eitaa logo
˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
577 دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
5هزار ویدیو
116 فایل
📍تحت مدیریت تر‌ک اوشاخلاری - شهرستان پارس آبادمغان - - کپۍ؟ حلالت‌ رفیق! https://abzarek.ir/service-p/msg/2466108
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️ : ڪلاس های بسیج باهم بودیم وطولانی بود 🌸یه روز بحث تحلیل وتفسیرطول ڪشیدخوردیم به اذان مغرب گفتن پنج دیقه صبرڪنیدڪلاس تموم‌شه ما هم قبول‌ڪردیم 🌸بعدازدودیقه صدای اذان بلندشد واستادمشغول صحبت بودڪه یڪ دفعه با صدای بلندگفت آقای فلانی،دارن اذان میگن بذاریدبرای بعدنمازهمه برگشتیم یه نگاش ڪردیم و یه نگاه به استاد بعدش گفت خب چیه اذانه نمیاید!باشه خودم میرم بلند شد خیلی راحت وشیڪ درو بازڪردو رفت برای وضواستادم بنده‌خدادید اینجوریه گف باشه بریم نماز 🦋 ‍‎‌‌‎‎ https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
•• فرمول‌شـ♥️ـهادٺ: کمۍ‌خلوص‌نیٺ+عمل‌پیش‌چشم‌خـُدا‌ نھ‌فقط‌جلوێ‌چشم‌خلق‌خدا✋🏼🍃 •• ابراهیم هادی ‍‎‌‌‎‎‎ https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
پروفایل https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 بعضیا میگن: بابا دلت پاک باشه! https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
◇به قول : « هر کس دوست داره برای امام زمانش تیکه تیکه بشه بفرسته . . ‌. »💔🕊️ https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌿 . شــــیطان‌ انــدازه‌ یڪ‌ حبــه‌ قند اسـتــــــ گاهے مےافتد توے فــنجان‌ دلِ‌ مـا حــل‌ مےشــود آرام‌ آرام... بےآنڪه‌ اصلا مــا بفهمیـم و روحــمان‌ سر مےڪشد آن‌ را...! https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیروزی ملت ایران تضمین شده است 👇🏻👇🏻👇🏻 بمناسبت 12 فروردین 🇮🇷روز جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
😎 از شهادت هراسی نداریم 👊
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بـــہ ایــن عَــکــس هـا خــیـره شـو خـــیــره شــو بــه.اون روز هــاۍ پــر از خـاطِــره💔 شهيدان زنده اند.... پنج شنبه است 😔 🌷 یادی کنیم از عزیزانی که نیستن.... https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃رمـــان ... 🍃🌸 قسمت سرم رو انداختم پایین ☺️و مشغول پوشوندن ڪفش هاے مائدہ شدم. همونطور گفتم:😍 _نگاہ عشقولانہ بهت مینداختم. با شیطنت گفت:😉 _بنداز عزیزم بنداز. ڪفش هاے سپیدہ رو هم پوشوندم، مشغول دست ڪارے سر خرگوش هاے روے ڪفش هاشون بودن.سریع سوار رو روڪ هاشون ڪردم. در رو باز ڪردم و یڪے یڪے هلشون دادم تو حیاط. چنان جیغے ڪشیدن ڪہ گوش هام رو گرفتم! امیرحسین با چشم هاے گرد شدہ گفت:😳😄 _چہ شدت هیجانے! +دختراے توان دیگہ!😉 نگاهم رو روے برگہ هاش انداختم و گفتم: _موفق باشے!😊 چشم هاش رنگ عشق گرفت!لب هاش رو بهم زد: _هانیہ!