2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مداحی شهید محسن حججی در نوجوانی...
محرم سال ۱۳۸۴
#برادر_شهیدم
#شهید_محسن_حججی
#شهید_بی_سر
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
#استوری #دخترونه_شهدایی #ساخت_خودمون کپی برای استفاده شخصی ازاده ولی برای استفاده در کانال ها یا
کلیپ هایی که خودمون میسازیم با زدن رو #ساخت_خودمون میتونید ببینید🌹
🌱مټݩدعاۍهفټمصحێفھسجادیھ🌱https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
#استوری
#دوشنبہهایامامحسنے
سوگند بہ آن چهار قبر خاڪے
یڪروزبرایتانحرممیسازیم♥️https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
میگویند
فخر فروشی چیز خوبی نیست
اما...
هییسسس!
پیش خودمان بماند😉👇
من سالهاست فخر میفروشم
با همین پارچه ی سیاهِِ معمولی...
چادرم را میگویم😊😌
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
#دهه_هشتادی
بسیجیشهیدمهدیمحمودیان🖤
ایشون هم یڪے دیگر از شہداے دهه هشتاد :)!
رفیـق سن شهادت کم کم بہ دهه نود هم میرسد و تو هنوز درگیـر این هستے که فلان قسمت سریال از دست ندی ..!
میدونـي کہ خیلی خجالت داره🙄..
حرف بی عمل‼️
مرد و مردونه بیایید به جاے پروفایل هامون توے شناسنامه با جوهر قرمز بنویسنـد
به شہادت رسید
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
#دهه_هشتادی بسیجیشهیدمهدیمحمودیان🖤 ایشون هم یڪے دیگر از شہداے دهه هشتاد :)! رفیـق سن شهادت کم کم
🌱خوشبحاݪ اون ڪسی که توے این بمیربمیر خوشبخٺ💞دو عاݪم میشه🕊
🌹شہیدمہدےمحمودیان ڪهچندشبپیش درحال حفاظت و گشٺزنےبودند چند اراذݪ و اوباش بایڪماشینناشناس بہایشانحملہمیڪند واینبسیجیرابہشہادتمیرساند
شہیداهلبندرعباسوڪاراتہڪاربودهاست💔
شهادتٺ مبااآارڪ قهرمان ڪشورم🌷🦋https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44
🍃🌸رمــان #من_با_تو... 🍃🌸
قسمت #سوم
با خستگے بہ عاطفہ نگاہ ڪردم 👀 از صورتش معلوم بود اونم چیزے نفهمیدہ!
_خانم هین هین تو چیزے فهمیدے؟😕
منظورش از خانم هین هین من بودم مخفف اسم و فامیلم،هانیہ هدایتے!
همونطور ڪہ چشمام رو مے مالیدم گفتم:
_نہ بہ جونہ عاطے!🙁
خالہ فاطمہ مادر عاطفہ برامون میوہ 🍎و چاے آورد تشڪر ڪردم،
نگاهے بہ دفتر دستڪمون انداخت و گفت:
_گیر ڪردین؟ 😊
عاطفہ از خدا خواستہ شروع ڪرد غر زدن:
_آخہ اینم رشتہ بود ما رفتیم؟ریاضے بہ چہ درد میخورہ؟اصلا تهش شوهرہ درس میخوایم چے ڪار اہ!😐
خالہ فاطمہ شروع ڪرد بہ خندیدن.😃
_الان میگم امین بیاد ڪمڪتون!
عاطفہ سریع گفت:
_نہ نہ مادر من لازم نڪردہ ڪلے تیڪہ بارم میڪنہ!😐
خالہ فاطمہ بلند شد.
_خود دانے!😕
عاطفہ با چهرہ گرفتہ گفت:
_بگو بیاد،چارہ اے نیست!🙁
دوبارہ اون حس بے حسے ❣اومد سراغم!
_عاطفہ،امین بیاد من بدتر هیچے نمیفهمم جمع ڪن بریم پیش یڪے از بچہ ها!😕
عاطفہ ڪنار ڪتاب ها 📚 دراز ڪشید و با حوصلگے گفت:
_اونا از من و تو خنگ تر!😄
صداے در اومد،با عجلہ شالمو مرتب ڪردم صداے امین پیچید:
_یااللہ اجازہ هست؟🙂
صداے قلبم💓 بلند شد،دستام میلرزید،سریع بهم گرہ شون زدم!
_بیا تو داداش!
امین وارد اتاق شد و آروم سلام ڪرد بدون اینڪہ نگاهش ڪنم جواب دادم!
نشست ڪنار عاطفہ،همونطور ڪہ دفتر📖 عاطفہ رو ورق میزد گفت:
_ڪجاشو مشڪل دارید؟
عاطفہ خمیازہ اے ڪشید.
_هانے من حال ندارم تو بهش بگو!😇
دلم میخواست خفہ ش ڪنم میدونست الان چہ حالے دارم!😬
بہ زور آب دهنمو قورت دادم،با زبون لبمو تر ڪردمو گفتم:
_عہ...خب....
دفترمو گرفتم جلوش.
_اینا رو مشڪل داریم!
امین دفترمو گرفت و شروع ڪرد بہ توضیح دادن،با دقت گوش میدادم تا جلوش ڪم نیارم خیلے خوب یاد میگرفتم!😌
عاطفہ هم خواب آلود😴👀 نگاهمون میڪرد آخر سر امین بهش تشر زد:
_عاطفہ میخواے درس بخونے یا نہ؟!فردا من میخوام امتحان بدم؟!😠
عاطفہ با ناراحتے گفت:
_خب حالا توام!میرم یہ آب بہ صورتم
بزنم!😒
بلند شد تا برہ بیرون بہ در ڪہ رسید چشمڪے 😉نثارم ڪرد و رفت!
قلبم داشت مے اومد تو دهنم،💗سریع از جام بلند شدم ڪہ برم بیرون!
_تو ڪجا؟!😕
نفسم بالا نمے اومد،امین گفت تو!😟 آب دهنمو قورت دادم،دوبارہ سر جام نشستم!
امین همونطور ڪہ داشت مینوشت گفت:
_چرا ازم فرار میڪنے؟😐
با تعجب سرمو بلند ڪردم.
_من؟!فرار؟!😳
ڪلافہ بلند شد،دفترمو📒 گذاشت ڪنارم
_اگہ باز اشڪال داشتید صدام ڪنید!
از اتاق بیرون رفت، 🚶من موندم با اتاق خالے و دفترے ڪہ بوے عطر 🎀 امین رو میداد!
🌸🍃ادامه دارد...
✍نویسنده: #لیلے_سلطانی
📲instagram:leilysoltaniii
#کپی_بدون_نام_نویسنده_و_منبع_پیگرد_الهی_دارد.
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44