[🥀🖤]
غیبتتمامدانشآموزاڹ
طےࢪوزهاےآیندهموجھاست/
علتـ غیبت:
شہادتــ💔
.
#افغانستان_تسلیت
#تلنگرانهツ 😯❗️
شڪستم..🥺
شڪستی..😓
شڪشتند..🕯️
دلِمهدیرا....🍂
واینقصههنوزادامهدارد....🥀
ترڪگناهدلآقاروشادمیڪنه..🍃
بیاتاگناهنڪنیم☔
بهنیتتعجیــلدرظهـورش🤲🏻
وبهرسمرفاقتگنـاهنڪنیـم🙂
✨بیایدازامروزقرارماناینباشهڪه
گناهنڪنیمبهخاطـردلِعزیزِفاطـمه
آقاشرمندهایم...💔😞
•┈┈••✾❀🕊❤️🕊❀✾••┈┈•
.
•
اگـرهمهیعلماۍجھانیڪطرفباشند
ومقاممعظـمرهبرۍیڪطرف
مطمئنامنطرفِآیتاللهخامنهای
میروم !
- #شهیدحاجقاسمسلیمانـے🌿' | #شهیدانه
.
چرا تو افغانستان یکی پیدا نمیشه با " زبون دیپلماسی " به داعشی ها بفهمونه نباید جلوی مدرسه دخترونه عملیات تروریستی انجام بدن ؟!!!
#ظریف_دیپلماسی_بدون_میدان_را_تحویل_بگیر
#سرطان_اصلاحات_امریکایی
#افغانستان_تسلیت
در ضمن اعلام می ڪنم سن شھادت به دهہ ۹۰ هم رسید و ما همچنان اندر خم ڪوچہ ی گناه . . !
#افغانستان_تسلیت
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انتقـام پدر رو
از دختـر میگیـرن...
#افغانستان_تسلیت 🖤
673K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه جوری خوب باش کھ
که وقتی دیدنت بگن:
••این زمیني نیست
قطعا #شهید میشه..♥️:)••
˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
💞 #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن 💞 قسمت #سوم تا اسمموخوند بدوبدو دویدم سمت درب دانشگاه ولی از اتوبوس خ
💞 #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن 💞
#به_نام_خدای_مهدی
قسمت #چهارم
.
توی مسیر بودیم و منم در حال گوش دادن به اهنگام 😊ولی همچنان حوصلم سر میرفت.😕
اخه میدونید من یه آدمی هستم که نمیتونم یه جا ساکت باشم و باید حرف بزنم. اینا هم که هیچی دوتا چوب خشک جلو نشسته بودن.
.
-آقای فرمانده پایگاه😒
.
-بله؟!
. -خیلی مونده برسیم به اتوبوس ها ؟! 😟
.
-ان شاالله شب که برای غذا توقف میکنن بهشون میرسیم.
.
-اوهوووم.باشه.😕 باهاش صحبت میکردم ولی بر نمیگشت و نگامم نمیکرد.دوست داشتم گوشیمو بکوبم تو سرش 😑😑
.
تو حال خودم بودم ویکم چشمامو بستم که دیدم ماشین وایساد
.
-چی شدرسیدیم؟!
.
. -نه برای نمازنگه داشتیم
.
-خوب میزاشتین همون موقع شام خوردن نمازتونوبخونین
.
-خواهرم فضیلت اول وقت یه چیز دیگست.شما هم بفرمایین
.
-کجا بیام؟!
.
-مگه شما نماز نمیخونین؟!
.
. -روم نمیشد بگم که بلد نیستم.گفتم نه من الان سرم درد میکنه.میزارم آخر وقت بخونم که سر خدا هم خلوت تره😊
.
-لا اله الا الله...اگه قرص چیزی هم برا سردرد میخواین تو جعبه امدادی هست
.
-ممنون☺
.
-پیاده شدم و رفتم نزدیک مسجد یکم راه رفتم. آقا سید و سرباز داشتن وضو میگرفتن.ولی وقتی میخواستن داخل مسجد برن دیدن درمسجده بسته بود.
.
مسجد تومسیر پرتی تویه میانبر به سمت مشهد بود.
.
مجبورا چفیه هاشونو رو زمین پهن کردن و مشغول نماز خوندن شدن. سرباز زودتر نمازشو تموم کرد و رفت سمت ماشین و باد لاستیک ها رو چک میکرد.
.
ولی اقا سید از نمازش دست نمیکشید. بعد نمازش سجده رفت و تو سجده زار زار گریه میکرد وداشت با خدا حرف میزد.😢
.
اولش بی خیال بودم ولی گفتم برم جلو ببینم چی میگه اخه...آروم آروم جلو رفتم و اصلا حواسم نبود که رو به روش وایسادم.
.
گریه هاش قلبمو یه جوری کرده بود.😔 راستیتش نمیتونستم باور کنم اون پسر با اون غرورش داره اینطوری گریه میکنه.برام جالب بود همچین چیزی.
تو حال خودم بودم که یهو سرشو از سجده برداشت و باهام چشم تو چشم شد.سریع اشکاشو با استینش پاک کرد و با صدای گرفته که به زور صافش میکرد گفت:
بفرمایید خواهرم کاری داشتید با من؟؟😯
.
من؟! نه...نه.فقط اومدم بگم که یکم سریعتر که از اتوبوسها جا نمونیم باز😶😶
.
چشم چشم..الان میام.ببخشید معطل شدید.
.
سریع بلند شد.وجمع و جور کرد خودشو ورفت سمت ماشین.
.
نمیدونستم الان باید بهش چی بگم.
.
دوست داشتم بپرسم چرا گریه میکنه ولی بیخیال شدم.
.
فقط آروم توی دلم گفتم خوشبحالش که میتونه گریه کنه..
.
بالاخره...
ادامه دارد
#سید_مهدی_بنی_هاشمی
#کپی_با_ذکر_منبع_و_اسم_نویسنده
#منبع👇
💟INsTa:mahdibani72