرے... نگـــــاه شہـــــدا بـــــہ ماست♥️
˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
💞 #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 قسمت #سی_و_هشتم . . خانم جان خودت یه کاری بکن منم عروستون بشم 😭 . قر
💞 💞 . قسمت . . بغضم گرفته بود😢اخه ارزوی هر دختریه که لباس عروسی بپوشه و دوستاش تو عروسیش باشن. اشکام کم کم داشت جاری میشد...😢 . با بغض یه نگاه به اقا سید کردم و اونم اروم سرشو بالا اورد😢 سکوت عجیبی جمع رو فرا گرفته بود در بود ولی من کردم😒✋ . ❤️(در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن/شرط اول قدم آن است که مجنون باشی)❤️ . یه لحظه باز با سید چشم👀💕 تو چشم شدم😢 . چشمامو آروم به نشونه تایید بستم و باز کردم که یعنی من راضیم لبخند کمرنگی توی صورت سید پیدا شد☺ فهمیدم اونم مشکلی نداره . همون دیقه سید روکرد به بابام و گفت _پس اگه اجازه بدید ما بریم اتاق حرفامونو بزنیم😊 . همه شوکه شدن😐... این حرف یعنی که اقا سید شرطها رو قبول کرده. . بابام رو کرد سمت من و پرسید: _دخترم تو نظرت چیه؟!😯 . هیچی نگفتم و فقط سرم رو پایین انداختم 😔 . که مادر سید گفت _خوب پس به سلامتی فک کنم مبارکه 😊 . بابام هم گفت: _گفتم که عمق فاجعه بیشتر از این حرفهاست 😑 . مامانم اتاق رو به زهرا نشون داد و زهرا هم آروم ویلچر سید رو به سمت اتاق هل داد...منم پشت سرشون رفتم😞 . وارد اتاق که شدیم زهرا گفت: _خب ریحانه خانم اینم آقا سید ما😌...نه چک زدیم نه چونه بالاخره اومد توی اتاق شما 😂😉 . یه لبخند ریزی☺️ زدم و سید با یه چشم غره زهرا رو نگاه کرد😑 و گفت _خوب زهرا خانم فک کنم دیگه شما بیرون باشین بهتره 😐 . _بله بله...یادم نبود دوتا گل نوشکفته حرفهای خصوصی دارن 😂 . -لا اله الاالله😐 . -باشه بابا الان میرم بیرون😉...خوب حرفاتونو بزنینا...جایی هم کمک خواستین صدام بزنین تقلب برسونم? و زهرا بیرون رفت . هم من سرم پایین بود هم اقا سید😕😕 . اروم با صدای گرفته و ضعیفم گفتم: -آقا سید خیلی معذرت میخوام ازتون به خاطر رفتار پدرم😔 . -خواهش میکنم ریحانه خانم..این چه حرفیه...بالاخره پدرن و نگران شما ...ان شاالله که همه چیز درست میشه...فقط الان که از دستشون دلخورید مواظب باشین حرفی نزنین که دلش بشکنه و احترامشون حفظ نشه... ☺ . -نمیدونم چی بگم 😔راستیتش فکر میکردم از وقتی که دیگه به قول خودم به خدا نزدیک شدم باید دیگه دنیام قشنگ و راحت میشد ولی هر روز تر از دیروز شد 😔 . اقا سید یه لبخند😊 آرامش بخشی زد و سرش رو پایین انداخت و شروع کرد به بازی کردن با تسبیح قشنگ عقیقش و اروم این بیت رو خوند : _(پاکان زجور فلک بیشتر کشند/گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیاب) ریحانه خانم نگران نباشین...شما با خدا باشین خدا هم همیشه با شماست☺...اگه گاهی هم میکنه به خاطر اینه که ببینه حواستون بهش هست..میخواد ببینه واقعا دوستش دارین یا فقط ادعایین... مطمئن باشین اگه بهش ثابت بشه دوستش دارین یه کاری میکنه که صد برابر شیرین تر از قبل هست☺️ . حرفهاش بهش ارامش میداد...نمیدونستم چی بگم..فقط گوش میکردم.😊 . . ادامه_دارد منبع👇 instagram:mahdibani72