eitaa logo
˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
578 دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
5هزار ویدیو
116 فایل
📍تحت مدیریت تر‌ک اوشاخلاری - شهرستان پارس آبادمغان - - کپۍ؟ حلالت‌ رفیق! https://abzarek.ir/service-p/msg/2466108
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹روایت همسر شهید حمید سیاهکالی: جمعیت زیادی امده بودند ولی از اکثر رفقایش خبر نبود یا در سوریه مانده بودند یا قبل از شنیدن خبر شهادت حمید برای زیارت اربعین به کربلا رفته بودند. منتظر بودم تابوت را بالا بگیرند تا حمیدم را ببینم شوق حمید مرا با خودش می کشاند نمیتوانستم راه بروم خواهرم با دوستانم زیر بغل های من را گرفته بودند و میکشیدند گفتم:خواهش میکنم همراه حمید حرکت کنیم نه جلو بیفتیم نه عقب برویم) دلم میخواست برای بار اخر این خیابان را باهم برویم.....
همسر شهید می گفت: یکبار با حمید آقا داشتیم میرفتیم بیرون که بحث تقلب در امتحانات وسط کشیده شد من گفتم: دانشگاه اگه تقلب نکنی که اصلا نمیشه! حمید آقا سریع گفتن: نباید تقلب کنید، مخصوصا تو دانشگاه حتی اگه رد بشی چون تاثیر مدرڪ روی حقوقتون میاد و حقوقت از نظر شرعی مشکل پیدا میکنه... 💛
🌈🌹 گاهی مزارش که میروم اتفاق‌های عجیبی می‌افتد که زنده بودنش را حس می‌کنم، یک شب نزدیکی‌های اذان صبح خواب دیدم که حمید گفت: خانومم خیلی دلم برات تنگ شده پاشو بیا مزار معمولا عصرها سر مزارش میرفتم ولی آن روز صبح از خواب که بیدار شدم راهی گلزار شدم از نزدیک‌ترین مغازه به مزارش چندشاخه گل نرگس و یک جعبه خرما خریدم، می‌دانستم این شکلی راضی‌تر است همیشه روی رعایت حق همسایگی تاکید داشت، سر مزار که میرم سعی می‌کنم از نزدیک‌ترین مغازه به مزارش که همسایه گلزار شهداست🕊 خرید کنم. همین که نشستم و گل‌ها را روی سنگ مزار گذاشتم دختری آمد و با گریه من را بغل کرد، هق هق گریه‌هایش امان نمیداد حرفی بزند، کمی که آرام شد گفت: عکس شهیدتون رو توی خیابون دیدم، به شهید گفتم که من شنیدم شماها برای پول رفتید، حق نیستید باهات یه قراری میزارم فردا صبح میام سره مزارت، اگه همسرت را دیدم میفهمم که اشتباه کردم تو اگه به حق باشی از خودت به من یه نشون میدی، برایش خوابی را که دیده بودم تعریف کردم گفتم: من معمولاً غروب‌ها میام اینجا، ولی دیشب خودحمید خواست که من اول صبح بیام سرمزارش، از آن به بعد با اون خانوم دوست شدم، خیلی رویه زندگی‌اش عوض شد، تازه فهمیدم که دست حمید برای نشان دادن راه خیلی بازه....... 🌈🌹 حمید سیاهکالی مرادی🌈🌹
اونقدر سینه میزد بهش گفتن کم خودتو اذیت کن. گفت: این سینه نمےسوزه! موقع شهادت همه جاش ترکش بود جز سینش... 🌷شهید ، حمید سیاهکالی مرادی
‍ ‍ ‍ ‍ ‍ 🌷حمید سیاهکالی مرادی? نام: حمید سیاهکالی مرادی ولادت: 1368/2/4 (قزوین) شهادت: 1394/9/4(سوریه/حلب) وضعیت تاهل: متاهل بودن و فرزندی نداشتن سن شهادت: 26 علاقه: نماز اول وقت حفظ قران و کربلا
