چارهاۍجزغمدورۍ
حࢪمنیستکہنیست؛
بگذاریدبہبیچارگیامگریہکنم💔.
#امامحسین
#محرم
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینکهلایقبهتــورسیدن،نبودم؛
شدهاشکیکههرشبازگوشهٔ
چشمممیچکهحسیندوست
داشتنیمنی:)) 🥲
#امامحسین
#محرم
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part94 ضربه ای روی پیشونیم زدم و گفتم: _وایسبحاننه،
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part95
با شنودی که بچه ها بهم وصل کردن بودن
میتونستیم ارتباط داشته باشیم
وارد باغ که شدم با یه عمارت بزرگ رو به رو شدم
زیبایی خاصی داشت محوش شده بودم
من قرار بود حامی رییس یه باند باشم که
بین اینا اومده بودم و تو مهمونی شرکت کردم
وارد سالن که شدم پر از زن و مرد هایی بود
که گروهی گوشهای وایساده بودن و میخندیدن
مهمونی مختـ.لطی که حال بهم زن بود
اما وقتی راه میرفتم نگاه های همه رو روی
خودم میدیدم گوشهای رفتم و روی صندلی
نشستم چند دقیقهای نگذشته بود که
دختری تقریبا 20 ساله سمتم اومد
لباس قرمز رنگی پوشیده بود آرایش غلیظی
داشت تو همون لحظه از شنود رسول گفت
که دختر افشین برادر غلامه!
همون لحظه دختره رو به روم وایساد و گفت:
+اوهچهمردی..چیصداتکنم؟
برای اینکه شکی بهم نشه باید مثل خودشون رفتار میکردم پس گرد.نمو چپ و راست کردم و گفتم:
_حامی..و تو؟
+زیبام،دختررئیساینجمع
_خوشم
+همینطور
از این دختره معلوم بود ازم خوشش اومده
ولی من هر دقیقهٔ که باهاش حرف میزدم
حالم بد میشد
کنار صندلیم نشست و گفت:
+پسرباحالیهستی..خوشماومدبیشترآشنابشیم؟
ازصدایرسولکهگفتقبولکنمجبورشدمبگم:
_حله..شمارمومیگمبزن
بعد از حرف زدن با اون دختره و شماره پوششی که بهش دادم یه مرد چاق و کچلی سمتم اومد و خواست باهام بیشتر آشنا بشه
منم مجبور بودم هر کاری کنم چون نفوذی بودم و باید بیشتر جمع رو شناسایی میکردم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part95 با شنودی که بچه ها بهم وصل کردن بودن میتونستیم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part96
بعد از صحبت کوتاهی با این مرد لیوانی که توش نوشیدنی بود سمتم گرفت
یه رنگ عجیبی داشت و مطمئن بودم
چیز خوبی نیست
جلوی دستم گرفتش و گفت :
+بخورپسرامشبروخوشباش
نمیخواستم قبول کنم میترسیدم معلوم نبود
تو اون نوشیدنی چی بود ، اصلا چه نوشیدنی بود
ولی با اصرار رسول قبول کردم
لیوان رو گرفتم کمی ازش خوردم و گفتم:
_ممنون
مزه زهرمار میداد
ولی طوری که کنارم بود مشخص بود
منتظره نصف بیشترشو بخورم مجبور بودم
به طور یهویی نصف بیشترشو خوردم و با لبخند مصنوعی بهش نگاهکردم
معده درد بدی داشتم
بعد از حدودا کلی مسخره بازی و حرفای الکی
مهمونی تموم شد و منم نصف مهمونا رو شناسایی کردم
از باغ که بیرون اومدم سوار ماشینی شدم
که سبحان توش بود و منتظر بود سریع
به سمت ون ببرتم
تو ماشین که نشستم احساس حال بدیم بیشتر شد
طوری که سبحان با نگرانی نگام کرد و گفت:
+حالتخوبهمهدی؟
احساس حالت تهوع داشتم به سبحان گفتم:
_حالمدارهبهممیخورهمیتونیبریبیمارستان؟!
چهره سبحان نگرانتر شد و گفت:
+الان..الان میریم
سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمامو بستم هر لحظه حالم بد تر میشد
معلوم نبود اون چیزی که خوردم چی بود
با سرعت بالا به بیمارستان رسیدیم
با کمک سبحان داخل شدیم و سمت اورژانس
رفتیم، سبحان دنبال دکترا بود که من نتونستم سرپا بمونم و دیگه چیزی حس نکردم
جز سیاهی..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀____________