#تلنگرانه
☝مـراقب خـود باشید
در ایـن فضــاۍبـۍ در و پیڪر
مجــازۍ‼
در جبهه اگـر روے میـن میـرفتۍ
جـانباز مۍ شدۍ
و سـربلند!😌
امـــــا☝
اگـر تـن به مین هاے این وادے دهۍمعلوم نیست به ناڪجا آبادها خواهے رسید.😞
اینجا فقط باید
دل به شهــــــــدا داد
سربازان خمینۍ تخریبچے هاے قابلۍهستند😊
#خامنه_اۍ_خمینے_دیگراست
#دنیاےمجازےهممحضرخداست
#فدایی_رهبر
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختران خودنما در چشم ها جای دارند
ولی دختران عفیف در دل ها
زیرا حجاب یعنی به جای شخص،
شخصیت را دیدن ...
و یک نفر بهش گفت آخه تو این گرما با این چادر مشکی چطوری میتونی طاقت بیاری
گفت شنیدم آتش جهنم خیلی گرمتره.
و در آخر
حیا را که نفهمی…
چادر سیاه تو را محجبه نخواهد کرد…
و هر با حجابی مومن نیست…
ولی هر مومنی با حجابه…
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
چادرم تاج بهشتی است که بر سر دارم 👑
یادگاری است که از حضرت مادر دارم❤️
تیر ها بر دل دشمن زده با هر تارش⚡️
من محال است که ان را ز سرم بردارم✨
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
#حدیث_گرافے🌸🌱
#استغفار•••
گناهاندرداستودواےآناستغفار،
وشفاوبهبودے،
عدمارتڪابمجددآناست...🌿'
-امیرالمؤمنین🌻
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
♾ ثبت نام چهارمین دوره مجازی «بینهایت»
قراره با هم یه سفر مجازی بریم... سفر به «بینهایت»
سفری به دنبال حقیقت؛ برای پیدا کردن جوابای سوالات مهمی که خیلی وقته تو ذهنمونه و تا به حال پاسخشون رو پیدا نکردیم...
اینجا جمع شدیم تا اساسیترین اندیشههامون رو مروری دوباره کنیم...
📍«بی نهایت » یک دوره ویژه #نوجوانان (متولد 81 تا 85) است. در چهارمین دوره «بینهایت» اگر تا آخرین مرحله با ما همراه باشید، رایگان ،بدون #قرعه_کشی از مزایا و هدایای متنوعی هماننذ سفر به مشهدمقدس، کوله، پاوربانک، ساعت هوشمند و... میتوانید استفاده کنید
✔️ قابل ذکر است در این دوره مجازی، بسته اینترنت شما بصورت نیمه بهاء مصرف خواهد شد.
▫️ مهلت ثبت نام: تا ۹اسفند ماه
👈 آدرس سایت: dn.javanan.org
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 دعوت حاج حسین یکتا از نوجوانان برای شرکت در دوره مجازی «بینهایت» 👆
#بازشود
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
|♥️🌿|
بخونید قشنگہ😎😜↓
بانوے محجبہ اے در یکے از سوپر مارکت هاے زنجیرھ اے فرانسہ خرید میکرد
خریدش کہ تموم شد واسہ پرداخت پول سمت صندوق رفت🛒🛍
صندوق دار یک خانوم بی حجاب و اصالتا ایرانے بود (از اون عده افرادے کہ فکر میکنند روشنفکرند)
صندوق دارنگاهے از روے تمسخر بہ او انداختو همینطور کہ داشت بارکد اجناس رو متکبرانہ بہ گوشہ ے میز می انداخت
اما خانوم با حجاب کہ روبند بہ چهرھ داشت خونسرد بود و چیزی نمیگفت
