اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part78 +مطمئنی؟! _آره باهمبهسمتبیرونرفتیموسوار
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part79
چشماموکمکمبازکردم..
حدوداچندساعتیخواببودم
کارمشدهبودفقطبیمارستانرفتنپیشداداش
لباساموپوشیدمکهبرمبیمارستان
یهاسنپگرفتم
نمیخواستممهدیکاراشوولکنهبیادمنوببره
ازپلههاپایینرفتمکهشمارهناشناسیزنگزد
_سلامبفرمایید
+سلامازبیمارستانتماسمیگیرم..
همراهاقایمحمدرسولی؟!
بانگرانیگفتم
_بلهچیشده
+یکمحالشونبدترشدهدکترگفتنبهتونخبر
بدیم
_چشم..الان.میایم
گوشیوقطعکردمکهماماناومدسمتموازمپرسیدچیشده منممجبوربودمبگم
تاجملمتمومشدمامانرفتامادهبشهکهباهام
بیاد
زهرههممیخواستبیادامابهخاطرداوودمجبور
بودبمونهخونه
بهزهرههمگفتمبابااومدخونهبهشبگه
اسنپدمدرمنتظرمونبود
سریع رفتیم
توبینراهبهمهدیپیامدادم کهچیشده
رسیدیم بیمارستان
سریعبهبخشمراقبتهایویژهرفتیم
چندنفریاونجابودن
معلومبودازهمکارایداداشبودن
رسولهمبود
ترسیدم..
سلام کردیم
کهدکترازاتاقبیروناومدوگفت
+همراهبیمار؟!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part79 چشماموکمکمبازکردم.. حدوداچندساعتیخوابب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part80
رفتم جلو و گفتم
_اقایدکترچیشده
+متاسفانهحالشونبدشدهومعلومنیست
خوببشن،بههرحالماتلاشمونومیکنیم
رفتمعقبونشستمرویصندلی
مامانهمرفتدنبالدکترکهدوبارهباهاشصحبتکنه
بلندشدموبهسمتبیرونرفتمکهرسولاومد دنبالم وگفت
+زهراکجامیری
_میخوامبرمبیرونتنهاباشمنفسمبالانمیاد
+مطمئنیمیخوایتنهابری؟!
_آره.. فقطخودتبهمامانبگو
بهخالهایناهمبگوبیاناینجاپیشمامان
+باشهپس فعلا
_فعلا
فقطمیخواستمازبیمارستاندوربشم
هواروبهتاریکیمیرفت..
توخیابونبودموقدممیزدم
هواداشتسردمیشد!
منمفقطیهمانتوباچادرپوشیدهبودم
سرم گیج میرفت
چندقدمدیگهکهرفتمافتادم
ودیگهچیزیحسنکردم..
سیاهیمطلق.
‹مهدی›
باپیامزهراسریعبهسمتبیمارستانراهافتادم
نیمساعتیطولکشیدتابرسم
پلههاروبالارفتمو رسیدمبهبخشمراقبتهایویژه
نگاهیکردمکهدیدمزهرانبود
وفقطخالهودخترخالهومامانزهرابارسولوچندتاازبچههایسایتبودن
رفتمجلووسلامکردم
ازرسولوضعیتمحمدروپرسیدمکهگفتبدترشده
_زهراکجاست؟!
+نمیدونمبهمنگفتمیرهبیرونتنهاباشه
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀___________
هدایت شده از ملجاء .