مامانم همش میگفت امروز کربلا بود ، داشتم بهش میگفتم "کربلا؟ فقط هوا گرم بود و یک راه کوتاهی پیادهروی کردیم ولی ما رو که کتک نزدن و بخوان مسخرهمون کنند بابت این غم بزرگ.." :))))
نماز میت خوانده شد ، اشکها دیگر برایش جنسیت مهم نبود ، به هر جا که نگاه میکردی زن و مرد در کنار هم میگریستند ، حال نوبت روضه شد و مثل همیشه روضهی اباعبدالله :) این حسین کیست که عالم همه دیوانهی اوست ؟ او کیست که غم از دست دادن هر عزیزی را برای ما کم و ناچیز میکند ؟ .. همه هر جا که بودند نشستند منتظرِ آمدن پیکر ، گذشت .. یکساعت دوساعت سهساعت .. هر از گاهی مردم میایستادند وقتی اثری از ماشینِ حمل پیکر نبود مینشستند ، چقدر این انتظار شیرین و دردآور بود ، چقدر این انتظار عقیدههای ما را در هم تنیده بود ، چقدر این انتظار ما را بر خودمان دلرحم کرده بود .. صدای بلندگوها بلند شد ، مردم دل در دل نداشتند تا ماشینِ حمل پیکر را ببینند ، صدا بود و تصویری از آقا دیده نمیشد ، آقاجان کجایی ؟ صبرمان لبریز شد ، آقاجان آخر کِی لیاقتِ دیدنت را پیدا میکنم ؟ آقاجان چه قدر این چشمانِ پر گناهم ، بگرید تا بتواند پیکرت را ببیند ؟ :))) همهمهی مردم بلند شد ، واقعا وقتِ دیدار رسیده بود ، ماشینِ حمل پیکر آرام آرام نزدیک میشد ، تمام مردم هایهای میگریستند ، دوربینهای گوشی به سمت صحنوسرای آقاجانمان بود ، اهمیتی نداشت که چه اتفاقی میافتد یا کدام عکس بهتر است ، مردم فقط و فقط گریه میکردند .. باورم نمیشد ، یعنی من آقا را بالاخره دیدم ؟ یعنی من بی هیچ شخصیت و عزت و احترام خاصی لیاقتِ دیدنشان را پیدا کرده بودم ؟ بی هیچ قرعهکشی ، مقام درسی یا حتی شهادت اقوامم ؟ وای آقاجان چقدر آخر شما وسعت محبتتان بسیار است :))) ، اولین و آخرین دیدار ..
امروز هر چی که دردم بیشتر میشد ، بیشتر به شهیدهزهراحدادعادل توسل و التماس میکردم ، نمیدونم حس میکردم ایشون میتونن نجاتدهنده برای من باشند و بودند :)
تحصیلِ عشق و رِندی آسان نمود اول !
آخر بسوخت جانم در کسبِ این فضایل ؛
گفتم که : «کِی ببخشی بر جانِ ناتوانم؟»
گفت : «آن زمان که نَبْوَد جان در میانه حائل»