معجزه شهدا در زندگی من خیلی بزرگ بود... درست سه سال پیش بود که زندگیم عوض شد... قبل از اون بی حجاب بودم نمازامو یکی درمیون میخوندم 4و به خاطر اینکه توی یه محله بومی زندگی میکردم مجبور بودم چادر سرم کنم اما موهامو تا وسط سرم بیرون میریختم غیبت و اینا هم که از زبکنم نمیفتاد... با اخلاقام، با اشتباهام توی فضای مجازی مادرم داشت دیوونه میشد. همش میگفت چرا خدا داره منو با تو امتحان میکنه؟ فقط از خدا صبر میخوام... اما من هر روز با دوستای ناباب بیشتری رفت و آمد میکردم و دینو بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار... تا اینکه با دوستام به یه دلایلی قهر کردم و کنارشون گذاشتم... تا اینکه با شهید احمد مشلب آشنا شدم. عکسشو روی پروفایل یه نفر دیده بودم... وقتی عکسشو دیدم یه جوری شدم... انگار تازه بیدار شدم. کلی جستجو کردم تا تونستم بشناسمش... از وقتی باهاش آشنا شدم حجابم درست شد جوری که روسریمو تلق میزدپ و تا پایین پیشونیم جلو کشیدم اخلاقم بهتر شده بود ولی دوباره مغرور شدم و فکر کردم خیلی خیلی پاکم و فلانم... تا اینکه برای بار دوم با دوستای جدیدم عازم راهیان نور شدم... تازه به خودم اومدم دیدم شهدا چقدر پاک بودن چقدر خوب بلد بودن دلبری برای خدا بکنن ولی خاکی بودن... و من گنهکار داشتم ادعای علامگی میکردم... اونجا دومین معجزه برام اتفاق افتاد. با اینکه هنوز از خودم راضی نبودم و ادعا داشتم ولی بهتر از دوسال قبلم شده بودم. هرکی بهم میرسید میگفت واییی زهرا چقدر خوب شدی چقدر مهربون شدی... اما از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون خیلی از روزا نمازامو دوتا یکی میخوندم... حال هزارتا کار داشتم به جز نماز و دعا... گذشت تا اینکه رسید به امسال... راهیان نور امسال پر بود از درس... تصمیم گرفتم یه رفیق شهید پیدا کنم. وقتی عکس شهید علی محمد اربابی رو دیدم اشکم در اومد... انگار استرس تمام اون سال ها از بین رفت و جاشو آرامش پر کرد... توی اون سفر چهارروزه سعی کردم دائم الوضو باشم... آخخخخخ که وقتی با شهدا یکی باشی چطوری میتونی با خدا عشق بازی کنی.... وقتی برگشتم سعی کردم معنویت سفرم رو فراموش نکنم. دیگه نگاه به نامحرم نمیکردم نمازم دیگه دیروقت نمیشد... نمیذاشتم خنده امو نامحرم ببینه... برای اینکه دیگه برنگردم به اون روزا اول رمان حجره پریا رو خوندم خیلی تاثیر گذار بود... بعد از اون رمان یادت باشه❤️❤️ وقتی رفتار شهید سیاهکالی مرادی رو دیدم سعی کردم رفتارامو باهاش یکی کنم... از حلال و حرام بودن مال و خوراک گرفته تااااا دائم الوضو بودن... این تغییرات روز به روز بیشتر میشن! دنیال اینم یه رمان بنویسم برای شهدا.. ولی نمیدونستم کیو بنویسم... الانم پیگیرشم❤️🙃 رمانای شهدا خیلی کمکم میکنن به خصوص( یادت باشد و سربلند) امیدوارم هیچ وقت مغرور نشم به موقعیت حالام... دوست دارم منم مثل شهدا سربلند و روسفید باشم... اگه این متنو خوندین برای شهادتم ۳تا صلوات بفرستید.... (هر کسی 3صلوات بفرسته🌹)
