🌺🍃رمـــان #از_من_تا_فاطمه.. 🌺🍃
قسمت #بیست_و_نهم
#هوالعشق
- خوشوقتم زینب جان، 😊من فاطمه پایدار هستم,
- چه اسم زیبایی داری فاطمه جون ..😍
- ممنونم.😊
-خبب چیشد که با برادر دست پا چلفتی بنده آشنا شدی؟😄
با تعجب از خنده ریسه رفتم😂 و زینب هم خندید،
به تو گفت دست پا چلفتی ،انتظار این راحتی را نداشتم و حال خوبی به من دست داد، شروع کردم به تعریف کل داستان تا به حال...
خنده بر لبان زینب نقش بسته بود،امد چیزی بگوید که زنگ در به صدا درآمد من سریع بلند شدم و ترسیدم،نمیدانم چرا؟از اینکه تو باشی و از دیدن من عصبانی شوی و پا به فرار بگذاری..
زینب گفت
_بشین😊
و خودش به سمت در رفت..صداها به گوش میرسید،تو بودی،نه خدای من ..سریع کیفم را برداشتم که بروم ، زینب امد و گفت:😁
- چرا بلند شدی بابا؟ از داداشم میترسی؟ سریع گفتم :
_اره.
خنده اش گرفت و گفت
_بابا اینجوری نبینش ،😁 خیلی دلش کوچیکه بخدا. ولی کلا با دخترا سرسنگینه .
- خب من برم دیگه دیرم شده کلاس دارم.
- عه کجا .🙁
- باید برم زینب جان ممنون از پذیراییت .😊
- خب دودیقه وایسا.
امد و رو به رویم ایستاد و گوشیش را درآورد.
- خب شمارتو بهم بده اگر مایلی، خیلی دختر خوبی هستی، دوست دارم بیشتر باهات اشنا بشم.
کمی تردید کردم اما گفتم باشه.شماره را دادم و خداحافظی کردم.
خواستم سوار ماشین شوم که تو را دیدم,به دیوار تکیه داده بودی و سرت پایین بود،هه منتظر رفتن من بودی، در دلم گفتم:
_خب بابا عمو، فکر کرده کیه افتخار نمیده .اه پسره امل..
سوار ماشین شدم و گاز را تا جا داشت فشار دادمو سریع شتاب دادم و از کنارت لایی کشیدم، احساس کردم خودت را عقب کشیدی و رفتنم را نگاه میکنی. حتما باز میگویی استغفرالله .
به خانه برگشتم.
از آن روز دوماه گذشته بود و رابطه من و زینب خیلی خوب شده بود، درحدی که باهم بیرون میرفتیم و به خانمان آمده بود،دختر خوب و سرحالی بود، برعکس عقیده من نسبت به چادری ها خیلی به روز هم بود، اما یکسری چیز هارا ارزش میدانست،که این ارزش هارا به من میگفت و من هرروز به آن ها فکر میکردم..
دو ماه که گذشت مادرت ناگهانی به خانه مان زنگ زده بود برای .. خواستگاری!
آن روز از تعجب شاخ درآورده بودم،پدر مادرم که درباره تان تحقیق کرده بودند سریعا مخالفت کردند.. 😠✋
این مخالفت تا دوماه بعد طول کشید،
دوماهی که گنجم را پیدا کردم...
به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم
به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم
به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم
به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم
به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید
با صدای در از خاطرات بیرون آمدم...
🌺🍃ادامه دارد...
نویسنده؛ نهال سلطانی
@nahalnevesht
#کپی_متن_بدون_ذکر_نام_نویسنده_ومنبع_پیگرد_الهی_دارد
#بالهایم_هوس_باتو_پریدن_دارد
‹🖤🖇›
-
-
چيستدلچسبتࢪينعيدیہاينشهرُالله!؟🌱
يكسحر!وقتاذان،صحناباعبداللھ♡
-
-
🌪⃟📓¦⇢ #ڪربلآ•
#پروفایل
بعضے وقتا دل❤️ ڪندن از یہ سرے چیزاے خوب
باعث میشہ یہ سرے چیزهاے بهتر بدست بیارے🙃
#شهید_محسن_حججی🕊
🌺🍃رمـــان #از_من_تا_فاطمه.. 🌺🍃
قسمت #سی_ام
#هوالعشق
#نفس_های_رفتن
بعد از آن همه نبودن های علی،
خودش آمد و گفت برای رفتن به سوریه ثبت نام کرده،تمام بالا دستی هایش به او میگویند که سید معطل چه هستی؟زمانی که به خانه آمد هیچ چیزی نگفت،
اما مشخص بود فکرش آشفته است، به پیشنهاد علی آبگوشتی 🍘🍲را که درست کرده بودم در حیاط🌳 خوردیم، هنوز غذا تمام نشده بود که گفت:
- فاطمه؟
نگاهش رنگ عجیبی داشته، دلم سوخت، برای خودم و خودش
- جانم؟
سرش را پاین انداخت و دستی به موهایش کشید و گفت:
- جانت سلامت، ام.... یه چیزیو باید بهت بگم، یادته قول دادیم همیشه حرف دلمونو بهم بزنیم تا اروم شیم؟ حالا میخوام بهت بگم چی تو دلمه؛
منتظر نگاهش میکردم، انگار میدانستم میخواهد چه حرفی بزند...
