✅جلوی عطسه را نگیرید!
✍هیچوقت جلو عطسه رو نباید گرفت. در هر شرایطی کودک و بزرگسال فرقی نمیکند؛ اگه جلو عطسه رو بگیرید، بعد از مدتی اگه به بیماری سخت مثل صرع، تشنج یا سکته دچار شدید کسی رو جز خود ملامت نکنید!
👈عطسه کردن را فراموش نکنید!
اگه مدتی گذشت و عطسه نکردید گرچه ظاهرا سالم هستید، اما به سلامتی خود شک کنید و باید با #انفیه سریعا خود را وادار به عطسه زدن کنید!اگه مغز سالم باشد قطعا با انفیه عطسه خواهید کرد؛ اگه نشد با انفیه های تند یا گرد فلفل عطسه کنید.
....
بله رقصیدن در ایران جرم است ؟
رقصیدن در منزل تان اما نه تنها جرم نیست ، بلکه رقصیدن در آنجا و برای شوهرتان حتی ثواب هم دارد😊
.
در اروپا هم همینطوری زن ها ول نمی چرخند در کوچه و خیابان برقصند .
هر کاری جایی دارد.
.
غذا خوردن در رستوران،
نوشیدن ، در آبمیوه فروشی،
دوش گرفتن ، در حمام،
.
بازی و ورزش در باشگاه و پارک ،
تازه ، بازی دیجیتالی ، در گیم نت،
بازی بچه ها در قسمت کودکان،
بازی بزرگترها در زمین های فوتبال و زمین های بازی تعبیه شده در بوستان ها و پارک ها،
.
رقص هم در کشور ما در منزل خودمان
.
در کشورهای دیگر هم فکر نکنم زنان برای رقصیدن
ویلان در پارک ها باشند،
و فیلم خود را بگیرند و به مزدوران
جیره بگیر (مزدوران جیره بگیر از دشمنان مردم و کشورشان ) مخابره کنند...
.
بهتر است هرجایی نباشیم
هر کاری جایی دارد
و جای رقص و طنازی و مراودات جنسی هم نه تنها در خیابان نیست بلکه در اتاق شخصی تان است...
.
لطفا هرجایی نباشید...
4_5821413928722237370.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
•🎼°#مولودے_تایم|#مهدےرسولی
سلامدلیلخـلقت،سلامنورهـدایت
سلاممادرسادات،سلامشرفِعـصمت
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
#عشاق_الحسین_محب_الحسین_ع
#حجاب
🌱دختری یک تبلت خریده بود.
🌴پدرش وقتی تبلت را دید پرسید: 🔻
🔺وقتی آنرا خریدی اولین کاری که کردی چی بود؟
🌾دختر گفت:🔻
👈🏻روی صفحه اش را با برچسب ضدخش پوشاندم و یک کاور هم برای جلدش خریدم.
🌴پدر:
🐚کسی مجبورت کرد اینکار را بکنی؟
🌾دختر:
👈🏻نه!
🌴پدر:
🐚 به نظرت با این کارت به شرکت سازنده اش توهین شد؟
🌾دختر:
👈🏻نه پدر، اتفاقا خود شرکت توصیه میکند که از کاور استفاده کنیم.
🌴پدر:
🐚چون تبلت زشت و بی ارزشی بود اینکار را کردی؟
🌾دختر:
👈🏻 اتفاقا چون دلم نمیخواهد ضربه ای بهش بخوره و از قیمت بیفته این کار را کردم.
🌴پدر:
🔺کاور که کشیدی زشت شد؟
🌾دختر:
👈🏻 به نظرم زشت نشد؛ ولی اگه زشت هم میشد، به حفاظتی که از تبلتم میکنه می ارزه.
💥پدر نگاه با محبتی به چهره دخترش انداخت
و فقط گفت:
👈🏻“حجاب” یعنی همین!
هدایت شده از ɢᴏᴍɴᴀᴍ³¹²⁺¹
#حجاب
🌱دختری یک تبلت خریده بود.
🌴پدرش وقتی تبلت را دید پرسید: 🔻
🔺وقتی آنرا خریدی اولین کاری که کردی چی بود؟
🌾دختر گفت:🔻
👈🏻روی صفحه اش را با برچسب ضدخش پوشاندم و یک کاور هم برای جلدش خریدم.
🌴پدر:
🐚کسی مجبورت کرد اینکار را بکنی؟
🌾دختر:
👈🏻نه!
