eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
در رابطه با شخصیت های رمانمون باید بگم که این عکسا اول از همه فیک هستند و اینکه صرفاااا برای تصور شما درمورد شخصیت هامون این عکسا رو گذاشتم بدون هیچ منظوری! هیچ اشاره‌‌ی به حجاب استایل و یا نگاه به نامحرم نداشتم و خیلی عادی گذاشتم از شما هم میخوام به طور یک شخصیت نگاه کنید نه چیز دیگه ای که باعث گناه کردن کسی نشه! اگر خانم ها کمی آرایش دارن عادیه چون همه خانوم ها آرایش رو دوست دارن و توی عکسا هم آرایش غلیظی دیده نمیشه یه چاشنی کمه که خب همه دارن اینو .. و خب رمان هم طبق تخیلات ذهنه نه ماجرای واقعی و برای سرگرمیه پس خواهشاً به عکسا به طور یک تصور نگاه کنید نه چیز دیگه ای که خدای نکرده گناه کنید !!!!! ممنونم:))
اشتباه‌ است این بگوییم از پشیمانی چه‌سود؟ یک پشیمان می شناسم سود کرده حُر شده .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part99 <زهرا> داداش بهوش اومده بود حال هممون عوض شده ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم حدود ساعتای ۱۱ شب بود که دیگه نرگس اینا میخواستن برن ،بعد از همراهی اونا به مامان اینا شب بخیری گفتمو سمت اتاقم رفتم لباسای راحتیمو پوشیدم و سمت تختم رفتم وارد گوشیم که شدم پیامی از مهدی برام اومده بود سریع بازش کردم که نوشته بود: <سلام‌خانوم‌مهربونم‌خوبی‌ان‌شاءالله ؟! من‌فردا‌از‌ماموریت‌برمیگردم‌بعدش‌میام‌برای‌ دیدنت‌..الان‌هم‌خیلی‌خستم‌تو‌راه‌خونمونم‌ گفتم‌بهت‌بگم‌بدونی‌ شبت‌بخیر‌چشم‌آبی‌من> ساعت ۱۰ این پیامو داده بود و من هم یک ساعت بعد دیدمش..کاش زودتر دیده بودم همون لحظه براش نوشتم: <سلام‌مهدی‌جان‌با‌پیام‌تو‌خوب‌شدم‌‌خودت‌ خوبی..؟باشه‌عزیزم‌استراحت‌کن‌فردا‌منتظرتم> بعد از پیام دادن به مهدی یهو در اتاق باز شد داوود بود نگاش کردم و گفتم: _نه‌مثل‌اینکه‌در‌زدنو‌یاد‌نگرفتی زد زیر خنده و گفت: +اتاق‌من‌و‌شما‌نداره‌که‌ کم‌کم اومد داخل و روی صندلی میز تحریر نشست نگاهی به اتاق کرد و گفت : +میگم‌امشب‌چهارتایی‌بخوابیم‌تو‌سالن؟ _چرا؟! +همینطوری‌..داداش‌گفت _عجیبه،باشه‌بزار‌زهره‌بیاد‌تشک‌بیاریم‌پایین +بیا‌خودم‌کمکت‌میکنم‌اون‌فعلا‌داره‌کمک‌ مامان‌میکنه رفتم سمت کمد دیواریمون زیرش چندتا تشک بود که دوتاشو برداشتم و با پتو و بالشت ها.. داوود هم رفت برای خودش تشک بیاره داداش خودش تشک داشت ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part100 حدود ساعتای ۱۱ شب بود که دیگه نرگس اینا میخواست
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم تشک هامونو بردیم سالن کنار هم انداختیم که داداش یهو گفت : +کاش‌یه‌فیلم‌سینمایی‌هم‌بزارید‌امشب نگاهی به بقیه کردم که همه از خداشون بود برای همین خودم گوشیمو آوردم و به تلویزیون وصل کردم و رفتم تو قسمت فیلیمو و یه فیلم سینمایی پیدا کردم .فیلم بخارست. ژانرش طنز بود برای همین گذاشتم حال و هوامون عوض بشه به زهره هم گفته بودم از تنقلاتی که تو خونه داریم بزار تو یه سینی و با چای بیاره مامان اینا خوابشون میومد و نموندن ولی خب اینطور که معلوم بود قرار بود تا دیر وقت ماها بیدار باشیم اون شب سرگرم صحبت خواهر برادرانه شدیم و کلی بهمون خوش گذشت ساعت نزدیکای اذان بود که میخواست بخوابیم ولی تصمیم گرفتیم نمازمونو بخونیم بعدش بخوابیم یه نماز دسته جمعی با هم خوندیم و سریع به سمت تشک هامون رفتیم