eitaa logo
˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
577 دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
5هزار ویدیو
117 فایل
📍تحت مدیریت تر‌ک اوشاخلاری - شهرستان پارس آبادمغان - - کپۍ؟ حلالت‌ رفیق! https://abzarek.ir/service-p/msg/2466108
مشاهده در ایتا
دانلود
💖✨ با خامنه ای کسی نگردد گمراه❗ او در شب فتنه می درخشد چون ماه🌙 در هر نفسم برای او می خوانم لا حول و لا قوه الا بالله😍
من عاشقے را، از خدا ياد گرفتـم 🌱 همان لحظه كه گفٺ: صدبار اگر توبه شكستي بازآ...
!🌱' 🍂 نَحْنُ‌أَقْرَبُ‌إِلَیهِ‌مِنْ‌حَبْلِ‌الْوَرِیدِ دوستۍازرگ‌گردن‌بھ‌من‌نزدیڪ‌تر!
🌱 هرکارےخواستےبکنے باخودت‌بگو من‌مال‌امام‌زمان(عج)هستم آیااین‌کار این‌فکرورفتار شایسته‌است ازیاران امام‌زمان(عج)سربزند...
وَ مَن اَز ڪودڪے آموخـتَم مـیٰآنِ تَمـامِ عِشـق‌ھا عِشق بِه |حُــسین| چیز دیگَرے اسـت
دخترها هم می شوند یا می شوند خواهرم تو مانده ای که دفاع کنی. از آنچه که برایش دادند دفاع کنی از ...✨
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♥️ ✨ «حجاب‌خون‌بهایِ‌"شهیدان"‌است» شهیدعلی‌روحی‌نجفی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@oshaghalhosein313zamine(1) 1.mp3
زمان: حجم: 13.2M
•°🌱 تو تنهام نزاشتی حتی یک دقیقه ام‌.. ♥️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺🍃رمـــان .. 🌺🍃 قسمت لحظه ای از نگاه علی آب شدم☺️🙈 ٬آنقدر نگاهش حس تحسین داشت که در دلم کیلو کیلو قند آب میشد٬ به خود آمدم و به گام هایم شتاب دادم٬لرز بدی به جانم افتاده بود ٬اما تصمیم را گرفته بودم باید تکلیفم را مشخص میکردم تا کی این جدال بین من و خانواده ام باید ادامه پیدا میکرد؟؟😐 -فاطمه جان میخوای چی کار کنی؟لطفا اگر به خاطر من... -علی بهم اعتماد کن😊 و سرش را به نشانه تایید کلافه وار تکان داد٬ همراه هم به حیاط بیمارستان رسیدیم به علی گفتم _من با پدرم میروم و تو به دنبال ما بیا. سوار ماشین شدم و عصبانیت را در صورت پدرم به راحتی دیدم٬منتظر من بود که مکان را تایین کنم. -کجا؟ -اهم٬مزارشهدا..🇮🇷👣 -چی؟منو به مسخره گرفتی؟😠 -نه بابا لطفا بریم٬حداقل یه بار بنظرم احترام بزارید.😊 و در سکوت به ماشین💨🚙 گاز داد و راه افتادیم٬دعا دعا میکردم انتخابم درست باشد ٬درست... -همینجاست بابا در را باز کردم و حجم خاک های سرد سریعا به روی روحم نشست٬لحظه ای بغض گلویم را فشرد و سرم گیج رفت اما حالا وقت جا زدن نبود باید برای زندگیم میجنگیدم برای پاک بودنم ٬برای.. قدم هایم را مصمم تر برداشتم٬قلبم ارام بود خیلی آرام... دسته ای 💐گل خریدم و علی ماشین را پارک کرد و به سمت من آمد٫انگار این خاک سرد برقلب اوهم نشسته٬شیشه ای گلاب خرید و چند دسته گل دیگر که بعد جویا شدن دلیلش فهمیدم برای قبور دیگر میخواهد٬ پدرم با اکراه قدم برمیداشت و اخم هایش درهم گره بود😠 ٬ رسیدیم ٬ محل شهادت: علی با تعجب و سوال به من نگاه میکرد و من محو این مزار بودم٬باید شروع میکردم😊😌 🌺🍃ادامه دارد.... نویسنده: نهال سلطانی @nahalnevesht ٬.. ☺️😞