eitaa logo
˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
580 دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
5هزار ویدیو
116 فایل
📍تحت مدیریت تر‌ک اوشاخلاری - شهرستان پارس آبادمغان - - کپۍ؟ حلالت‌ رفیق! https://abzarek.ir/service-p/msg/2466108
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 دست رد ایرانی به اروپایی‌ها 🔹دکتر سولماز ملکی، جزو ۲ درصد دانشمند برتر دنیاست. وی ۸۰ مقاله و ایده بین‌المللی دارد. بسیاری شرکت‌های معتبر اروپایی به این دانشمند ایرانی درخواست همکاری داده‌اند ولی او به همه آنها پاسخ منفی داده است. @shahidsarjoda
♥️ صلی‌الله‌علیه‌و‌آله فرمودند: 🍀كنْ عَلى عُمرِكَ أشَحَّ مِنكَ عَلى دِرهَمِكَ و دينارِكَ؛ 🍃به عمر خود بخيل تر باش تا به درهم و دينارت 📖 ميزان الحكمه، ج8، ص125. @shahidsarjoda
ب نیت داداش هادی هر چقدر دوست دارید صلوات اعلام کنید آخه تولد داداشه🥳🥳🥳🥳🥳🤩 https://EitaaBot.ir/counter/nsvofq اجرتون با داداش هادی😌 منتظرمااا ببینیم چ میکنید😅 🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان رفاقت تا بهشت (( پارت 4)) نویسنده: زهرا ادیب و به دنبال آن، همهمه‌ی صداهای در هم و برهم در حیاط شلوغ مدرسه پیچید. *** ساعت اول تازه کلاس ریاضی شروع شده بود و خانم فرهمند آرام و با طمأنینه پای تخته تمرینات جلسه‌ی قبل را حل می‌کرد: - خب، این هم از این؛ پس شد معادله‌ی اول رو حل می‌کنیم بعد سراغ معادله‌ی دوم می‌ریم. کجاش سخت بود؟ خانم‌ها سعی کنید تمرین‌ها رو دونه به دونه حل کنید و طبق فرمول‌ها روشون فکر کنید تا... با صدای ضربه‌ی در کلاس جمله‌ی آخر ناتمام ماند و الهام محسنی که از بچه‌های سال دومی بود به داخل آمد، چند قدم به طرف خانم فرهمند جلو رفت و کمی دستانش را به بالا برد و آستین‌های مانتویش را که به قد ریزه میزه‌اش گله گشاد می‌آمد، جمع کرد و گفت: - سلام خانم، اومدیم رضایت‌نامه‌های بچه‌ها رو برای اردو جمع کنیم. خانم همان‌طور که به محسنی نگاه می‌کرد با لبخند به طرف کلاس اشاره کرد: - بفرمایید. بلافاصله صدای خش خش برگه‌هایی که بچه‌ها از کیف و لای کتاب‌ و دفترهایشان در‌می‌آوردند در فضا پیچید. هر برگه انگار خنجری بود که به حنجره‌ی پر از بغضم برخورد می‌کرد. سینه‌ام می‌سوخت و احساس خفگی می‌کردم. کاش بهانه‌ای داشتم تا می‌توانستم از کلاس خارج بشوم! ریحانه که کنارم نشسته بود به آرامی فرم رضایت‌نامه را از زیپ کیفش بیرون آورد و کنار لبه‌ی میز پشت پاهایش نگه داشت. می‌دانستم این کار را برای اینکه من غصه نخورم انجام داده‌ است. محسنی تند و فرز فرم‌ها را جمع کرد و رفت. خانم فرهمند رو به کلاس پرسید: - اردوی کجاست؟ صداها بلند شد: - راهیان نور. جهره‌ی خانم فرهمند با لبخندی دیگر شکفته شد: - به- به، خوش‌به‌حالتون، اونجا رفتید حتما ما رو هم یاد کنید. مینا که میز سوم ردیف وسط می‌نشست، بلند گفت: - آخه فایده‌ا‌ش چیه خانم؟! واقعا لازمه که برای دیدن یک مشت خاک جون خودمون رو به خطر بندازیم؟ هر آن امکان داره ما هم به سرنوشت کسانی که به این سفر رفتن و تصادف کردن و پر پر شدن دچار بشیم! واقعا نمیشه شهدا رو از همین‌جا زیارت کرد؟! کپی بدون ذکر نام نویسنده شرعا حرام می باشد
دوستان برای اینکه از پارت اول رمانمون رو بخونید ...روی بزنید تا بقیه پارت ها هم واستون بیاد