با شهید سیاهکالی🌹
همسر شهید سیاهکالی: دانشگاه بودم 4 اردیبهشت بود و آقا حمید.شب قبلش بود و منزل نبود. وقتی داشتم از دانشگاه میومدم تو راه یه سبز رنگ که روش طرح بود براش خریدم. رسیدم داخل منزل دیدم وسط پذیرایی از خوابش برده و پتو انداخته روش😔سریع کیک رو گذاشتم روی میز و بیدارش کردم و چاقو رو دادم دستش و تولدشو تبریک گفتم.😄 تا کیک رو دید اول یه از کیک زد، بعد شروع کرد بریدن کیک،گفت ازم عکس بگیر😭 🌷
‌ ‌ از اول نامزدیمون...💍 با خودم کنار اومده بودم که من، اینو تا ابد ڪنارم نخواهم داشت...💔 یه روزے از دستش میدم...😞 اونم با ... وقتی كه گفت میخواد بره...🚶 انگار ته دلم ،آخرین بند پاره شد...💔 انگار میدونستم ڪہ دیگه برنمیگرده... اونقد ناراحت بودم... نمیتونستم گریه کنم... چون میترسیدم اگه گریه ڪنم، بعداً پیش ائمه(ع) شمـ 😞 يه سمت بود و يه سمت ... احساسم ميگفت جلوش وایسا نذار بره...❌ ولی ایمانم اجازه نمیداد... یعنی همش به این فکر میکردم که ... چطور میتونم تو چشماے (ع)نگاه کنم و... انتظار شفاعت داشته باشم...😕 در حالےکه هیچ کاری تو این دنیا نکردم... اشکامو که دید...😢😭 دستامو گرفت و زد زیر گریه و گفت...😭 "دلمو لرزوندی ولی ایمانمو نمیتونی بلرزونیـــــا..."
: شرمندہ ام از این ڪه یڪ جان بیشتـر ندارم تا در راہ ولی عصــر (عج) و نایب برحقش امام خامنه ای فـــدا ڪنم . . .(: ❤️✨ 💛
هر روز غذای نذری: در خاطرات شهید مدافع حرم آمده است: "ایشان جدولی از ذکر و نام ائمه اطهار (علیهم السلام) آماده کرده و در آشپزخانه روی یخچال نصب کرده بودند و توصیه داشتند تا موقع پخت غذا در هر وعده نام آن معصوم برده شده و غذا به نیت ایشان آماده شود. به این شکل در تمام ایام سال غذای نذر شده به نیت ائمه معصومین(ع) صرف می کردند..."
🍃🌹🕊🌹🕊🌹🍃 ...💕 این جمله برای من معنی دیگری دارد... مدام با خودم میگویم، یادت باشد که شهید مدافع حرم،حمید سیاهکالی مرادی سه روز، روزه گرفت تا در عروسی‌اش گناهی اتفاق نیافتد... 😊 میگویم یادت باشد که حمید در ایام راهیان نور وقتی با ماشین بیت‌المال ماموریتش را انجام می‌داد و همسرش را می‌بیند که پیاده راه می‌رود، او را سوار ماشین بیت‌المال نمی‌کند، ماشین را تحویل همکارش می‌دهد و دوان دوان خودش را به همسرش می‌رساند و می‌گوید کار تو شخصی است و نمی‌توانستم سوارت کنم... 😍 یادت باشد که حمید یک بار که می‌خواست کباب درست کند، کلی اسپند دود میکند که بوی کباب نپیچد که نکند کسی دلش بخواهد... 😢 یادت باشد که حمید هر شب نماز شبش متصل به نماز صبحش بود...❤ یادت باشد... شهید حمید سیاهکالی، اسم همسرش را در گوشی، کربلای من ذخیره کرده بود، به خاطر اینکه عشقش کربلا بوده... 😢 😍 ☝حالا تو یادت باشد که چه انسانهایی عشقشان را فدا کردند تا این زمین کمی بهتر بشود... 😔