- ببین خانومم یه مدت نمیتونیم همو ببینیم،البته بگما میشه باهات تلفنی صحبت میکنم، یه ماموریته،یه ماموریت واجب دینیه، الان به من نیازه خانوم، هم برای مهارتای رزمی هم برای اطلاعات ؛ میدونی که چی میگم؟؟😊
همانطور بی حرف نگاهش کردم، ارام،بی روح و نگران.
- فاطمه جان، این یه کاریه که کسایی که میتونن باید انجام بدن و جلو بیان عزیز دلم؛ خب؟
سکوت...
- فاطمه تروخداااا اینطور نباش،تو اگر راضی نباشی من قدم از قدم بر نمیدارم زهرای من؛ خودتم خوب میدونی چقدر برام سخته، اما ما با توکل به خدا و شهدا و ائمه زندگیمونو شروع کردیم, حالا هم باید خدمت کنیم بهشون،فاطمه ی من؟
لحظه ای فکر نبود علی اتش جانم شد که لب باز کردم و گفتم:
- علی، من بدون تو چی کنم؟😢
- فاطمه .. من هستم فقط..
-فقط چیییییییییییییییی علی؟؟؟؟؟ فقط باید تو خونه منتظر بمونم تا یه خبر بد بهم برسه؟ خبر برسه تمام زندگیم رفته؟ هاااااااا علی چیکار میکنی با دل من؟ بخدا طاقت ندارم علی،
بخدا.. 😣😩😭
داد میزدم و جملاتم را میگفتم، هق هقم سر گرفته بود، قاشقم را که هنوز در دستم مانده بود در بشقاب رها کردم و دستانم را روی صورتم گذاشتم و شانه هایم میلرزید، دستی را روی شانه ام احساس کردم،علی کنارم نشست و سرم را در اغوش گرفت و نوازش کرد و هیچ نگفت،عادتش بود هیچ چیز نمیگفت تا آرام شوم بعد صحبت کند، کم کم گریه ام بند امد و سرم را از دستان قدرتمندش بیرون اوردم،با آن چشم های عسلی مرا نگاه کرد،نگاهی پر از خواهش و رضایت برای رفتن، برای نبودنش،برای نشنیدن صدایش، برای درآغوش نکشیدنش،برای همه نبودش... لیوانی اب به دستم داد و همانطور منتظر نگاهم میکرد،نگاهش کردم،فکری به ذهنم رسید و گفتم:
-علی؟
-جان؟
- یه شرط داره،باید امشب بریم مزار همون شهید گمنام،همون جا که باعث وصالمون شد،اگر استخاره گرفتم و ... سرم را پایین انداختم بازهم بغض به گلویم چنگ انداخت ،با زحمت گفتم:
_اگر بر رفتن بود، خودش باعث دوریمون بشه....
