eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربون کبوترای حرمت امام رضا . . .🤍🥺
میگفت : گاهی خدا پنجره ها رو میبنده و درارو قفل میکنه ؛ اما مطمئن باش اون بیرون هوا طوفانیه و خدا داره ازت مراقبت میکنه !🤍
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گر بنا کسی واسطه ما بشود ضامنم شاه خراسان بشود خوب تر است💚
آقایِ امامِ رضاِ .
نیـٰازی‌نیست‌حَتے‌گُفتَنِ‌اوضـٰاع‌ِدِلتَنگے . . بِخوان‌اَز‌چِشـم‌هـٰایَم‌آرِزوی‌ِیِك‌زیارَت‌را!💔"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part52 -عه‌..‌شام‌نمیخوره +یا بچه‌ها براش‌میبرن‌یا‌میخ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم زدش‌تو‌سرم‌ منم‌ برای اینکه جبران کنم بالشتمو برداشتم و زدم تا چند دقیقه‌ای کتک کاری کردیم بعدش افتادیم رو تختامون +زهرا..‌فردا‌باید‌بریم‌خرید -وایییی +چیشد -هیچی و‌زدم‌زیر‌خنده +زهرمار‌ترسیدم‌ -😂😂😂 +بگیر‌بخواب‌ -شب‌بخیر‌ +شب‌بخیر .... ساعت ‌۱۰ صبح بود که بیدار شدم داوود پایین تختمون خوابیده بود نمی‌دونم کی اومده خونه ،زهره‌ همچنان خواب بود -زهره..زهره +هوم -بلند‌شو‌امروز‌کلی‌کار‌داریم‌ چشماشو‌‌ باز‌ کرد‌ نگاهی بهم انداخت و گفت +خواستگاری‌توعه‌نه‌من‌ -‌ساکت‌داوودخوابه‌..بلندنمیشی‌؟نه؟ +باشهههه‌برو‌منم‌میام‌ رفتم سمت سرویس دست و صورتمو شستم بعد از پله ها رفتم پایین که دیدم مامان میز صبحانه رو چیده سلام‌ کردم‌ و‌ نشستم‌ که‌ بعد چند دقیقه زهره و نگین هم اومدن به‌نگین‌هم‌سلام‌کردم‌که‌اومد‌نشست ادامه‌دارد‌... کپی:ممنوع‌.‌راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part53 زدش‌تو‌سرم‌ منم‌ برای اینکه جبران کنم بالشتمو ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم -مامان‌داوود‌کی‌اومده‌؟ ×منم‌نمیدونم‌ولی‌دیر‌اومد -چطوری‌بهش‌بگیم‌امشب‌برای‌من‌خواستگار‌میاد ×من‌بهش‌میگم‌نگران‌نباش‌ -باشه‌ چند لقمه صبحانه خوردم و چاییمو کامل خوردم و بعد رفتم سمت اتاق تا آماده بشم بریم خرید قرار بود با زهره و نگین بریم خرید با زهره خیلی آروم آماده شدیم تا داوود بیدار نشه بخوابه رفتیم پایین‌،قرار بود داداش محمد ببرمون بعدش خودمون خرید کنیم و برگردیم با مامان خداحافظی کردیم و سوار ماشین داداش محمد شدیم و رفتیم سمت بازار رسیدیم داداش محمد رفت و ما هم رفتیم خرید کنیم میخواستم برم اونجایی که پیرهن صورتیمو گرفته بودم یه رنگ دیگه بخرم چون هم مدلش و هم خودش قشنگ بود وارد مغازه شدیم و رفتیم سمت رگال پیرهن‌ها رنگ ها رو یکی‌یکی نگاه کردیم که.. یه پیرهن سبز خوش رنگ دیدم که به دلم نشست به زهره و نگین هم نشونش دادم که اوناهم خوششون اومده بود زهره اومد کنارم و یواش گفت +اگه‌این‌پیرهنو‌بپوشی‌مثل‌تیکه‌ماه‌میشی نگاهی‌بهش‌کردم‌‌لبخندی‌زدم‌وگونشو‌بوسیدم +واینکه‌حسابی‌دلشو‌میبری‌ -عههه‌زهره +درست‌میگم‌دیگه‌ رفتیم‌ که‌ لباسو‌ حساب‌ کنیم ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part54 -مامان‌داوود‌کی‌اومده‌؟ ×منم‌نمیدونم‌ولی‌دیر‌او
