eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
چاره‌اۍ‌جزغم‌دورۍ‌ حࢪم‌نیست‌کہ‌نیست؛ بگذاریدبہ‌بیچارگی‌ام‌گریہ‌کنم💔.
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینکه‌لایق‌به‌تــورسیدن،نبودم؛ شده‌اشکی‌که‌هرشب‌ازگوشهٔ‌ چشمم‌میچکه‌حسین‌دوست داشتنی‌منی:)) 🥲
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
آغوشت‌ تمامِ‌ نیازمندی‌های‌ الانِ‌منه((:🤍
امنیت‌وآسایشمون‌رو‌ مدیون‌کسانےهستیم ڪه‌حتےاسمشون‌رو بلدنیستیم!'🥲
-گنبدی‌که‌امنیت‌میاره‌آهنی‌ ِنیست،طلاییه:❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part94 ضربه ای روی پیشونیم زدم و گفتم: _وای‌سبحان‌نه‌،‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با شنودی که بچه ها بهم وصل کردن بودن می‌تونستیم ارتباط داشته باشیم وارد باغ که شدم با یه عمارت بزرگ رو به رو شدم زیبایی خاصی داشت محوش شده بودم من قرار بود حامی رییس یه باند باشم که بین اینا اومده بودم و تو مهمونی شرکت کردم وارد سالن که شدم پر از زن و مرد هایی بود که گروهی گوشه‌ای وایساده بودن و میخندیدن مهمونی مختـ.لطی که حال بهم زن بود اما وقتی راه میرفتم نگاه های همه رو روی خودم میدیدم گوشه‌ای رفتم و روی صندلی نشستم چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دختری تقریبا 20 ساله سمتم اومد لباس قرمز رنگی پوشیده بود آرایش غلیظی داشت تو همون لحظه از شنود رسول گفت که دختر افشین برادر غلامه! همون لحظه دختره رو به روم وایساد و گفت: +اوه‌چه‌مردی‌..چی‌صدات‌کنم؟ برای اینکه شکی بهم نشه باید مثل خودشون رفتار میکردم پس گرد.نمو چپ و راست کردم و گفتم: _حامی..و تو؟ +زیبا‌م،دختر‌رئیس‌این‌جمع _خوشم‌ +همینطور از این دختره معلوم بود ازم خوشش اومده ولی من هر دقیقهٔ که باهاش حرف میزدم حالم بد میشد کنار صندلیم نشست و گفت: +پسر‌باحالی‌هستی‌..خوشم‌اومد‌بیشتر‌آشنا‌بشیم؟ از‌صدای‌رسول‌که‌گفت‌قبول‌کن‌مجبور‌شدم‌بگم: _حله..شمارمو‌میگم‌بزن‌ بعد از حرف زدن با اون دختره و شماره پوششی که بهش دادم یه مرد چاق و کچلی سمتم اومد و خواست باهام بیشتر آشنا بشه منم مجبور بودم هر کاری کنم چون نفوذی بودم و باید بیشتر جمع رو شناسایی میکردم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part95 با شنودی که بچه ها بهم وصل کردن بودن می‌تونستیم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از صحبت کوتاهی با این مرد لیوانی که توش نوشیدنی بود سمتم گرفت یه رنگ عجیبی داشت و مطمئن بودم چیز خوبی نیست جلوی دستم گرفتش و گفت : +بخور‌پسر‌امشب‌رو‌خوش‌باش نمی‌خواستم قبول کنم می‌ترسیدم معلوم نبود تو اون نوشیدنی چی بود ، اصلا چه نوشیدنی بود ولی با اصرار رسول قبول کردم لیوان رو گرفتم کمی ازش خوردم و گفتم: _ممنون مزه زهرمار میداد ولی طوری که کنارم بود مشخص بود منتظره نصف بیشترشو بخورم مجبور بودم به طور یهویی نصف بیشترشو خوردم و با لبخند مصنوعی بهش نگاه‌کردم معده درد بدی داشتم بعد از حدودا کلی مسخره بازی و حرفای الکی مهمونی تموم شد و منم نصف مهمونا رو‌ شناسایی کردم از باغ که بیرون اومدم سوار ماشینی شدم که سبحان توش بود و منتظر بود سریع به سمت ون ببرتم تو ماشین که نشستم احساس حال بدیم بیشتر شد طوری که سبحان با نگرانی نگام کرد و گفت: +حالت‌خوبه‌مهدی؟ احساس حالت تهوع داشتم به سبحان گفتم: _حالم‌داره‌بهم‌میخوره‌میتونی‌بری‌بیمارستان؟! چهره سبحان نگرانتر شد و گفت: +الان..الان میریم سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمامو بستم هر لحظه حالم بد تر میشد معلوم نبود اون چیزی که خوردم چی بود با سرعت بالا به بیمارستان رسیدیم با کمک سبحان داخل شدیم و سمت اورژانس رفتیم، سبحان دنبال دکترا بود که من نتونستم سرپا بمونم و دیگه چیزی حس نکردم جز سیاهی.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀____________