بدون هیچ حرفی زیر نگاه پرنفوذ علی ایستادم ،لحظه ای سرم گیج رفت و تعادلم را از دست داد، خواستم زمین بیفم که علی از بازوانم گرفت و نگران پرسید:😨
_چیزی شد فاطمه؟
- نه،خوبم نمیخوری دیگه سفره رو جمع کنم؟
- خانوم مگه چیزیم مونده از دستپخت خوشمزون که بخوریم؟😉
به سفره نگاه کردم، هیچ چیز نمانده بود، لحظه ای لبخند🙂 زدم اما آن را جمع و جور کردم، با شیطنت😍 نگاهم میکرد اما تمام قدرتم را جمع کردم تا سرسنگین بشوم، نمیدانم چرا انقدر کودکانه رفتار میکردم، اما سخت بود، باورکنید سخت بود... دست بردم و کاسه هارا دوتا یکی کردم و به سمت آشپزخانه رفتم،پشت سرم علی را دیدم که مثل همیشه کمکم میکند، خدایا چرا اینطور سخت مرا امتحان میکنی چرااااا؟ از بغض و فشار دست هایم سِر شد و کاسه ها از دستم افتاد خودم هم به کابینت خوردم و گردنم رگ به رگ شد، علی نگران گفت:
- تکون نخور همونجا وایسا تا اینا رو جمع کنم، بیا این دمپایی ها 👡رو بپوش بیا اینور. طبق گفته هایش عمل کردم، با ضعف شدید به آنور اشپزخانه رفتم و علی زیر بغلم را گرفت و به اتاق برد،دراز کشیدم و نگاهش کردم،همانطور نگران نگاهم میکرد که گفت: 😟😍
- تو همه ی وجود منی،چرا با وجودم این کارو میکنی؟دلت برام نمیسوزه؟
با شنیدن حرفش دوباره گریه😭 کردم، که این بار صدایش بالا رفت و داد زد:
- فاطمه تروخدااااا بس کن فاطمه،من طاقت اشکاتو ندارم بسسسسسسسس کن.😣😵
گریه ام متوقف شد اما اینبار خودش کنار تخت زانو زد و دستانش را روی تخت گذاشت و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد،😭 دستانم را روی شانه هایش گذاشتم و گفتم:
_علی ببخشید،علی جان اروم باش ببخشید جون فاطمه..
همین را که گفتم سرش را بالا اورد و با چشمان سرخش نگاهم کرد،لحظه ای نفسم رفت،این حق ما بود؟؟ خدایا... چرا؟چرا من؟ بعد سوالم را در ذهنم تکرار کردم و گفتم:
_چرا یکی دیگه؟؟ بعد از گریه های طولانی خوابم برد تا دیدار عاشقی و گمنام...
🌺🍃ادامه دارد...
نویسنده؛ نهال سلطانی
@nahalnevesht
#کپی_متن_بدون_ذکر_نام_نویسنده_ومنبع_پیگرد_الهی_دارد
#دیدار_منو_تو_اتفاقی_
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ «شب قدر، نماد امام زمان»
💢 میخوای امام زمان رو پیدا کنی؟ باید اینها رو در خودت درست کنی...
👤 استاد #رائفی_پور
#شب_قدر
<🖇📙>
-
-
ڪاشدِلبَستہۍنامتگردم
مانندڪبوترےبہبامتگردم...!シ🧡••
-
-
#آمدهاماےشاهپناهمبده...ジ!🖐🏻🍂••
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
°•|📲|•° #استوری🍃
°•|🌸|•° #اهل_بیتی🍃
عزیـــــزمحسیـــــن🌸
🌺🍃رمـــان #از_من_تا_فاطمه.. 🌺🍃
قسمت #سی_یکم
#هوالعشق💟
#قرعه_فال_به_نام_منه_دیوانه_زدند😭
قرار بود لوازم مورد نیازت را از ستاد بگیری،
امروز با آن ها به خانه برمیگردی،خانه ای که قرار است 45 روز نبودت را تحمل کند، 😔خانه ای که لحظه لحظه بودنت را خشت کرده و بر دیوار قلبم ریخته،اری قرار بر این است که نباشی که نبینمت که استشمامت نکنم که قلبم را بر پرتگاه ببرم😞 و معلوم نیست چه زمان درون آن بیفتم و مرگ شیرین را با جان بچشم، مرگی از جنس انتظار، از جنس تنهایی و غربت، از جنس نبودن هایت ای همسفر کوته سفر...😣😞
روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم و سالاد درست میکردم، زنگ در به صدا در آمد، زنگ رمزی که به این حالت بود، دینگ دینگ، دیرینگ دینگ. این نشان میداد که توهستی.طبق عادت همیشگی خودم را در اینه راهرو نگاه کردم و دستی به صورتم کشیدم، با لبخند در را باز کردم و کنار رفتم تا داخل بیاید، آن کیف سبز رنگِ در دستت تمام توانم را برای بستن در گرفت، ا فشار پا در را بستم و پشت سرت به راه افتادم، خوشحال بودی و لبخند بر لب داشتی،از اینهمه خوش حال بودنت لجم گرفته بود، به آشپزخانه رفتم تا سالادم را تکمیل کنم، برش هایم بزرگ شده بود، بی حوصله و خسته تمامش کردم، در چهار چوب درگاه ایستاده بودی و با لبخند نگاهم میکردی، سالاد را در یخچال گذاشتم که گفتی:😍😉