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ‹مهدی› پدر زهرا خانم زنگ زد و گفت امشب بریم خواستگاری به خاطر همین با مامان اینا رفتیم یکم خرید کنیم اول از همه چون نرگس به مامان گفته بود احتمال جواب بله زیاده رفتیم یه حلقه بخریم که بله رو گفتن با هماهنگی حاج آقا یه صیغه محرمیت بینمون خونده بشه و حلقه رو بپوشه تا روز عقد یه‌ حلقه طلایی خریدیم به عنوان نشون +داداش -جانم +خوشحالی؟آره؟ -آره‌خب‌ +اونجا‌توپوق‌نزنی‌آبرومونو‌ببری😂 -عه‌نرگس‌ +😂😂😂 رفتیم‌ سمت‌ مغازه‌ای که لباس‌های قشنگی داشت یه پیراهن سفید و شلوار مشکی خریدیم مامان‌و‌نرگس هم دوتا مانتو خریدن بابا هم یه پیرهن چهار‌خونه‌ای‌ خرید خریدامونو‌ کردیم‌ و‌ رفتیم سمت خونه وارد اتاقم شدم رفتم سمت تختم و افتادم روش‌ خسته بودم چشامو بستم که یه ربعی بخوابم ‹زهرا› خریدهای لازمو کردیم و یه اسنپ گرفتیم و رفتیم سمت خونه وارد خونه شدیم که داوود اومد جلومون سلام کرد و گفت +زهرا‌مامان‌راست‌میگه؟ -چیشده +اینکه‌امشب‌قراره‌برات‌خواستگار‌بیاد؟ -آره +چرا‌چیزی‌به‌من‌نگفتی ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part55 ‹مهدی› پدر زهرا خانم زنگ زد و گفت امشب بریم خو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم -چی‌بگم‌خب‌خونه‌نبودی‌بعدشم‌خواب‌بودی‌ +آها‌..‌بزار‌بیاد‌ببینیم‌کیه -چیزی‌نگی‌اشتباهی‌ناراحت‌بشن‌ +نه بابا خریدامونو‌بردیم‌سمت‌اتاقامون‌ پشت‌ سر‌ ما‌ داوود‌ هم‌ اومد‌‌ زهره‌ لباساشو‌ عوض کرد و رفت پایین داداش‌ محمد‌ هم‌ اومد‌ تو‌ اتاق‌ روی‌ تخت نشستن و خیره شدن به من که داداش محمد گفت +زهرا‌بیا‌اینجا رفتم نشستم روبه‌روشون -جانم‌داداش +دوستش‌داری؟ -کیو؟ +همین‌پسره‌رو‌..‌مهدی‌ سرمو‌ انداختم‌ پایین‌ که داوود گفت ×آره؟ با خجالت گفتم -خب..‌آره داداش‌ محمد‌ اومد‌ جلو‌م‌ زانو‌ زد دستامو گرفت تو دستش و گفت +پس‌مبارکه‌ داوود‌ هم‌ سرمو‌ بوسید‌‌و‌گفت‌ ×مبارکه بعد دوتاشون از اتاق رفتن بیرون چقدر خوب بود که داداش داشتم واقعا دوستشون داشتم وصله جونم بودن🫀 لباسامو‌ عوض کردم و خریدامونو‌ از پلاستیک درآوردم گذاشتم تو کمد از پله ها رفتم پایین ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀___________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا