eitaa logo
˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
577 دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
5هزار ویدیو
117 فایل
📍تحت مدیریت تر‌ک اوشاخلاری - شهرستان پارس آبادمغان - - کپۍ؟ حلالت‌ رفیق! https://abzarek.ir/service-p/msg/2466108
مشاهده در ایتا
دانلود
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ «🖤☁️» ‌ پـــــاے‌ایݩ‌عشــق‌اگࢪ جـــــاݩ‌بدهـــــم‌جـآ‌داࢪد...! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌ بچـه‌اگـر‌با‌فکـرشـهادت‌بـزرگ‌نشـود بـا‌تـرس‌ا‌زمـرگ‌بـزرگ‌می‌شـود✌️🏼'' ‌
‌ ‌ اگـربـدانیـد‌امـام‌زمـان‌شمـا بـاچـه‌غربتـی‌منتظـراسـت‌کـه‌شـما درسـت‌شویـدوظهـورکنـد، اگـراحسـاس‌داشـته‌باشـید. شـب‌وروزخـواب‌نداریـد تـاخـودرادرسـت‌کنیـد آیـت‌الـلـه‌ابطحـی🌱 ...؟!🚶🏻‍♂ ‌
• دختـرا،پسـرا،عـروس‌هـا،دامـادها...! اگـه‌میخـوایـدزندگیتـون‌خوشگـل‌بشـه، اگـه‌میخـوایـدزندگـی‌قشنـگ‌بشـه، بایـدخدایـی‌بشـه، بایـدایـن‌رنـگ‌خـدایی‌بـشه. هـرکجـاکـاربـاخـدابسـته‌شـد، خـداهـم‌کمـک‌کـرد... حـاج‌حسیـن‌یکتـا🖇📒 •
‌ طرف‌داشت‌غیبت‌میکردبهـش‌گفت: شونه‌هـاتودیـدی‌؟ گفت:مگـه‌چی‌شـده؟! گفت:یه‌کوله‌باری‌ازگنـاهان‌اون‌بنـده‌ خداروشونـه‌های‌توعـه💔..! ‌شھیـدمحمـدرضـادهقـان🖇📒 ‌
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسیار عالی |~🕊از نفس افتـادے |~🦋تا مآ از نفس نیفتیم |~⛅️قامٺ راسټ ڪردے |~🖇تـآ مآ قامت خم نڪنیم |~🌊بھ خاك افتادۍ |~🌒تا ما به خآڪ نیفتیم!... تولدٺ مباآاࢪك یار آسمانے‌ام😌🌻 سالࢪوز تولد توسـٺ و مآ زِ خوشحالے بر رورے زمین بند نمیشویم💕🌙😅... 🌻🌿🌙
⚠️ ایـست✋⛔️ یڪبار هم ڪه شده با خودت و خدایت خلوت ڪن😉 نڪند مجازۍ شدنت⛔️ مساوۍشود با سقوط ایمانت!!😔 خـیݪۍ از چت ها🚫 📱و گروه هاۍمجازۍ💻 💣پـرتگاه ِایمان توست...❗️ 👈 همیشہ یادمون باشہ مولامون امام زمان(عج) بہ تڪ تڪ ڪاراۍ ما نظر دارن🙃🌿 حتۍ☝️یہ ڪلیڪ ڪردن اونوقت بہ حرمت اماممون هم ڪه شده خیـــــلۍاز ڪارها روانجام نمیدیم
‌ ذٰلـك‌الکـتـاب‌لا‌ریـب‌فیـه هـدی‌للـمـتقیـن'' ‌
‌ دفتـرچـه‌راهنمـای‌انسـان خـداوند‌ایـن‌نـامه‌روبـرای‌مـافـرستـاده تـااون‌رو‌بخـونیم‌وبفهـمیم‌ لـذا‌این‌پیـام‌روقـرآن‌نامیـده یـعـنـی‌خـوندنـی یعنی‌چیـزی‌کـه‌پیوستـه‌بـاید‌خـونده‌بشـه +انسـان‌قبـل‌ا‌زخـوندن‌هـر‌کتابـی نخسـت‌بایـدبدونـه‌کتـاب‌ چـه‌‌هدفـی‌رو‌دنبـال‌میکنـه همـون‌طـور‌که‌فیـزیک‌در‌صـددآمـوزش‌فیزیـکه قـرآن‌هـم‌کتـاب‌انسـان‌سازیـه واونچـه‌به‌هـدایت‌انسـان‌ونجـات‌انسـان ا‌زگمراهـی‌ها‌سـت‌بـه‌این‌کتـاب‌مربـو‌ط‌میشـه حیـف‌نیسـت‌ 💔 ‌
ادامه رمان 👇👇👇👇👇👇👇
🌺🍃رمـــان .. 🌺🍃 قسمت -فاطمه خانوم اینجا وایسید تا من بیام -چشم☺️🙈 -بی بلا😍 همراه علی به خرید آمده بودیم تا مایحتاج را فراهم کنیم. به دلیل فشار پایین و کمبود آهنم خستگی زودرس جانم را میگرفت٬ علی هم که رنگ پریده صورتم را میدید سریعا آبمیوه و پسته به خورد من میداد طوری که از صبح سه تا چهار بار لیوان های بزرگ آبمیوه میخوردم. آنقدر خورده بودم که معده ام صدای امواج دریایی میداد؛ به حرف خود خندیدم و آنسوی خیابان را نگاه کردم ٬هوا داشت روبه سردی میرفت و ماه آبان تمام شده بود ٬به قامت مردانه علی نگاه کردم تمام وجود من شده بود٬وجود فاطمه ای که از آمریکا و عشق و حال دخترانه اش به راحتی دست کشیده بود به خاطر مردی که تمام عشقش بود ٬تمام تمامش... -بفرمایید فاطمه خانوم زود بخورید😋 -ممنونم ولی سید اقاخیلی خوردما معدم صدای موج دریا میده😁😅 علی از خنده دلش را گرفته بود و روبه فرمان خم شده بود خودم هم از اعماق وجودم میخندیدم و هردو به خنده ی یکدیگر لحظه ای نگاهمان با خنده درهم گره خورد و چشم هایش رنگی زیبا گرفت سریع نگاهش را دزدید و پا رو پدال گاز گذاشت٬پسرمان خجالتی بود. من بلد نبودم رو بگیرم چون یاد نگرفته بودم اما از ملیحه خانوم که میگفت مامان صدایش کنم داشتم کمی در حجب و حیا پله هارا بالا میرفتم و ملیحه خانوم برایم ذوق میکرد!☺️ به مسجد رسیدیم تا به نماز جماعت برویم هردو پیاده شدیم آنسوی خیابان مسجدی زیبا قرار داشت که از سر ذوق دستی بهم زدم و علی لبخندی زیبا به صورتم پاشید.به سمت مسجد قدم برمیداشتیم پا به پای هم اما قد علی از من بلند تر بود و همین به من احساس غرور میداد. -خب فاطمه خانوم شما برید سمت خواهران هرموقع راز و نیازتون تموم شد بامن تماس بگیرید تا بریم -چشم حتما پس٬فعلا -چشمتون سلامت٬یاعلی از رسمی حرف زدنش عاجز شده بودم اخر مگر ما محرم نبودیم☹️ پس چه بود این حد و حدود زیادی؟شاید هم مصلحتی اومیداند و من بی خبرم؛این چند وقت علی اگر میگفت ماست سیاه است تایید میکردم چون تا آسمان قبولش داشتم. نمازم تمام شد به علی تک زنگی زدم و بیرون رفتم اما نبود صدای ماشین می آمد انگار کسی به آن دستبرد زده بود علی را دیدم دوان دوان به انسوی خیابان میرفت من هم به حالت دو دویدم یادم نبود هنوز چادر رنگی مسجد روی سرم بود‌٬کامیون💨🚚 بزرگی به سمت علی می آمد تمام وجودم لرزید او حواسش نبود هرچه صدایش کردم جوابم را نداد ٬ -علییییییییییییی چراغ های کامیون روشن بود لحظه ای نفهمیدم چه شد که دستانم را به بازوهای علی گره خورد و او را باتمام قدرت ورزشیم به کنار پرتاب کردم و نور کامیون درچشم هایم سوخت و برخورد آن به من و صدای بلند علی -فاطمهههههههههه نههه....😱 🍃🌺ادامه دارد... نویسنده: نهال سلطانی @nahalnevesht