🌴پدر:
🐚 به نظرت با این کارت به شرکت سازنده اش توهین شد؟
🌾دختر:
👈🏻نه پدر، اتفاقا خود شرکت توصیه میکند که از کاور استفاده کنیم.
🌴پدر:
🐚چون تبلت زشت و بی ارزشی بود اینکار را کردی؟
🌾دختر:
👈🏻 اتفاقا چون دلم نمیخواهد ضربه ای بهش بخوره و از قیمت بیفته این کار را کردم.
🌴پدر:
🔺کاور که کشیدی زشت شد؟
🌾دختر:
👈🏻 به نظرم زشت نشد؛ ولی اگه زشت هم میشد، به حفاظتی که از تبلتم میکنه می ارزه.
💥پدر نگاه با محبتی به چهره دخترش انداخت
و فقط گفت:
👈🏻“حجاب” یعنی همین!
رمان رفاقت تا بهشت (( پارت5)) نویسنده: زهرا ادیب
خانم فرهمند لحظاتی به مینا خیره شد و بعد به طرف میزش که با فاصلهای اندک روبهروی ردیف وسط بود، آمد و روی صندلی نشست. عینک مستطیل شکل خود را از چشمهای پف دارش که مهربانتر نشانش میدادند، جدا کرد و روی میز گذاشت و دستی به نوک موهای نسکافهایش کشید و انگار که چیزی یادش بیاید در خودش فرو رفت و بعد از لحظاتی صدای صاف و رسایش سکوت کلاس را شکست:
- چند سال پیش توی یکی از مدارسی که تدریس میکردم دانش آموزها رو به این اردو بردن و متسفانه ماشینشون توی راه تصادف کرد و خیلیهاشون زخمی شدن و خیلیها هم پر کشیدن. یکی از اونهایی که آسمونی شد هم شاگردم فاطمه بود که خیلی دوستش داشتم و تا مدتها نمیتونستم رفتنش رو باور کنم. عکس فاطمه رو داخل در کمدم چسبونده بودم و هر بار با دیدن اون خاطراتش جلوی چشمم رژه میرفت. چشمهای مشکی و براق و نگاه معصومش؛ نظم و ترتیبش توی درس و اینکه آرزو داشت المپیاد ریاضی شرکت کنه و شیرین زبونی و شیطنتهاش همه به قلبم آتیش میزد و با اشک مدیر مدرسه و خانوادهاش رو لعنت میکردم که چرا برای یک سفر بی معنی و غیر ضروری و به قول مینا دیدن یه مشت خاک باعث پر پر شدن همچین گل با استعدادی و بقیهی گلهای مدرسه شدن؛ خلاصه روزها میگذشت و من همینطور توی دلم غصه میخوردم و خود خوری می کردم تا اینکه یک روز ظهر نزدیک عید وقتی همسرم تازه از سرکار برگشته بود، بهم گفت که همکارهاش قراره دو روز دیگه که مرخصیه اداره شروع میشه دست جمعی با ماشین به همراه خانوادههاشون راه بیفتن سمت جنوب و سال تحویل توی شلمچه باشن. این رو که شنیدم رنگم مثل گچ سفید شد و سریع مخالفت کردم. همسرم نظرم رو برای سفر شیراز پرسید با اینکه دل و دماغی نداشتم برای اینکه دلش نشکنه جواب مثبت دادم:
- آره، شیراز خوبه.
پرسید:
- اونوقت توی راه شیراز هیچ تصادفی نشده تا حالا؟ کسی عزیز از دست نداده؟
گفتم:
- چرا خب پیش میاد.
جواب داد:
- خب برای راهیان نور و سفر جنوب هم همینه. ماشینی که بچهها باهاش رفتن استاندارد بود! مقصر راننده ی تریلی بود که خوابش برد و از مقابل خورد بهشون... خانم تا کی میخوای خودت رو اذیت بکنی؟ توی هر سفری این خطرها هست حالا این همه کاروان دارن میرن و الحمدالله به سلامت هم برمیگردن؛ چرا اونها رو نمیبینی؟
و من همچنان که این سفر رو غیر ضرور میدونستم سکوت کردم تا کدورتی پیش نیاد. بلاخره روز موعود رسید و با هزار دعا و صلوات و دادن صدقه دل رو به دریا زدم و به همراه ایشون و پسر کوچیکم راه افتادیم.
کپی بدون ذکر نام نویسنده شرعا حرام می باشد
#رمان