- عه خانوم سالاد مارو چرا گذاشتی تو یخچال؟؟؟
با گوشه چشم نگاهت کردم و سالاد را روی میز گذشتم،روی صندلی نشستی و قاشق چنگال را در دوستت گرفتی و مثل بچه ها روی میز میکوبیدی و میگفتی: _خانوم غذا ،خانوم غذا ! 🍽😋
از چهره نمکینت خنده ام گرفته بود،سرم را به طرفین تکان دادم و غذا را درون دیس کشیدم، با ولع شروع به خوردن کردی، دستانم را زیر چانه ام گذاشتم و با حسرت نگاهت کردم، یک دل سیر به جای غذا نگاهت کردم تا در ذهنم حک شود غذا خوردنت، این روزها حتی راه رفتن را نگاه میکنم تا یادم نرود چطور راه میرفتی، اشک درون چشمانم😢 حلقه میزند و جلوی دیدگانم تار میشوی سریع این اشک های داغ را کنار میزنم تا درست ببینمت، تا یوسفم را وضح ببینم... نگاهم میکنی، قاشق را کنار میگذاری و گردنت را کج میکنی، مظلومانه نگاهم میکنی، از این کارت اشک حلقه شدم جاری میشود، سریع دست میبرم که پاکش کنم تا زمانی ناراحت نشوی،صندلی ات را عقب میزنی و روی صندلی کناری من مینشینی، دستان سردم را میگیری، با تعجب نگاهم میکنی و برایم اب میریزی و به دستم میدهی،غمگیم نگاهم میکنی، خب چه کنم دست خودم نیست! تو کسی را شبیه خودت نداری که بدانی چه میکشم یوسفم!😭😖 بلند میشوم تا سفره را جمع کنم، دستانم را میگیری و میگویی:
- شما برو استراحت کن غذاهم عالی بود خانمم رنگت شبیه گچ شده، خدا منو ... نگذاشتم حرفش را بزند که گفتم: _خدااانکنه علی خبب؟😥
سرم را پایین میندازم، دست خودم نیست ، از آشپزخانه بیرون میزنم، روی مبل مینشینم و چشمم به ساکت میخورد، صدای شستن ظرف ها می آید، کیف را باز میکنم،لباس های پَک شده با پوتین هایی سیاه و تمیز، فکر اینکه این پوتین ها قرار است درپای تو خاکی شوند قلبم گرفته میشود،کلاه و فاتسخه،قمقمه و قاشق و چنگال و چاقو همراه جوراب های ساق بلند ، دستکش و حوله و ... چشمم به سرشانه یا زهرا، میفتد بغض گلویم را چنگ میندازد، دست که میبرم، 💚سربند یا زینب💚 نمایان میشود، اشک قطره قطره روی سربند میفتد، شانه هایم میلرزد، سرم را روی لباست میگذارم و های های😭 میمیرم، از آشپزخانه میایی ، قدم هایت را احساس میکنم مرد من، شانه هایم را میگیری و سرم را روی سینه ستبرت میگذاری، گریه ام شدت میگیرد،اما ارام میشوم، ارامِ ارام... سرم را بلند میکنم، چشم هایت به سرخی میزند، قرار است فردا بروی، باید آماده رفتنت شوم نباید با کوله بار غم بروی، نباید بگذارم نگران و اشفته از من بروی،👌 باید سنگ صبورت باشم نه آینه دِقَّت. لبخند به لب میاورم و دست به اورکتت میکشم، میگویم:
_چه قدر این خوشگله
علی بامهربانی و دلسوزی نگاهم میکنی و میگویی:
_نه به خوشگلی تو خانومم..
نگاهت میکنم و با خنده میگویم:😀
_ارزشش از من بیشتره،
میفهمم علی،میفهمم. دیگر نمیگذارم ادمه دهی و صحبت را جمع میکنم، باید آماده شوی رزمنده من، عزیز دل فاطمه ات، باید بروی ، آری باید...
چه میبینند در چشم تو چشمانم نمیدانم
شرار آن چشمها کی ریخت در جانم، نمیدانم....
🌺🍃ادامه دارد...
نویسنده؛ نهال سلطانی
@nahalnevesht
#رسوای_عشق_تو_زیباترین_رسوایی_ست💟💟💟
#عاشقانه_الهی_طبق_روایتی_واقعی_و_ادم_های_واقعی
🌺🍃رمـــان #از_من_تا_فاطمه.. 🌺🍃
قسمت #سی_دوم
#هوالعشق
#از_نفس_افتاده
جا نمازم را پهن کردم، قطرات آب را که از پیشانیم میچکید گرفتم،روسری سبز ابی که علی برایم خریده بود به سر کردم، چادر سفیدم را بر سرم انداختم ، برای اولین بار زود تر از علی برای نماز صبح بیدار شدم، بیقرار بودم، بی قرار...