از شدت خواب چشمامو تا بستم طولی نکشید و خوابم برد <مهدی> ساعت ۹ از خواب بیدار شدم سمت سرویس رفتم و یه آبی به دست و صورتم زدم و رفتم آشپزخونه مامان یه میز صبحونه چیده بود و یه کاغذ گذاشته بود روی میز.. رفتم سمتش که نوشته بود: ٫پسرقشنگم ما رفتیم برای ناهار خرید کنیم میخوام لازانیا درست کنم تو صبحانه بخور کارات هم انجام بده ولی برای ناهار خونه باش٫ که اینطور.. نشستم روی صندلی و مشغول خوردن صبحونه شدم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part101 تشک هامونو بردیم سالن کنار هم انداختیم که دادا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم میخواستم برای اینکه یه هفته‌ای میشد که زهرا رو ندیده بودم یه کادوی چیزی بگیرم و بعد برم پیشش به خاطر همین با اینکه خیلی دلم براش تنگ شده بود مجبور بودم دیدارمونو بندازم برای بعدازظهر که تا اونموقع بتونم یه چیزی براش بخرم که خوشحال بشه صبحونه که خوردم رفتم سمت اتاقم و آماده شدم سویچ ماشینمو برداشتم و رفتم حدودا دو ساعتی درگیر خرید بودم چون سلیقه سختی داشتم و تا چیزی به چشمم نمیومد نمیگرفتم برای همین بعد از اون همه گشت و گذار بلاخره یه مانتو عبایی دیدم خوشم اومد همونو خریدم و برگشتم خونه وقتی برگشتم ساعت 12 ظهر بود و مامان اینا خونه بودن و داشتن لازانیا درست میکردن با ورود به خونه مامان کلی قربون صدقم رفت رفتم سمت اتاقم که لباسمو عوض کنم نرگس پرید داخل و به در آویزون شد وگفت : +اون‌چیه‌تو‌دستت؟ خندیدم و گفتم: _تو‌هم‌مثل‌داوودی‌ حس کردم خجالت کشید از در جدا شد و گفت: +چطور مگه؟ برگشتم سمتش و گفتم: _اونم‌مثل‌توعه‌عادت‌نداره‌وقتی‌میخواد‌بره‌جایی در‌بزنه‌بعد‌وارد‌بشه خندیدم و ادامه دادم: _اینی‌هم‌که‌تو‌دستم‌میبینی‌برای‌زهرا‌گرفتم +خوش‌به‌حال‌زهرا‌خببب..چی‌گرفتی‌حالا؟ _یه‌مانتو‌عبایی بیرون آوردم و نشونش دادم که گفت: ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part102 میخواستم برای اینکه یه هفته‌ای میشد که زهرا رو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +چه‌قشنگه‌..نه‌خوبه‌بلدی _بلد‌بودم‌نرگس‌خانوم خندید و رفت سمت در برگشت و گفت: +مبارکش باشه بعدش هم از اتاق رفت بیرون عجب دختریه ها لباسامو که عوض کردم رفتم پیش مامان اینا بوی لازانیا خونه رو برداشته بود آنقدر خوشمزه بود که دو بار خوردم بعد از ناهار با بابا درمورد مغازش مشغول صحبت شدیم که می‌گفت فروش چطوریه ساعت 4 بعدازظهر که شد به زهرا پیام دادم <سلام‌عزیزم‌کم‌کم‌آماده‌شو‌بیام‌دنبالت> حدود پنج دقیقه بعد جوابمو داد و گفت <سلام چشم> چشمات بی بلا عزیز من.. خودم رفتم سمت اتاقم که آماده بشم لباس آبی و شلوار مشکیمو پوشیدم عطر مورد علاقمو زدم و از خونه زدم بیرون رفتم گل فروشی دو شاخه گل رز قرمز هم گرفتم .. میدونستم حتما خوشحال میشه بعد از اونجا رفتم سمت خونه زهرا اینا کادو و گل رو گذاشتم عقب ماشین وقتی رسیدم بهش یه تک زدم و گفتم دم درم اونم سریع اومد چهرش وقتی نمایان شد قلبم تند زد چقدر دلم براش تنگ شده بود اونم یه برقی تو چشماش زد سریع اومد و وقتی وارد ماشین شد گفت: +سلام‌آقا‌مهدی‌ما لبخندی زدم و گفتم: _سلام‌خانوم‌خانوما‌دلم‌برات‌تنگ‌شده‌بود +من بیشتر _بریم‌کجا‌ +نمیدونم‌هرجا‌دوست‌داریم‌بریم یه‌جا‌صحبت‌کنیم‌ _پس‌بریم‌همون‌کافه‌همیشگی ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀____________