اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part80 رفتم جلو و گفتم _اقایدکترچیشده +متاسفانهحال
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part81
شمارهی زهرا رو گرفتم ولی جواب نمیداد
برای بار دوم که زنگ زدم بعد چند بوق جواب داد
_الو زهرا کجایی
با صدای مردی که شنیدم جا خوردم..
+سلام نسبتی با ایشون دارید؟
_بله همسرشم،گوشی خانمم دست شما چیکار میکنه
+من از نیروی آمبولانس هستم ظاهرا حال
ایشون تو بیرون بهم خورده و ما داریم به
بیمارستان میبرم آدرس یادداشت کنید
تشریف بیارید
_ب..بله حتما
+بیمارستان الزهرا خیابان...
_بله ممنون میرسم خدمتتون یاحق
سریع سمت حیاط رفتم به رسول گفتم چیشده
و ازش خواستم فعلا به کسی چیزی نگه
تا به اون بیمارستان برسم دلشوره بدی داشتم
وارد بیمارستان شدم و به سمت پذیرش رفتم
+بفرمایید
_ببخشید اورژانس کجاست؟
+سمت راست
_ممنون
وارد اورژانس که شدم دومین تخت زهرا رو
دیدم سریع سمتش رفتم که سرم بهش
وصل بود و رنگش پریده بود..
با دکترش که حرف زدم میگفت سرما خورده
و نیاز به مراقبت داره
خب معلومه وقتی یهو بی خبر میره بیرون
با یه مانتوی نازک و چادر زیر بارون قطعا
مریض میشه!
چشماشو کمکم باز میکرد
_زهرا؟زهراخوبی؟
+چیشده
_هیچیمثلاینکهسرماخوردی
+وای نه
_تقصیر خودته عزیزمن
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____________🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part81 شمارهی زهرا رو گرفتم ولی جواب نمیداد برای بار د
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part82
+میشه بریم خونه؟
_سرم تموم شد میریم
رفتم بیرون تا یکم استراحت کنه
به سبحان زنگ زدم و ازش خواستم امشب
به جای من شیفت باشه که بتونم پیش زهرا
بمونم و مراقبش باشم چون خانوادش همش
تو رفت و آمد به بیمارستان بودن زهره هم که باید از زخم داوود مراقبت میکرد..
بعد از گذشت ۱۰ دقیقهی سرم زهرا تموم شد
و رفتیم سمت خونشون
قبل اینکه به خونه برسیم یه سری میوه گرفتم که تو خونشون براش آبشو بگیرم
زهرا برگشت نگام کرد و گفت
+خوب داری خرج میکنیا
_بله واسه شما همه داراییممبدم کمه بانو
+بیا بریم شیرن زبونی نکن
لبخندی زدم و راه افتادم سمت خونه
چون کلید نداشتم مجبور شدم زنگو بزنم
تو خونه کسی جز داوود و زهره نبود
بقیه بیمارستان بودن
زهرا رو بردم اتاقش که اول یه دوش بگیره
بعد استراحت کنه خودمم به زهره گفتم
آبمیوه گیر رو برام بیاره تا آب میوه براش
درست کنم
مجبور شدم پیشبند ببندم که لباسام کثیف
نشه ولی خب از تیکه های داوود تو امان
نبودم چپ میرفتم راست میرفتم میگفت کدبانو
با اینکه تو وضعیت خوبی نبود ولی از دست
از این کاراش برنمیداشت
آبسیب،شیرموز،آبهویجدرستکردم
و گذاشتم در یخچال و فعلا برای زهرا آب هویج بردم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀__________
آسمانِحَرَمتڪو؟قفسمتنگشده...
•نهفقطدلڪہبرایتنفسمتنگ شده..
#امامحسین