صندوق دار هم بیشتر عصبانی شد و گفت:ما اینجا توے فرانسہ خودمون هزار تا مشکل داریم این نقابے کہ تو زدی خودش یکے از این مشکلاتہ کہ تو و امثال تو عاملش هستید😡😑
ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه براے بہ نمایش گذاشتن دین و تاریخ
اگہ میخواے دینت رو بہ نمایش بزاری برو کشور خودت😤👊🏻
خانوم محجبہ اجناسی کہ خریده بود رو تو نایلون گذاشت
و نگاهے به صندوق دار کرد..🙃😇
روبند رو از چهره برداشت و در پاسخ به خانوم صندوقدار (که از دیدن چهره ی اروپایی و چشمان رنگی او جا خورده بود) گفت: خانوم عزیز من فرانسوے هستم
اسلام دین من است .. اینجا هم وطنم
تو دینت را فروختی و من خریدم🧕🏻🦋
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سالروز شهادت شهید احمد محمد مشلب😍
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
احمد آقا
ما از شما خیلی عذر میخوایم که بعضی از هموطنای ما زیبایی باطنی شما رو فراموش کردن و به زیبایی ظاهری پرداختن
حرف و راه و عقیدهتون رو فراموش کردن و به حاشیه رفتن
پیش ارباب دعا براشون کن
سلام علیکم انشالله ..از این به بعد رمان عاشقانه مذهبی تو کانال میزاریم ...
تو زندکی هاتون موفق باشید😊🌹
🌸🍃رمــان #من_با_تو... 🌸🍃
قسمت #اول
با عجله از پله ها پایین رفتم،
پله ها رو دوتا یکی کردم تو همون حین
چــ👑ـادرمو سر کردم به حیاط که رسیدم پام پیچ خورد،
لنگون لنگون به سمت در رفتم در رو که باز کردم
عاطفه با عصبانیت 😠بهم خیره شد آب دهنمو قورت دادم.
_خیلی زود اومدی بیا کنار بریم تو دوتا چایی بزنیم بعد بریم حالا وقت هست!😊 عه عاطفه حالا یه بار دیر کردما عزیزم بیا بریم دیره.
_چه عجب خانم فهمیدن دیره!😕
شروع کرد به دویدن منم دنبال خودش
میکشید،با دیدن پسری که سر کوچه ایستاده،ایستادم!
عاطفه با حرص گفت:
_بدو دیگه!😬
با چشم و ابرو به سرکوچه اشاره کردم،سرش رو برگردوند و ریز خندید!
با شیطنت گفت:
_میخوای بگم برسونتمون؟ 😉
قبل از اینکه جلوشو بگیرم با صدای بلند گفت:
_امین!☺️
پسر به سمت ما برگشت،با دیدن من مثل همیشه سرشو پایین انداخت آروم سلام کرد من هم زمزمه وار جوابشو دادم!
رو به عاطفه گفت:
_جانم!😊
قلبم تند تند میزد،دست هام بی حس شده بود!
_داداش ما رو میرسونی؟😌
امین به سمت ماشین پدرش رفت و گفت:
_بیاید!😊
به عاطفه چشم غره رفتم سوار ماشین 🚗 شدیم،امین جدی به رو به رو خیره شده بود با استرس لبمو میجویدم،انگار صدای قلبم 💗تو کل ماشین پیچیده بود!
به آینه زل زدم هم زمان به آینه نگاه کرد،قلبم ایستاد!❣
سریع نگاهش رو از آینه گرفت،
بی اختیار لبم رو گاز گرفتم،انگار به بدنم برق وصل کردن.
ماشین ایستاد با عجله پیاده شدم بدون تشکر کردن! عاطفه میاد سمتم.
_ببینم لبتو!😄
و خندید
با حرص دنبالش دویدم اما زود وارد مدرسه شد!😬
🌸🍃ادامه دارد....
✍نویسنده: #لیلی_سلطانی
Instagram:leilysoltaniii
#کپی_بدون_نام_نویسنده_و_منبع_پیگرد_الهی_دارد.
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44