😍 +جانم!😍 _خیلے ممنونم از درڪ ڪردن و همراهیات!😊 مثل خودش گفتم: _لازم بہ ذڪرہ وظیفہ بود.😌😉 ڪنارم ایستاد: _اینطورے میخواے برے تو حیاط؟!سرما میخورے.😍 نگاهم رو بردم سمت دخترها تا حواسم بهشون باشه:😊 _نہ هوا هنوز سرد نشدہ. وارد حیاط شدم و گفتم:😊 _ڪارت تموم شد صدامون ڪن. در رو بستم و رفتم سمت بچہ ها.با خندہ رو روڪ هاشون رو بهم میڪوبیدن و این ور اون ور میرفتن. جاے هستے خالے بود تا باهاشون بازے ڪنہ،باید تو اولین فرصت بهشون سر میزدم. امین رابطہ ش رو با امیرحسین در حد سلام و احوال پرسے ڪردہ بود، ولے هستے براے من عزیز بود.😊 با صداے باز شدن در حیاط نگاهم رو از بچہ ها گرفتم. بابا محمد، 👴پدر امیرحسین نون بربرے بہ دست وارد شد.با لبخند بہ سمتش رفتم و گفتم:😊 _سلام بابا جون صبح بہ خیر. سرش رو بلند ڪرد پر انرژے گفت:☺️ _سلام دخترم صبح توام بہ خیر. با ذوق😍 نگاهش رو دوخت بہ دخترها. _سلام گلاے بابابزرگ. بچہ ها نگاهے بہ بابامحمد👴 انداختن و دست تڪون دادن. بابامحمد نون بربرے رو بہ سمتم گرفت و گفت: _ببر خونہ تون.😊 خواستم جوابش رو بدم ڪہ دیدم فاطمہ بہ سمت حوض ⛲️رفت. با عجلہ دنبالش دویدم،رو روڪش رو گرفتم و ڪشیدمش ڪنار. متعجب بهم زل زد، انگشت اشارہ م رو بہ سمت حوض گرفتم و گفتم: _اینجا ورود ممنوعہ بچہ! اون ور رانندگے ڪن.😊 رو بہ بابامحمد گفتم: _ممنون باباجون ما صبحانہ خوردیم، نوش جان.😋😊 راستے امیررضا ڪے از شیراز برمیگردہ؟ سرش رو تڪون داد و گفت: _فڪرڪنم تا اسفند ماہ دانشگاهش تموم بشہ. در خونہ باز شد،امیرحسین آروم گفت: _هانیہ جان!😍 با دیدن بابا سریع دستش رو برد بالا و گفت:😊✋ _سلام بابا! بابامحمد جواب سلامش رو داد،بہ نون بربرے اشارہ ڪرد و گفت:😊 _میخورے؟ امیرحسین بہ سمت بچہ ها رفت و با لبخند گفت:😊 _نوش جونتون. همونطور ڪہ بچہ ها رو بہ سمت خونہ هل مے داد گفت: _ما بریم ڪم ڪم آمادہ شیم. پشت سرش راہ افتادم، بچہ ها رو یڪے یڪے وارد خونہ ڪرد. با صف!شبیہ جوجہ ها! بہ ساعت نگاہ ڪردم و گفتم:😧 _واے دیر شد! بچہ ها رو بردم توے اتاق، لباس هاشون رو ڪہ از شب قبل آمادہ ڪردہ بودم گذاشتم روے تخت. بلوز بلند و ساق مشڪے همراہ هد مشڪے. مائدہ👶 و سپیدہ👶 رو روے تخت نشوندم،فاطمہ رو دراز ڪردم، ڪفش هاش رو درآورم و مشغول پوشوندن ساقش شدم. زل زدہ بود بہ صورتم و دستش رو میخورد. بشگون آرومے از رون تپلش گرفتم و گفتم:😍☺️ _اونطورے نڪنا میخورمت! مائدہ و سپیدہ ڪنار فاطمہ دراز ڪشیدن. بہ زبون خودشون شروع ڪردن بہ صحبت ڪردن،دست هاشون رو حرڪت میدادن، گاهے پاهاشون رو هم بالا میبردن. فڪرڪنم از قواعد زبانشون حرڪت دست ها و پاها بود! یڪے یڪے لباس هاشون رو پوشندم، بہ قدرے گرم صحبت بودن ڪہ موقع لباس پوشوندن اذیت نڪردن.😊 🌸🍃ادامه دارد... ✍نویسنده:لیلے سلطانے instagram:leilysoltaniii . https://eitaa.com/joinchat/3271098441C5304154b44 ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