کنار تخت نشستم، نگاهش کردم، آرام و معصوم خوابیده بود، ارام دستانم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
- علی جان، بیدارشو نمازه!
آرام غلطی زد اما بیدار نشد؛ باز هم حرفم را تکرار کردم، صورتش را رو به من برگرداند و لبخند کوچکی زد، لجم گرفت که بیدار است و بلند نمی شود،گفتم:😬
_عه علی پاشو دیگه الان نماز قضا میشه هااا اونموقع من گناهشو گردن نمیگیرم ! چشمانش را آرام و با لبخند باز کرد، ارام گفت:
_آخه صدات لالایی بانو. دوست دارم صداتو بیشتر بشنوم؛😇😍
سرم را پایین انداختم و لبخند زدم، لبخندی تلخ از جنس نبودن هایش،گفتم: _پاشو جانمازتو میندازم.
جانمازش را از روی قفسه برداشتم و روی زمین پهن کردم، خودم هم پشت سرش جانمازم پهن شده بود،امد و سریع قامت بست، دستان قویش را بالا برد، تمام دنیا را پشت گوشش گذاشت و با الله اکبر وارد دنیایی دیگر شد، آرام آرام ذکر هارا تکرار میکردم یا بهتر است بگویم میکردیم، خدا کنارهم بودنمان را نظاره میکرد، آه خدای من نکند علی مرا... نماز تمام شد، برگشت سمت من و گفت:
- خانم بفرمایید جلو.😊
جانمازم را جلو کشیدم، فقط نگاهم میکرد، مثل روز ازدواجمان، انگار میخواست درون چشمانش حل شوم، دستانم را در دستش گرفت و روبه رویم نشست، چشمانش را ارام روی هم گذاشت و گفت
_دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست بانو جان، شما همیشه تاج سر من هستی و میمونی، فقط نمیخوام و نمیتونم غمگین ببینمت.😊
دستانم را فشاری اهسته داد و سرش را پایین انداخت، قطره ای اشک از چشمانش چکید، تمام توانم را گرفت، دستانشم را محکم گرفتم و گفتم:
_تو با قلب ویرانه ی من چه کردی؟ببین عشق دیوانه ی من !چه کردی؟؟؟
نفسی عمیق کشیدم، دستانم را را ارام از دستانش کشیدم و تسبیح را بر دست گرفتم، دستانش را ارام روی چشمانم گذاشتم و گفتم:
- چشمامو به روی همه چی میبندم تا تو دوباره برگردی و از پشت چشمامو بگیری، منم با خنده بگم: علی توییییی. دستانش ،دستانم را گرفت و بوسه زد، کنارم سجده کرد ، سجده ای طولانی، سجده ای پر از خواهش، دستانم را که بالا بردم، قلبم را تا اوج اسمان کشیدم و تمنای بودنش را کردم،تمنای نفس کشیدنش را...صبح باید میرفت، به خانواده ام که گفتم در مرز انفجار بودند، مادرم که از آخر گفت:😠
_هر بلایی دوست داشتی سرزندگیت اوردی اینم روش .
پدرم هم مثل همیشه سکوت کرد و گفت نمی آید.
پدر و مادر علی هم به سختی رضایت دادند، بیشتر مادر ناراضی بود بخاطر من، میگفت :
_تو زن علی ، اگر زن نداشت سریع میگفتم اره اما اون تو رو دلبسته کرده و میخواد بره،😣😕
همیشه طرف دار من بود، مسخره اینجا بود که من همه شان را راضی کردم که برود، درحالی که...
با صدای الارم گوشی بیدار شدم، سریع دست به کار شدم و صبحانه حاضر کردم، نمیدانم توانش را چگونه داشتم؛ چای دم کردم و منتظر بیدار شدن علی بودم، همه چیز بوی رفتن میداد، بوی تنهایی، بوی علی...
برای تو... برای چشمهایت... برای من...
برای دردهایم... برای ما...
برای این همه تنهایی...
ای کاش خدا کاری کند....!
احمد شاملو
🌺🍃ادامه دارد...
نویسنده: نهال سلطانی
@nahalnevesht
#درد_دارد_که_خودت_باعث_رفتن_بشوی
#خدا_به_همراهت_یوسفم